eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
617 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط بیست‌وچهار ساعت... بنا به دلیلی که جایش این‌جا نیست، باید فقط بیست‌وچهار ساعت به پسرکم شیر مادر می‌دادم. همین؛ فقط بیست‌وچهار ساعت. بیست‌وچهار ساعتی که برای من، مساوی بود با تمام آبرو و آرامش مادری‌ام. دربه‌در دنبال دایه گشتم. تلفن پشت تلفن، خواهش پشت خواهش. فکر می‌کردم وقتی پای یک طفل معصوم در میان است، دل‌ها بی‌بهانه نرم می‌شوند؛ فکر می‌کردم مادری مرز ندارد... اما اشتباه می‌کردم. یکی گفت: «راستش من وسط از شیر گرفتن بچه‌ام هستم. حیفه، نصف راهو رفتم، بگذار پروسه‌ام به هم نخوره.» توی دلم گفتم خدایا، اگر من بودم، راحتیِ بچهٔ خودم را فدای نجاتِ یک طفل بی‌پناه می‌کردم... من پر توقعم؟ شاید... شاید وقتی پای پسرت در میان باشد، توقعت از تمام جهان بالا می‌رود. یکی دیگر گفت: «ببخشید، شیرم کمه، به بچهٔ شش‌ماههٔ خودم هم درست نمی‌رسه.» آن یکی بهانه آورد که اصلاً از شیر دادن بیزار است و حالش بد می‌شود! بغض گلویم را گرفت؛ مگر می‌شود مادر بود و از این چشمهٔ حیات اکراه داشت؟ بعضی‌ها هم در ظاهر لبخند زدند و گفتند «باشه»، اما رفتند که رفتند... حتی یک احوالپرسی ساده هم نکردند. من هم برای این‌که شرمنده‌تر از این نشوم، دیگر رو نزدم. امروز دلم شکست. از آن شکستن‌هایی که صدایش را فقط خدا می‌شنود. من مگر چه خواسته بودم؟ تمام خواسته‌ام از این دنیای بزرگ، جرعه‌ای مهر بود برای طفلی که هیچ‌کس را جز من ندارد. مگر دایه شدن برای یک طفل معصوم، برکت سفره نیست؟ پس کجاست آن مادری که می‌گفتند؟ کجاست آن مهر بی‌چشم‌داشت؟ دلم از آدم‌ها گرفت... از بی‌پناهیِ پسرم و از دست‌های خالی خودم.
وقتی درها یکی‌یکی به رویم بسته شد، یاد مادری افتادم که داغِ ناتوانی در سیراب کردن جگرگوشه‌اش را تا قیامت به دوش کشید. اشک‌هایم چکید روی گونه‌ام و زمزمه کردم: یا رباب... خودت حال یک مادرِ دل‌شکسته را خوب می‌فهمی. تو هم روزی شرمندهٔ طفلت شدی. تویی که دلت را در بیابان جا گذاشتی، دل من را هم آرام کن... نگذار پیش پسرکم سرشکسته بشوم. تو آن روز شرمندهٔ علیِ اصغرت شدی، وقتی آفتابِ سوزانِ کربلا، شیر را در سینه‌ات خشک کرد. تو آنجا، در میانِ هلهلهٔ دشمن و سکوتِ سنگینِ بیابان، دست‌هایت را خالی دیدی و دلت هزار پاره شد. تو بودی که می‌دیدی جگرگوشه‌ات از عطش می‌سوزد و آغوشت برایش کاری نمی‌کند. بانو! من برای این ۲۴ ساعت، قطره‌ای از آن دریای دردِ تو را چشیدم. دردِ من، رد شدنِ هم‌نوعانم بود و دردِ تو، نرسیدنِ قطره‌ای آب به لبانِ طفلت. امروز به آستانِ تو پناه می‌آورم که خوب می‌دانی مادری که نتواند حاجتِ نوزادش را برآورده کند، چه دردی می‌کشد. یا رباب! به حقِ همان لحظه‌ای که خجالتِ مادرانه تمامِ وجودت را گرفت، دلم را آرام کن. بگذار شرمندگی‌ام پیشِ پسرم، با توسل به تو، به آرامشی از جنسِ صبرِ خودت بدل شود. دنیا بی وفاست، اما تو… تو هنوز هم مادرِ تمامِ دل‌شکسته‌هایی. من از خلق ناامید شدم، اما از پناهِ خدای بزرگ نه. این روزهای تلخ می‌گذرد، پسرم بزرگ می‌شود، ولی ردّ این غربت در قلبم حک خواهد شد؛ غربتی که فقط یک مادرِ منتظر می‌فهمد و بس.. ✍️روایت مادرفرزند پذیر کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
