eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
617 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست قصه ای با تو شد آغاز، که پایان نگرفت... دختر قشنگم، گلنوش جانم : دوماهه بودی که خورشید تابان زندگی مان شدی، و حالا ده ماهه شدی و قرار است ان شاء الله از فردا روشنایی بخش کلبه پرمهر و محبت خانواده همیشگی ات باشی. 🥹 عزیزِ دلِ مادر: تو در این هشت ماه به زندگی ما رنگی از عشق و محبت پاچیدی، گرمابخش دل هایمان شدی و در قلب هایمان بذر نور و امید کاشتی. ما در کنارت بهترین روزهای عمرمان را زندگی کردیم. 😍 چیزی شبیه به رویایی محال و یا خوابی شیرین که با وجود مقدست، حالا به واقعیت تبدیل شده بود. 🥲 دخترم اگرچه ما عاشقانه دوستت داریم و خواهیم داشت، اما اکنون دست پرمهر و محبت پروردگار برای تو و ما فراق و جدایی را رقم زده است که بی شک زمینه تعالی و رشد همه ما خواهد بود. 🌱 اما دخترم این اولین و آخرین جدایی در زندگی ات نخواهد بود، که این دنیا سراسر آمیخته است با این وصل و هجران ها، و تو باید در این تلاطم ها، قوی باشی، محکم و استوار بایستی و درکنار خانواده عزیزت، آینده ای از نور و موفقیت و خدمت به وطن بسازی. 🌾 اما دخترم برخی از روی محبت ما را سرزنش میکنند که چگونه این فراق را تاب خواهید آورد؟! من اما فراقی نمیبینم! که تو پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای.... و عده ای دیگر میگویند این چه رنج و غمی ست که برای خود خریده اید؟!... آن ها نمیدانند که این غم جنسش فرق می‌کند. نمی دانند که خانواده های میزبان این را به جان میخرند تا در ازای آن عشق و محبت و حس امنیت و دوست داشته شدن را به شما فرشته های زمینی بدهند. وَه که چه معامله پرسودی است... که جنس خوب مبصر به هرچه دید، خرید... میوه دلم، تو و دوستانت در شیرخوارگاه ها، واسطه نزول خیر و رحمت و نور و برکت به خانه های غبارآلود و زنگار گرفته ما هستید. ما خانواده های میزبان تا ابد مدیون و بدهکار شما نور دیده ها هستیم. 🌻 دلبند شیرین سخنم، این آخرین ساعت هایی است که در کنارمان هستی، حالا یاد گرفته ای بایستی و چند کلمه هم با اون صدای زیبایت بگویی.... به راستی صدای تو چقدر زیباست، کاش میشد صدای تو را بوسید😢 ترانه زیبای زندگی ام : تو را به دامان پدر و مادر واقعی همه ما آدمیان، تو را به حضرت علی و فاطمه علیهم السلام سپرده ام، من تو را به حضرت خدیجه و آسیه و مریم، به حضرت معصومه سپرده ام.... نازنین دخترم، من سفارشت را به رهبر شهید و زهرا کوچولوی عزیزش کرده ام، که همه دعاگویت باشند تا صبور باشی بر این جدایی و خیلی زود مأنوس شوی با خانواه عزیز و مهربانت. تا همیشه در مسیر رضای حق و خدمت به خلق باشی و عاقبت به خیر شوی. 🤲 و یقین دارم دعای این مادر دل شکسته در حق دختر عزیزش، برآورده به خیر خواهد شد ان شاء الله... گلنوش جانم، قول بده که خوشبخت باشی و شاد و سربلند چون آرزوی من و پدر و برادرت پیوسته همین بوده است. ❤️ تو را به مهربان ترین مهربانان می سپاریم و تا ابد دوستت خواهیم داشت💚 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«مامان، دستتو به من میدی؟» ❤️‍🩹 🎬 قسمت اول این تمام دنیای یک کودک زیر ۶ سال است؛ کودکی که هنوز نمی‌داند چرا از خانواده جدا شده، اما خوب می‌داند که تشنه‌ی یک آغوش امن است. تجربه‌های تلخِ گذشته‌ی این بچه‌ها، مثل دانه‌های سیاهی است که درون یک گوی جا مانده؛ اما قدرتِ «طرح میزبان» در همین است که با دانه‌های سفیدِ محبت، ذره‌ذره آن سیاهی‌ها را محو می‌کند. 