روزهای جنگ بود و ما توی تهران بودیم و حس میکردم هیچ جا مثل تهران آرامش نداریم اما خوابی که چندین بار طی دو هفته میدیدم پریشونم کرده بود😔
صدای دختر بچه ای که ازم کمک میخواست من هرچی میگشتم پیداش نمیکردم
تا اینکه دفعه آخر که این خوابو دیدم گشتم و گشتم تا از لا به لای خونه موشک خورده ای دختر بچه ای رو بیرون کشیدم و تو بغلم گرفتم و نجاتش دادم و مطمئن بودم دختر خودمه اما هر چی نگاهش میکردم میگفتم اینکه بچه من نیست ولی حس درونیم میگفت دختر خودمه🥺
همون روزاز بهرویش بهم زنگ زدن و گفتن یه دختر کوچولوی ۹ ماهه دارن که تو خونه مراقبت رسیدگی داره چون مشکلات گوارشی شدید داره و خیلی خیلی کوچولو تر از سنشه و نوزادی یه عملی انجام داده که هنوز عوارض اون عمل بهش هست
اما من انگار تو جنگ بهترین خبر عمرم رو شنیده بودم و سریع قبول کردم
اما مسئولین شیرخوارگاه تاکید کردن که این کوچولو فرق داره چون ۹ ماهشه اما فقط ۴/۵ کیلو وزن داره و شرایطش نرمال نیست
اما انگار اصلا گوش های من نمیشنید و هر چی میگفتن من میگفتم اشکالی نداره
با اصرار مسئولین شیرخوارگاه پذیرفتم که اول عکسش رو ببینم بعد قبول کنم
اما امان از اون لحظه که عکسش رو دیدم
از اون لحظه دیگه تاب تحمل دوریشو نداشتم و انگار تکه ای از قلبم تا حالا ازم دور بوده و سریع گفتم با اینکه تعطیل رسمی هستش خواهش میکنم امروز بیایم و ببریمش و عزیزان قبول کردن
و ما همگی حاضر شدیم که بریم شیرخوارگاه
و دل توی دلم نبود و وقتی کار هارو انجام دادیم و منتظر این خانوم کوچولو بودیم حس عجیبی داشتم
احساس میکردم همون لحظه ای هست که دختر کوچولوی تو خوابمو از زیر آوار نجات داده بودم🥺
وقتی آوردنش هممون شوکه شدیم
خدای من یه دختر ۹ ماهه اما درهیبت یه نوزاد
دست و پاهای ظریف و کوچولو و صورت لاغر با چشمای درشت که تا مارو دید بغض کرد اما بعد فقط چند ثانیه با دیدن بچه هام شروع کرد به خندیدن
خیلی برامون جالب بود که یه نوزاد میدیدیم که نگاه هاش معنادار بود و کاملا متوجه میشه چی داره میگذره اطرافش
مسئول عزیز شیرخوارگاه شروع کردن به توضیح داروهایی که میخوره و من فقط تو دلم از خدا کمک میگرفتم که بتونم از پسش بربیام چون تقریبا تمام طول روز باید مرتب دارو مصرف میکرد
خلاصه راه افتادیم و تو ماشین به اصرار بچه ها رفت بغل پسرم و جلوتر دقیقا اتوبان نزدیک خونمون و مسیر همیشگیمون چند دقیقه قبل رسیدنمون به اونجا موشک زده بودن و راه رو تازه داشتن میبستن و ما هم همش دعا میکردیم که این کوچولو رو بتونم صحیح و سلامت تحویل بدیم
از اون روز دنیا برای هممون رنگ و بوی دیگه پیدا کرده بود و من دیگه فرصت نداشتم حتی اخبار جنگ رو پیگیری کنم و انگار با بچه هام داشتیم توی دنیای موازی زندگی میکردیم و کاملا خوش و خرم بودیم😅
گاهی که از بیرون صداهای موشک ها و اصابت ها میومد بچه ها فقط به فکر فرشته جدیدمون بودن و میرفتن بهش میگفتن نترسیا صدای رعد و برقه😂
دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه چی بهش بدم که مقوی باشه که استخونای ظریفش تاب تحمل وزنش رو داشته باشه که بتونه کم کم از حالت خوابیده، روی شکم و دستش بمونه و بعدش بتونه بشینه🥺