معجزهٔ «مادری» شما ❤️‍🩹 از دیشب که درددل اون مادر توکانال گذاشته شد، پیام‌هایی دریافت کردیم که اشکِ شوق به چشمان مان آورد. وقتی دیدیم شما عزیزان چطور بی‌دریغ دست یاری دراز کردید، فهمیدیم در این مسیر هرگز تنها نیستیم. بخشی از پیام‌های پرمهرتان: «این کوچولوی قشنگ کجاست؟ من شیر دارم، دختر خودم ۸ ماهشه و بهش شیر میدم.» «اگر هنوز دنبال شیر هستید، من هستم.» «خانمی که شیر می‌خواست، ما در خدمتیم.» این پیام‌ها ثابت کرد «بهرویش» فقط یک اسم نیست؛ یک خانواده‌ی واقعی است. شما ثابت کردید که «طرح میزبان»، فقط یک طرح اداری نیست؛ یک خانواده‌ی بزرگ است که در آن، دردِ یکی، دردِ همه است. اینکه شما این‌قدر بی‌دریغ، آغوش و مهرتان را به سمتِ یک کودکِ بی‌‌پناه می‌گیرید، بزرگ‌ترین سرمایه‌ی ما در «بهرویش» است.🥹🙏🌱 ممنونم که نگذاشتید این مادر تنها بماند. خداوند به شیرِ پاکتان و قلب‌های مهربانتان برکت بدهد. شما فرشته‌های زمینیِ این راه هستید. 🕊✨ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اکثرِ ما نوزاد دوست داریم. شیرینی خاص خودش را دارد. مخصوصاً وقتی کم‌کم شناخت پیدا می‌کند.معنادار می‌خندد. ذوق می‌کند.گریه‌های الکی می‌کند تا بغلش کنی. همه‌چیز، شیرین است اما خانواده‌های کمتری دلشان می‌آید که میزبانِ یک کودک بزرگ‌تر باشند. نه خیلی بزرگ؛یک کودک پنج‌ساله یا حتی شش‌ساله. حتی آن‌هایی هم که متقاضی این سن هستند،اغلب خودشان کودک هم‌سن دارند و می‌گویند: «با هم هم‌بازی می‌شوند.» فارغ از اینکه بازی،برای کودکی که خانواده نداشته،وقتی معنا پیدا می‌کند که اول احساس امنیت کند. فارغ از اینکه کودکِ آسیب‌دیده وقتی هم‌بازی می‌شود که قبلش طعمِ ماندن را چشیده باشد. کودک پنج‌ساله خیلی کوچک است. اما گذشته‌ای دارد که روی ذهنِ لطیفش سنگینی می‌کند. بارِ تلخِ گذشته روانش را ناآرام کرده، با این حال آغوش می‌خواهد. مادر می‌خواهد. پدری که تکیه‌گاهش باشد. بی‌قرار است.پرخاشگر شده. خواب‌هایش پر از کابوس است. گاهی افسرده. از بیرون رفتن می‌ترسد. بی‌اشتها می‌شود. و این‌ها دردهایی است که زبانِ گفتن ندارد. ظرفیت کودکانه‌اش تابِ حملِ این‌همه را ندارد، پس خودش را این‌طور نشان می‌دهد. این کودکان هم خانواده می‌خواهند تا اول امن شوند،بعد قوی شوند تا کم‌کم حالشان بهتر شود. فقط خانواده کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
یکساله که مادرتم یکساله که دخترمی زیبا ترین و ارزشمند ترین هدیه خدا، بعد از حب امیرالمومنین علیه السلام؛ نگین ارزشمندی است که خادمی تو، دستان مرا، برازنده ی آن می‌کند. ناز زیبای خلقت دختر مو ابریشمی من آغوش تو ؛ امن ترین جای دنیا برای من است قبله گاه عبودیت در خانه کوچک من؛ جایی است که تو نور بخشیدی ستاره کوچک خوش بختی من نمیدانم خدا برایمان چه رقم زده و تو اجابت کدام دعایی ولی می‌توانم بابت تمام لحظه هایی که تو کنارم بودی به خود ببالم *این لحظه ها هزاران؛ نصیب دوست داران* شفاعتم کن مادر کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