🕊 این ویدئو، روایتِ تغییر است. روایتِ مادرانی که با صبوری و کمکِ مشاوران «بهرویش»، کودکی را که با دنیایی خاکستری به خانه آمده بود، حالا در دنیایی سرشار از رنگ‌های شادِ صورتی و بنفش و لبخند می‌بینند. طرح میزبان، کاشتنِ بذر امید است. اگر شرایط مهیا باشد، این بذرِ عشق در دل کودک ریشه می‌دواند و رشد می‌کند؛ حتی اگر ما حضور نداشته باشیم. 🎥 این ویدئو را تماشا کنید تا ببینید چطور تنها با یک آغوشِ ساده، می‌توان مسیر زندگی یک کودک را برای همیشه تغییر داد. شما هم می‌توانید در این مسیر همراه ما باشید. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«مامان، دستتو به من میدی؟» ❤️‍🩹 🎬قسمت دوم عشق، همیشه با آرامش شروع نمی‌شود؛ اما با صبوری به آن می‌رسد… ✨ در قسمت قبل دیدیم که چطور آغوش، دنیای بچه‌ها را رنگی می‌کند. اما مسیرِ «میزبانی»، همیشه هموار نیست. شاید بپرسید: «اگر بچه بی‌قرار بود چه؟ اگر شب‌ها تا صبح نخوابید و لجبازی کرد چه؟» صادقانه بگویم: گاهی اوقات روزهای اول سخت است... اما حقیقت اینجاست که ما در «مجموعه بهرویش» تنها نیستیم. 🤝 هرجا که کم آوردیم، مشاورانِ دلسوزِ بهرویش راهنمایمان بودند. آنها به ما یاد دادند که چطور بی‌قراری‌ها را مدیریت کنیم و چطور بذرِ آرامش را در دلِ کودک بکاریم. حالا همان کودکی که روزهای اول از بی‌قراری خوابش نمی‌برد، سرِ ساعت آمادهٔ خواب است و در آرامش رشد می‌کند. طرح میزبان مثل کاشتن یک بذر است؛ بذری از محبت که حتی در نبودِ ما، اگر شرایط مهیا باشد، خودش ریشه می‌دواند و رشد می‌کند. 🎥 این بخش دوم روایت ماست؛ تماشای آن به شما می‌گوید که برای تغییر دادنِ دنیای یک کودک، فقط نیاز به یک قلبِ مهربان و همراهیِ یک تیم متخصص دارید. شما هم می‌توانید میزبانِ بذرِ امید در زندگی یک کودک باشید. 🌱 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
فقط بیست‌وچهار ساعت... بنا به دلیلی که جایش این‌جا نیست، باید فقط بیست‌وچهار ساعت به پسرکم شیر مادر می‌دادم. همین؛ فقط بیست‌وچهار ساعت. بیست‌وچهار ساعتی که برای من، مساوی بود با تمام آبرو و آرامش مادری‌ام. دربه‌در دنبال دایه گشتم. تلفن پشت تلفن، خواهش پشت خواهش. فکر می‌کردم وقتی پای یک طفل معصوم در میان است، دل‌ها بی‌بهانه نرم می‌شوند؛ فکر می‌کردم مادری مرز ندارد... اما اشتباه می‌کردم. یکی گفت: «راستش من وسط از شیر گرفتن بچه‌ام هستم. حیفه، نصف راهو رفتم، بگذار پروسه‌ام به هم نخوره.» توی دلم گفتم خدایا، اگر من بودم، راحتیِ بچهٔ خودم را فدای نجاتِ یک طفل بی‌پناه می‌کردم... من پر توقعم؟ شاید... شاید وقتی پای پسرت در میان باشد، توقعت از تمام جهان بالا می‌رود. یکی دیگر گفت: «ببخشید، شیرم کمه، به بچهٔ شش‌ماههٔ خودم هم درست نمی‌رسه.» آن یکی بهانه آورد که اصلاً از شیر دادن بیزار است و حالش بد می‌شود! بغض گلویم را گرفت؛ مگر می‌شود مادر بود و از این چشمهٔ حیات اکراه داشت؟ بعضی‌ها هم در ظاهر لبخند زدند و گفتند «باشه»، اما رفتند که رفتند... حتی یک احوالپرسی ساده هم نکردند. من هم برای این‌که شرمنده‌تر از این نشوم، دیگر رو نزدم. امروز دلم شکست. از آن شکستن‌هایی که صدایش را فقط خدا می‌شنود. من مگر چه خواسته بودم؟ تمام خواسته‌ام از این دنیای بزرگ، جرعه‌ای مهر بود برای طفلی که هیچ‌کس را جز من ندارد. مگر دایه شدن برای یک طفل معصوم، برکت سفره نیست؟ پس کجاست آن مادری که می‌گفتند؟ کجاست آن مهر بی‌چشم‌داشت؟ دلم از آدم‌ها گرفت... از بی‌پناهیِ پسرم و از دست‌های خالی خودم.