مرتب براش عصاره بلدرچين و آب قلم و کره بادام درختی و هر آنچه هرکسی توصیه میکرد تهیه میکردیم و بهش میدادم و خیلی خیلی امید داشتم که این بچه سالمه و خوب میشه و مرتب بغلش میکردیم بهش میگفتیم که چقدر دوست داشتنی و عزیزه🥺
دو هفته اول خیلی خوب همه چیز پیش رفت و استفراغ هاش الحمدلله قطع شده بود و داشت کم کم وزن میگرفت که بیقراری های موقع خوابش شروع شد😭
انگار بچه تازه فهمیده بود که از محیط قبلی جدا شده و جای جدید اومده
شبا موقع خواب از شدت گریه دو سه ساعت بغلش میکردم و راه میبردم و براش آیت الکرسی میخوندم و تکونش میدادم و بغض میکردم از اینکه نمیتونم کار دیگه ای براش بکنم😢
تا اینکه بعد حدوده دو هفته دیگه شب ها وقتی بغلش میکردم یا روی پام میذاشتمش و دستم رو روی سینش میزاشتم آروم میشد و میخوابید🥲
روز ها گذشت و ما دونه دونه داروهاش رو طبق نظر دکتر قطع میکردیم و به توصیه کاردرمان مهربونش تمام تمرین هارو هر روز و هر ساعت باهاش انجام میدادیم و کوچولوی ما هر روز داشت تپل تر و زیباتر میشد و ما شاهد اولین هاش بودیم😍
اولین باری که خودش به تنهایی غلت زد توی قم بودیم و یهو من صدای جیغ بچه هام رو شنیدم که گفتن مامان بدوبیا و من قلبم ریخت و فکر کردم چه بلایی سر بچم اومده و دیدم همشون فریاد میزنن که مامان مامان خودش تنهایی غلت زد😭😭😍
و اولین باری هم که بدون کمک تونست بشینه قم بود و اولین قدمش رو هم توی قم برداشت😭 و اولین دندون رو تو ۱۳ ماهگی کنار حرم امام رضا جان درآورد😍
تا الان که۱۵ ماهش گذشته و ۶ تا دندون درآورده و داره قدم هاش رو طولانی تر برمیداره و مرتب شیرین کاری های جدید از خودش نشون میده و موهای زیبا درآورده و تبدیل شده به یک عروسک ناز و زیبا و دوست داشتنی 🥰 و الان که چند روزه رفته پیش خانواده خودش🥰🥰 روز تحویلش پرستارای شیرخوارگاه بهمون میگفتن این بچه برای ما شده نماد،
نماد معجزه عشق🥹 و هر بچه ای که مریضه یا مشکلات خاص داره و میاد شیرخوارگاه دیگه به چشم ما مثل قبل یه بچه مریض که شاید دیگه خوب نشه نیست و هممون میگیم شاید اینم مثل دختر شما کامل خوب بشه و بشه چراغ یه خونه🥹😍
خیلیا بهمون میگن این چه کاری بود کردید با وجود رسیدگی به سه تا بچه خودتون، این همه وابستگی برای خودتون درست کردید اما اون ها نمیدونن که ما برکت و رحمت حضور این بچه رو لحظه به لحظه حس کردیم از بلاهایی که به خاطر وجودش از سرمون گذشت تا بهره های تربیتی که برای بچه هام داشت و سفرهای مشهدی که به یمن وجودش همه رو مهمان میشدیم
و اگه قرار باشه همه آدما اینجوری فکر کنن این فرشته ها میمونن تو شیرخوارگاه و معلوم نیست چه آینده ای پیدا میکنن
خیلیا هم میگفتن این کوچولو با این همه تغییر چقدر به شما مدیونه و چه لطف بزرگی درحقش کردید ولی باز هم خودم میدونم وقتی به عمق ماجرا فکر میکنم باز ما مدیون اون هستیم که اومد پیشمون و ما شدیم واسطه رحمت خدا به اون بچه و برکت های عجیب و غریبی که به واسطه حضورش به ما رسوند و این موضوع رو فقط مادرای میزبان درک میکنن🥺
ادامه 👇