روزهای جنگ بود و ما توی تهران بودیم و حس میکردم هیچ جا مثل تهران آرامش نداریم اما خوابی که چندین بار طی دو هفته میدیدم پریشونم کرده بود😔 صدای دختر بچه ای که ازم کمک میخواست من هرچی میگشتم پیداش نمیکردم تا اینکه دفعه آخر که این خوابو دیدم گشتم و گشتم تا از لا به لای خونه موشک خورده ای دختر بچه ای رو بیرون کشیدم و تو بغلم گرفتم و نجاتش دادم و مطمئن بودم دختر خودمه اما هر چی نگاهش میکردم میگفتم اینکه بچه من نیست ولی حس درونیم میگفت دختر خودمه🥺 همون روزاز بهرویش بهم زنگ زدن و گفتن یه دختر کوچولوی ۹ ماهه دارن که تو خونه مراقبت رسیدگی داره چون مشکلات گوارشی شدید داره و خیلی خیلی کوچولو تر از سنشه و نوزادی یه عملی انجام داده که هنوز عوارض اون عمل بهش هست اما من انگار تو جنگ بهترین خبر عمرم رو شنیده بودم و سریع قبول کردم اما مسئولین شیرخوارگاه تاکید کردن که این کوچولو فرق داره چون ۹ ماهشه اما فقط ۴/۵ کیلو وزن داره و شرایطش نرمال نیست اما انگار اصلا گوش های من نمیشنید و هر چی میگفتن من میگفتم اشکالی نداره با اصرار مسئولین شیرخوارگاه پذیرفتم که اول عکسش رو ببینم بعد قبول کنم اما امان از اون لحظه که عکسش رو دیدم از اون لحظه دیگه تاب تحمل دوریشو نداشتم و انگار تکه ای از قلبم تا حالا ازم دور بوده و سریع گفتم با اینکه تعطیل رسمی هستش خواهش میکنم امروز بیایم و ببریمش و عزیزان قبول کردن و ما همگی حاضر شدیم که بریم شیرخوارگاه و دل توی دلم نبود و وقتی کار هارو انجام دادیم و منتظر این خانوم کوچولو بودیم حس عجیبی داشتم
احساس می‌کردم همون لحظه ای هست که دختر کوچولوی تو خوابمو از زیر آوار نجات داده بودم🥺 وقتی آوردنش هممون شوکه شدیم خدای من یه دختر ۹ ماهه اما درهیبت یه نوزاد  دست و پاهای ظریف و کوچولو و صورت لاغر با چشمای درشت که تا مارو دید بغض کرد اما بعد فقط چند ثانیه با دیدن بچه هام شروع کرد به خندیدن خیلی برامون جالب بود که یه نوزاد می‌دیدیم که نگاه هاش معنادار بود و کاملا متوجه میشه چی داره میگذره اطرافش مسئول عزیز شیرخوارگاه شروع کردن به توضیح داروهایی که میخوره و من فقط تو دلم از خدا کمک میگرفتم که بتونم از پسش بربیام چون تقریبا تمام طول روز باید مرتب دارو مصرف میکرد خلاصه راه افتادیم و تو ماشین به اصرار بچه ها رفت بغل پسرم و جلوتر دقیقا اتوبان نزدیک خونمون و مسیر همیشگیمون چند دقیقه قبل رسیدنمون به اونجا موشک زده بودن و راه رو تازه داشتن می‌بستن و ما هم همش دعا میکردیم که این کوچولو رو بتونم صحیح و سلامت تحویل بدیم از اون روز دنیا برای هممون رنگ و بوی دیگه پیدا کرده بود و من دیگه فرصت نداشتم حتی اخبار جنگ رو پیگیری کنم و انگار با بچه هام داشتیم توی دنیای موازی زندگی می‌کردیم و کاملا خوش و خرم بودیم😅 گاهی که از بیرون صداهای موشک ها و اصابت ها میومد بچه ها فقط به فکر فرشته جدیدمون بودن و میرفتن بهش میگفتن نترسیا صدای رعد و برقه😂 دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه چی بهش بدم که مقوی باشه که استخونای ظریفش تاب تحمل وزنش رو داشته باشه که بتونه کم کم از حالت خوابیده،  روی شکم و دستش بمونه و بعدش بتونه بشینه🥺 مرتب براش عصاره بلدرچين و آب قلم و کره بادام درختی و هر آنچه هرکسی توصیه می‌کرد تهیه میکردیم و بهش میدادم و خیلی خیلی امید داشتم که این بچه سالمه و خوب میشه و مرتب بغلش میکردیم بهش می‌گفتیم که چقدر دوست داشتنی و عزیزه🥺 دو هفته اول خیلی خوب همه چیز پیش رفت و استفراغ هاش الحمدلله قطع شده بود و داشت کم کم وزن می‌گرفت که بیقراری های موقع خوابش شروع شد😭 انگار بچه تازه فهمیده بود که