وقتی درها یکی‌یکی به رویم بسته شد، یاد مادری افتادم که داغِ ناتوانی در سیراب کردن جگرگوشه‌اش را تا قیامت به دوش کشید. اشک‌هایم چکید روی گونه‌ام و زمزمه کردم: یا رباب... خودت حال یک مادرِ دل‌شکسته را خوب می‌فهمی. تو هم روزی شرمندهٔ طفلت شدی. تویی که دلت را در بیابان جا گذاشتی، دل من را هم آرام کن... نگذار پیش پسرکم سرشکسته بشوم. تو آن روز شرمندهٔ علیِ اصغرت شدی، وقتی آفتابِ سوزانِ کربلا، شیر را در سینه‌ات خشک کرد. تو آنجا، در میانِ هلهلهٔ دشمن و سکوتِ سنگینِ بیابان، دست‌هایت را خالی دیدی و دلت هزار پاره شد. تو بودی که می‌دیدی جگرگوشه‌ات از عطش می‌سوزد و آغوشت برایش کاری نمی‌کند. بانو! من برای این ۲۴ ساعت، قطره‌ای از آن دریای دردِ تو را چشیدم. دردِ من، رد شدنِ هم‌نوعانم بود و دردِ تو، نرسیدنِ قطره‌ای آب به لبانِ طفلت. امروز به آستانِ تو پناه می‌آورم که خوب می‌دانی مادری که نتواند حاجتِ نوزادش را برآورده کند، چه دردی می‌کشد. یا رباب! به حقِ همان لحظه‌ای که خجالتِ مادرانه تمامِ وجودت را گرفت، دلم را آرام کن. بگذار شرمندگی‌ام پیشِ پسرم، با توسل به تو، به آرامشی از جنسِ صبرِ خودت بدل شود. دنیا بی وفاست، اما تو… تو هنوز هم مادرِ تمامِ دل‌شکسته‌هایی. من از خلق ناامید شدم، اما از پناهِ خدای بزرگ نه. این روزهای تلخ می‌گذرد، پسرم بزرگ می‌شود، ولی ردّ این غربت در قلبم حک خواهد شد؛ غربتی که فقط یک مادرِ منتظر می‌فهمد و بس.. ✍️روایت مادرفرزند پذیر کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
معجزهٔ «مادری» شما ❤️‍🩹 از دیشب که درددل اون مادر توکانال گذاشته شد، پیام‌هایی دریافت کردیم که اشکِ شوق به چشمان مان آورد. وقتی دیدیم شما عزیزان چطور بی‌دریغ دست یاری دراز کردید، فهمیدیم در این مسیر هرگز تنها نیستیم. بخشی از پیام‌های پرمهرتان: «این کوچولوی قشنگ کجاست؟ من شیر دارم، دختر خودم ۸ ماهشه و بهش شیر میدم.» «اگر هنوز دنبال شیر هستید، من هستم.» «خانمی که شیر می‌خواست، ما در خدمتیم.» این پیام‌ها ثابت کرد «بهرویش» فقط یک اسم نیست؛ یک خانواده‌ی واقعی است. شما ثابت کردید که «طرح میزبان»، فقط یک طرح اداری نیست؛ یک خانواده‌ی بزرگ است که در آن، دردِ یکی، دردِ همه است. اینکه شما این‌قدر بی‌دریغ، آغوش و مهرتان را به سمتِ یک کودکِ بی‌‌پناه می‌گیرید، بزرگ‌ترین سرمایه‌ی ما در «بهرویش» است.🥹🙏🌱 ممنونم که نگذاشتید این مادر تنها بماند. خداوند به شیرِ پاکتان و قلب‌های مهربانتان برکت بدهد. شما فرشته‌های زمینیِ این راه هستید. 🕊✨ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اکثرِ ما نوزاد دوست داریم. شیرینی خاص خودش را دارد. مخصوصاً وقتی کم‌کم شناخت پیدا می‌کند.معنادار می‌خندد. ذوق می‌کند.