من قبل از این میزبانی تجربه میزبانی دوتا فرشته نوزاد سالم دیگه هم داشتم اما بعد اومدن این دختر کوچولو دریچه جدیدی از نگاه به بچه های نیازمند درمان برام گشوده شد و احساس میکنم این فرشته ها نه تنها خیلی مظلوم هستن و نیاز به رسیدگی درمانی و جسمی دارن بلکه خیلی بیشتر از بچه های دیگه نیاز به محبت و آغوش دارن و این احساس امنیت برای اونها روند درمانیشون رو خیلی خیلی تسریع میکنه و چه بسا باعث بشه کامل خوب خوب بشن و مسیر زندگیشون به کله عوض بشه🥹
این هم عکس روزی هست که ختم میزبانی خورد و رفت به آغوش خانواده ی ابدی🥹
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
خیلیها میپرسند: « جدایی از خانواده میزبان، آسیب زانیست؟ بهتر نیست کودک درهمان مرکز بماند؟»
واقعیت این است که چالش «وابستگی» در هر بستری وجود دارد؛ چه در مرکز، چه در خانه میزبان. مربیان مراکز هم انسانهای مهربانی هستند و کودکان به آنها هم دلبسته میشوند. مرکز «فریزر» نیست که احساسات بچه آنجا منجمد شود
و درخانواده میزبان برود داخل مایکرویو🫠
اما نکته اصلی اینجاست:
وابستگیهای متعدد و ناپایدار،
«حس ناامنی دلبستگی» ایجاد میکند.
در طرح میزبان (مهمانی)، ما به دنبال شکلگیری یک «دلبستگی امن» هستیم. خانوادههای میزبانِ همراه، این دلبستگی را به یک کانون امن تبدیل میکنند.
✅ چطور جدایی آسیبزا نمیشود؟
۱. آمادگی قبلی: قبل از هر واگذاری، جلسات دیدار برگزار میشود تا کودک با آرامش خانواده را بپذیرد.
۲. مدیریت اصولی: میزبانی که آگاه است، به کودک کمک میکند تا با آمادگی روانی، این مرحله را به سلامت طی کند و ادامه مسیر زندگیاش را با اعتمادبهنفس ادامه دهد.
در خانواده میزبانی که همراه باشند، دلبستگی به یک کانون امن شکل میگیره که این کانون برای کودک میتونه به بهترین شکل، جدایی رو مدیریت کنه.
میزبانهایی که در نهایتِ دوست داشتن، دلبستگی امن رو در شخصیت کودک شکل میدن و بعد مدیریت شده به کودک کمک میکنند، برای کودک چالش جدایی ایجاد نمیکنند و همراهی میکندد تا ادامه مسیر زندگیش رو به سلامت طی کنه
هدف ما در «بهرویش» این است که حضور در خانواده، نقطه عطفی برای رشد روانی کودک باشد، نه منشأ آسیب. همراهی شما، کلید این امنیت است. 🌸
#خانواده_میزبان #دلبستگی_امن
کانال پدربزرگخوانده
@abedshahi
میزبانی از کودکی که میفهمد
گاهی ترس از میزبانی یک کودک ۴-۵ ساله، ریشه در یک حقیقت دارد: این کودک دیگر یک نوزاد نیست که همه چیز را از نو با او شروع کنیم.
او میفهمد.
از نبود پدر و مادرش میفهمد. از جدایی میفهمد. شاید حتی شاهد چیزهایی بوده که هیچ کودکی نباید ببیند.
این “فهمیدن”، هم میترساند و هم نقطه شروعِ هر ارتباط صادقانهای است. چون قرار نیست ما با یک “طرح خالی” روبرو باشیم؛ قرار است با تاریخچهای از رنج، که نیاز به شنیدن دارد، همراه شویم.
اولین قدم برای میزبانی، پذیرش همین “کودکِ فهمیده” است. پذیرشی که نه قضاوت میکند، نه میگریزد؛ فقط میگوید: حرفت را میشنوم.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
از آسیب تا امنیت
آسیب روانی یک کودک، زخمی است که بر جانش نشسته. مثل دردی که گاهی در کلامش میجوشد، گاهی در سکوتش پنهان میشود، و گاهی در کابوسهای شبانهاش فریاد میزند.