از محیط قبلی جدا شده و جای جدید اومده شبا موقع خواب از شدت گریه دو سه ساعت بغلش میکردم و راه می‌بردم و براش آیت الکرسی میخوندم و تکونش میدادم و بغض میکردم از اینکه نمیتونم کار دیگه ای براش بکنم😢 تا اینکه بعد حدوده دو هفته دیگه شب ها وقتی بغلش میکردم یا روی پام میذاشتمش و دستم رو روی سینش میزاشتم آروم میشد و میخوابید🥲 روز ها گذشت و ما دونه دونه داروهاش رو طبق نظر دکتر قطع میکردیم و به توصیه کاردرمان مهربونش تمام تمرین هارو هر روز و هر ساعت باهاش انجام میدادیم و کوچولوی ما هر روز داشت تپل تر و زیباتر میشد و ما شاهد اولین هاش بودیم😍 اولین باری که خودش به تنهایی غلت زد توی قم بودیم و یهو من صدای جیغ بچه هام رو شنیدم که گفتن مامان بدوبیا و من قلبم ریخت و فکر کردم چه بلایی سر بچم اومده و دیدم همشون فریاد میزنن که مامان مامان خودش تنهایی  غلت زد😭😭😍 و اولین باری هم که بدون کمک تونست بشینه قم بود و اولین قدمش رو هم توی قم برداشت😭 و اولین دندون رو تو ۱۳ ماهگی کنار حرم امام رضا جان درآورد😍 تا الان که۱۵ ماهش گذشته و ۶ تا دندون درآورده و داره قدم هاش رو طولانی تر برمی‌داره و مرتب شیرین کاری های جدید از خودش نشون میده و موهای زیبا درآورده و تبدیل شده به یک عروسک ناز و زیبا و دوست داشتنی 🥰 و الان که چند روزه رفته پیش خانواده خودش🥰🥰 روز تحویلش پرستارای شیرخوارگاه بهمون میگفتن این بچه برای ما شده نماد، نماد معجزه عشق🥹 و هر بچه ای که مریضه یا مشکلات خاص داره و میاد شیرخوارگاه دیگه به چشم ما مثل قبل یه بچه مریض که شاید دیگه خوب نشه نیست و هممون میگیم شاید اینم مثل دختر شما کامل خوب بشه و بشه چراغ یه خونه🥹😍 خیلیا بهمون میگن این چه کاری بود کردید با وجود رسیدگی به سه تا بچه خودتون، این همه وابستگی برای خودتون درست کردید اما اون ها نمیدونن که ما برکت و رحمت حضور این بچه رو لحظه به لحظه حس کردیم از بلاهایی که به خاطر وجودش از سرمون گذشت تا بهره های تربیتی که برای بچه هام داشت و سفرهای مشهدی که به یمن وجودش همه رو مهمان میشدیم و اگه قرار باشه همه آدما اینجوری فکر کنن این فرشته ها می‌مونن تو شیرخوارگاه و معلوم نیست چه آینده ای پیدا میکنن خیلیا هم میگفتن این کوچولو با این همه تغییر چقدر به شما مدیونه و چه لطف بزرگی درحقش کردید ولی باز هم خودم میدونم وقتی به عمق ماجرا فکر میکنم باز ما مدیون اون هستیم که اومد پیشمون و ما شدیم واسطه رحمت خدا به اون بچه و برکت های عجیب و غریبی که به واسطه حضورش به ما رسوند و این موضوع رو فقط مادرای میزبان درک میکنن🥺 ادامه 👇
من قبل از این میزبانی تجربه میزبانی دوتا فرشته نوزاد سالم دیگه هم داشتم اما بعد اومدن این دختر کوچولو دریچه جدیدی از نگاه به بچه های نیازمند درمان برام گشوده شد و احساس میکنم این فرشته ها نه تنها خیلی مظلوم‌ هستن و نیاز به رسیدگی درمانی و جسمی دارن بلکه خیلی بیشتر از بچه های دیگه نیاز به محبت و آغوش دارن و این احساس امنیت برای اونها روند درمانیشون رو خیلی خیلی تسریع میکنه و چه بسا باعث بشه کامل خوب خوب بشن و مسیر زندگیشون به کله عوض بشه🥹 این هم عکس روزی هست که ختم میزبانی خورد و رفت به آغوش خانواده ی ابدی🥹 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