گریه‌های الکی می‌کند تا بغلش کنی. همه‌چیز، شیرین است اما خانواده‌های کمتری دلشان می‌آید که میزبانِ یک کودک بزرگ‌تر باشند. نه خیلی بزرگ؛یک کودک پنج‌ساله یا حتی شش‌ساله. حتی آن‌هایی هم که متقاضی این سن هستند،اغلب خودشان کودک هم‌سن دارند و می‌گویند: «با هم هم‌بازی می‌شوند.» فارغ از اینکه بازی،برای کودکی که خانواده نداشته،وقتی معنا پیدا می‌کند که اول احساس امنیت کند. فارغ از اینکه کودکِ آسیب‌دیده وقتی هم‌بازی می‌شود که قبلش طعمِ ماندن را چشیده باشد. کودک پنج‌ساله خیلی کوچک است. اما گذشته‌ای دارد که روی ذهنِ لطیفش سنگینی می‌کند. بارِ تلخِ گذشته روانش را ناآرام کرده، با این حال آغوش می‌خواهد. مادر می‌خواهد. پدری که تکیه‌گاهش باشد. بی‌قرار است.پرخاشگر شده. خواب‌هایش پر از کابوس است. گاهی افسرده. از بیرون رفتن می‌ترسد. بی‌اشتها می‌شود. و این‌ها دردهایی است که زبانِ گفتن ندارد. ظرفیت کودکانه‌اش تابِ حملِ این‌همه را ندارد، پس خودش را این‌طور نشان می‌دهد. این کودکان هم خانواده می‌خواهند تا اول امن شوند،بعد قوی شوند تا کم‌کم حالشان بهتر شود. فقط خانواده کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
یکساله که مادرتم یکساله که دخترمی زیبا ترین و ارزشمند ترین هدیه خدا، بعد از حب امیرالمومنین علیه السلام؛ نگین ارزشمندی است که خادمی تو، دستان مرا، برازنده ی آن می‌کند. ناز زیبای خلقت دختر مو ابریشمی من آغوش تو ؛ امن ترین جای دنیا برای من است قبله گاه عبودیت در خانه کوچک من؛ جایی است که تو نور بخشیدی ستاره کوچک خوش بختی من نمیدانم خدا برایمان چه رقم زده و تو اجابت کدام دعایی ولی می‌توانم بابت تمام لحظه هایی که تو کنارم بودی به خود ببالم *این لحظه ها هزاران؛ نصیب دوست داران* شفاعتم کن مادر کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
روزهای جنگ بود و ما توی تهران بودیم و حس میکردم هیچ جا مثل تهران آرامش نداریم اما خوابی که چندین بار طی دو هفته میدیدم پریشونم کرده بود😔 صدای دختر بچه ای که ازم کمک میخواست من هرچی میگشتم پیداش نمیکردم تا اینکه دفعه آخر که این خوابو دیدم گشتم و گشتم تا از لا به لای خونه موشک خورده ای دختر بچه ای رو بیرون کشیدم و تو بغلم گرفتم و نجاتش دادم و مطمئن بودم دختر خودمه اما هر چی نگاهش میکردم میگفتم اینکه بچه من نیست ولی حس درونیم میگفت دختر خودمه🥺 همون روزاز بهرویش بهم زنگ زدن و گفتن یه دختر کوچولوی ۹ ماهه دارن که تو خونه مراقبت رسیدگی داره چون مشکلات گوارشی شدید داره و خیلی خیلی کوچولو تر از سنشه و نوزادی یه عملی انجام داده که هنوز عوارض اون عمل بهش هست اما من انگار تو جنگ بهترین خبر عمرم رو شنیده بودم و سریع قبول کردم اما مسئولین شیرخوارگاه تاکید کردن که این کوچولو فرق داره چون ۹ ماهشه اما فقط ۴/۵ کیلو وزن داره و شرایطش نرمال نیست اما انگار اصلا گوش های من نمیشنید و هر چی میگفتن من میگفتم اشکالی نداره با اصرار مسئولین شیرخوارگاه پذیرفتم که اول