درمان این زخم، نسخه فوری ندارد. نیاز به زمان دارد. نیاز به تکرار دارد. نیاز به چیزی دارد که شاید از همه داروها ضروریتر است: یک آغوشِ باثبات.
خانواده میزبان، آن آغوش امن است. نه یک مرکز درمانی موقت، که خانهای باثبات که کودک در آن، برای اولین بار بعد از مدتها، میتواند مطمئن باشد فردا هم کسی هست که صدایش را بشنود.
این ثبات، خودِ درمان است.
کانال پدربزرگخوانده
@abedshahi
هدایت شده از پدربزرگ خوانده
🌱 دعوت به همکاری در مجموعه «بهرویش»
برای تکمیل تیم تخصصی خود در مسیرِ خانوادهدار شدن کودکان، از متخصصین زیر دعوت به همکاری میکنیم:
✅ مددکار اجتماعی
✅ روانشناس کودک/خانواده
✅ کارشناس حقوقی (حوزه کودک)
📩 ارسال رزومه در ایتا:
🆔 @farzandkhandeh
کانال پدربزرگخوانده
@abedshahi
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت مادرانگی…
روایتی از عشق و ایثار...
وقتی تهدید و اضطرابِ روزهای اول جنگ به فرصت تبدیل شد و آغوشِ امن، همهچیزِ یک کودک شد.
روایتی تکاندهنده که سرشار از امید است…
🎥 دیدن این ویدیوی زیبا را از دست ندهید، برای عزیزانتان بفرستید و روایتگر این عشق باشید.
#بهرویش #خانواده_میزبان #مادرانگی #دفاع_مقدس
کانال پدربزرگخوانده
@abedshahi
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناز زیبای خلقت
من اینجا ايستاده ام کنار تو
لحظه لحظه صبر را با جانم میچشم
تا تو آهسته آهسته رشد کنی
حتی اگر دیر شود؛ باز هم کنار تو ايستاده ام
با جانم رشد کردنت را تاب می آورم
هر چند سخت میشود بیشتر برای تو
اما گاهی برای هر دویمان
در هر صورت کنارت ایستاده ام
و مدام تو میتوانی را؛ تکرار خواهم کرد
مادر؛ یعنی امید به آینده نیکو برای تو
آینده نیکو منتظر توست دخترم
✍️ این شما واین هم پیشرفت های ممول کوچولو😍
ومایی که برای موفقیت هاش
ذوق زده ترینیم🥹
#کودکان_نیازمند_به_درمان
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگخوانده
@abedshahi
🌱 اینجا تخصص تو تنها نمیماند...
همراهی با کودک و خانواده، کار یک نفر نیست؛ بهرویش بستر تیمی چندتخصصی است که در آن روانشناس، مددکار، حقوقدان، درمانگر و مربی در کنار هم برای ساختن آیندهای امنتر گام برمیدارند.
اگر تخصص، مهارت یا دغدغهای در حوزهٔ کودک، خانواده و حمایت اجتماعی دارید، جای خالی شما در این مسیر حس میشود؛ چه به صورت داوطلب افتخاری و چه در قالب همکاری حرفهای.
🔹 کدام حوزهها؟
• روانشناسی کودک و خانواده
• مددکاری اجتماعی و حقوق کودک
• پرستاری، مراقبت و توانبخشی
• آموزش، تولید محتوا، رسانه و پشتیبانی اجرایی
(دورکاری و همکاری از شهرهای دیگر هم مقدور است)
با تخصص خودتان بانی یک اثر ماندگار باشید، از طریق لینک زیر جزئیات را بخوانید و فرم پیوستن به بهرویش را تکمیل کنید:
🔗 لینک ثبتنام و اطلاعات بیشتر:
https://behrouyesh.ir/join
✨ «تخصص شما، فردای روشن یک کودک است» 💚
کانال پدربزرگخوانده
@abedshahi
اینم آقا تیام فرشته کوچولوییکه
از پنج شنبه مهمون خونه مون شده وحسابی شب زنده دار😅
ان شاالله خدا کمک کنه☺️
📸 ارسالی ازمادرمیزبان
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگخوانده
@abedshahi