خیلی‌ها می‌پرسند: « جدایی از خانواده میزبان، آسیب زانیست؟ بهتر نیست کودک درهمان مرکز بماند؟» واقعیت این است که چالش «وابستگی» در هر بستری وجود دارد؛ چه در مرکز، چه در خانه میزبان. مربیان مراکز هم انسان‌های مهربانی هستند و کودکان به آن‌ها هم دلبسته می‌شوند. مرکز «فریزر» نیست که احساسات بچه آنجا منجمد شود و درخانواده میزبان برود داخل مایکرویو🫠 اما نکته اصلی اینجاست: وابستگی‌های متعدد و ناپایدار، «حس ناامنی دلبستگی» ایجاد می‌کند. در طرح میزبان (مهمانی)، ما به دنبال شکل‌گیری یک «دلبستگی امن» هستیم. خانواده‌های میزبانِ همراه، این دلبستگی را به یک کانون امن تبدیل می‌کنند. ✅ چطور جدایی آسیب‌زا نمی‌شود؟ ۱. آمادگی قبلی: قبل از هر واگذاری، جلسات دیدار برگزار می‌شود تا کودک با آرامش خانواده را بپذیرد. ۲. مدیریت اصولی: میزبانی که آگاه است، به کودک کمک می‌کند تا با آمادگی روانی، این مرحله را به سلامت طی کند و ادامه مسیر زندگی‌اش را با اعتماد‌به‌نفس ادامه دهد. در خانواده میزبانی که همراه باشند، دلبستگی به یک کانون امن شکل میگیره که این کانون برای کودک میتونه به بهترین شکل، جدایی رو مدیریت کنه. میزبان‌هایی که در نهایتِ دوست داشتن، دلبستگی امن رو در شخصیت کودک شکل میدن و بعد مدیریت شده به کودک کمک میکنند، برای کودک چالش جدایی ایجاد نمیکنند و همراهی میکندد تا ادامه مسیر زندگیش رو به سلامت طی کنه هدف ما در «بهرویش» این است که حضور در خانواده، نقطه عطفی برای رشد روانی کودک باشد، نه منشأ آسیب. همراهی شما، کلید این امنیت است. 🌸 کانال پدربزرگ‌خوانده @abedshahi
میزبانی از کودکی که می‌فهمد گاهی ترس از میزبانی یک کودک ۴-۵ ساله، ریشه در یک حقیقت دارد: این کودک دیگر یک نوزاد نیست که همه چیز را از نو با او شروع کنیم. او می‌فهمد. از نبود پدر و مادرش می‌فهمد. از جدایی می‌فهمد. شاید حتی شاهد چیزهایی بوده که هیچ کودکی نباید ببیند. این “فهمیدن”، هم می‌ترساند و هم نقطه شروعِ هر ارتباط صادقانه‌ای است. چون قرار نیست ما با یک “طرح خالی” روبرو باشیم؛ قرار است با تاریخچه‌ای از رنج، که نیاز به شنیدن دارد، همراه شویم. اولین قدم برای میزبانی، پذیرش همین “کودکِ فهمیده” است. پذیرشی که نه قضاوت می‌کند، نه می‌گریزد؛ فقط می‌گوید: حرفت را می‌شنوم. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
از آسیب تا امنیت آسیب روانی یک کودک، زخمی است که بر جانش نشسته. مثل دردی که گاهی در کلامش می‌جوشد، گاهی در سکوتش پنهان می‌شود، و گاهی در کابوس‌های شبانه‌اش فریاد می‌زند. درمان این زخم، نسخه فوری ندارد. نیاز به زمان دارد. نیاز به تکرار دارد. نیاز به چیزی دارد که شاید از همه داروها ضروری‌تر است: یک آغوشِ باثبات. خانواده میزبان، آن آغوش امن است. نه یک مرکز درمانی موقت، که خانه‌ای باثبات که کودک در آن، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، می‌تواند مطمئن باشد فردا هم کسی هست که صدایش را بشنود. این ثبات، خودِ درمان است. کانال پدربزرگ‌خوانده @abedshahi
هدایت شده از پدربزرگ خوانده
🌱 دعوت به همکاری در مجموعه «بهرویش» برای تکمیل تیم تخصصی خود در مسیرِ خانواده‌دار شدن کودکان، از متخصصین زیر دعوت به همکاری می‌کنیم: ✅ مددکار اجتماعی ✅ روان‌شناس کودک/خانواده ✅ کارشناس حقوقی (حوزه کودک) 📩 ارسال رزومه در ایتا: 🆔 @farzandkhandeh کانال پدربزرگ‌خوانده @abedshahi