عکسش رو ببینم بعد قبول کنم اما امان از اون لحظه که عکسش رو دیدم از اون لحظه دیگه تاب تحمل دوریشو نداشتم و انگار تکه ای از قلبم تا حالا ازم دور بوده و سریع گفتم با اینکه تعطیل رسمی هستش خواهش میکنم امروز بیایم و ببریمش و عزیزان قبول کردن و ما همگی حاضر شدیم که بریم شیرخوارگاه و دل توی دلم نبود و وقتی کار هارو انجام دادیم و منتظر این خانوم کوچولو بودیم حس عجیبی داشتم
احساس می‌کردم همون لحظه ای هست که دختر کوچولوی تو خوابمو از زیر آوار نجات داده بودم🥺 وقتی آوردنش هممون شوکه شدیم خدای من یه دختر ۹ ماهه اما درهیبت یه نوزاد  دست و پاهای ظریف و کوچولو و صورت لاغر با چشمای درشت که تا مارو دید بغض کرد اما بعد فقط چند ثانیه با دیدن بچه هام شروع کرد به خندیدن خیلی برامون جالب بود که یه نوزاد می‌دیدیم که نگاه هاش معنادار بود و کاملا متوجه میشه چی داره میگذره اطرافش مسئول عزیز شیرخوارگاه شروع کردن به توضیح داروهایی که میخوره و من فقط تو دلم از خدا کمک میگرفتم که بتونم از پسش بربیام چون تقریبا تمام طول روز باید مرتب دارو مصرف میکرد خلاصه راه افتادیم و تو ماشین به اصرار بچه ها رفت بغل پسرم و جلوتر دقیقا اتوبان نزدیک خونمون و مسیر همیشگیمون چند دقیقه قبل رسیدنمون به اونجا موشک زده بودن و راه رو تازه داشتن می‌بستن و ما هم همش دعا میکردیم که این کوچولو رو بتونم صحیح و سلامت تحویل بدیم از اون روز دنیا برای هممون رنگ و بوی دیگه پیدا کرده بود و من دیگه فرصت نداشتم حتی اخبار جنگ رو پیگیری کنم و انگار با بچه هام داشتیم توی دنیای موازی زندگی می‌کردیم و کاملا خوش و خرم بودیم😅 گاهی که از بیرون صداهای موشک ها و اصابت ها میومد بچه ها فقط به فکر فرشته جدیدمون بودن و میرفتن بهش میگفتن نترسیا صدای رعد و برقه😂 دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه چی بهش بدم که مقوی باشه که استخونای ظریفش تاب تحمل وزنش رو داشته باشه که بتونه کم کم از حالت خوابیده،  روی شکم و دستش بمونه و بعدش بتونه بشینه🥺 مرتب براش عصاره بلدرچين و آب قلم و کره بادام درختی و هر آنچه هرکسی توصیه می‌کرد تهیه میکردیم و بهش میدادم و خیلی خیلی امید داشتم که این بچه سالمه و خوب میشه و مرتب بغلش میکردیم بهش می‌گفتیم که چقدر دوست داشتنی و عزیزه🥺 دو هفته اول خیلی خوب همه چیز پیش رفت و استفراغ هاش الحمدلله قطع شده بود و داشت کم کم وزن می‌گرفت که بیقراری های موقع خوابش شروع شد😭 انگار بچه تازه فهمیده بود که از محیط قبلی جدا شده و جای جدید اومده شبا موقع خواب از شدت گریه دو سه ساعت بغلش میکردم و راه می‌بردم و براش آیت الکرسی میخوندم و تکونش میدادم و بغض میکردم از اینکه نمیتونم کار دیگه ای براش بکنم😢 تا اینکه بعد حدوده دو هفته دیگه شب ها وقتی بغلش میکردم یا روی پام میذاشتمش و دستم رو روی سینش میزاشتم آروم میشد و میخوابید🥲 روز ها گذشت و ما دونه دونه داروهاش رو طبق نظر دکتر قطع میکردیم و به توصیه کاردرمان مهربونش تمام تمرین هارو هر روز و هر ساعت باهاش انجام میدادیم و کوچولوی ما هر روز داشت تپل تر و زیباتر میشد و ما شاهد اولین هاش بودیم😍 اولین باری که خودش به تنهایی غلت زد توی قم بودیم و یهو من صدای جیغ بچه هام رو شنیدم که گفتن مامان بدوبیا و من قلبم ریخت و فکر کردم چه بلایی سر بچم اومده و دیدم همشون فریاد میزنن که مامان مامان خودش تنهایی  غلت زد😭😭😍 و اولین باری هم که بدون کمک تونست بشینه قم بود و اولین قدمش رو هم توی قم برداشت😭 و اولین دندون رو تو ۱۳ ماهگی کنار حرم امام رضا جان درآورد😍 تا الان که۱۵ ماهش گذشته و ۶ تا دندون درآورده و داره قدم هاش رو طولانی تر برمی‌داره و مرتب شیرین کاری های جدید از خودش نشون میده و موهای زیبا درآورده و تبدیل شده به یک عروسک ناز و زیبا و دوست داشتنی 🥰 و الان که چند روزه رفته پیش خانواده خودش🥰🥰 روز تحویلش پرستارای شیرخوارگاه بهمون میگفتن این بچه برای ما شده نماد، نماد معجزه عشق🥹 و هر بچه ای که مریضه یا مشکلات خاص داره و میاد شیرخوارگاه دیگه به چشم ما مثل قبل یه بچه مریض که شاید دیگه خوب نشه نیست و هممون میگیم شاید اینم مثل دختر شما کامل خوب بشه و بشه چراغ یه خونه🥹😍 خیلیا بهمون میگن این چه کاری بود کردید با وجود رسیدگی به سه تا بچه خودتون، این همه وابستگی برای خودتون درست کردید اما اون ها نمیدونن که ما برکت و رحمت حضور این بچه رو لحظه به لحظه حس کردیم از بلاهایی که به خاطر وجودش از سرمون گذشت تا بهره های تربیتی که برای بچه هام داشت و سفرهای مشهدی که به یمن وجودش همه رو مهمان میشدیم و اگه قرار باشه همه آدما اینجوری فکر کنن این فرشته ها می‌مونن تو شیرخوارگاه و معلوم نیست چه آینده ای پیدا میکنن خیلیا هم میگفتن این کوچولو با این همه تغییر چقدر به شما مدیونه و چه لطف بزرگی درحقش کردید ولی باز هم خودم میدونم وقتی به عمق ماجرا فکر میکنم باز ما مدیون اون هستیم که اومد پیشمون و ما شدیم واسطه رحمت خدا به اون بچه و برکت های عجیب و غریبی که به واسطه حضورش به ما رسوند و این موضوع رو فقط مادرای میزبان درک میکنن🥺 ادامه 👇
من قبل از این میزبانی تجربه میزبانی دوتا فرشته نوزاد سالم دیگه هم داشتم اما بعد اومدن این دختر کوچولو دریچه جدیدی از نگاه به بچه های نیازمند درمان برام گشوده شد و احساس میکنم این فرشته ها نه تنها خیلی مظلوم‌ هستن و نیاز به رسیدگی درمانی و جسمی دارن بلکه خیلی بیشتر از بچه های دیگه نیاز به محبت و آغوش دارن و این احساس امنیت برای اونها روند درمانیشون رو خیلی خیلی تسریع میکنه و چه بسا باعث بشه کامل خوب خوب بشن و مسیر زندگیشون به کله عوض بشه🥹 این هم عکس روزی هست که ختم میزبانی خورد و رفت به آغوش خانواده ی ابدی🥹 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi