خانمِ جَـوان...!؟
خانمِ جوان !
میتوانم از شما بپرسم که چه چیزی این چنین نگاهِ شمارا بر خود دوخته؟
و آیا میتوانم آرزو، البته فقط آرزو کنم که روزی چشمهایِ من ″منظرهی نگاهِ شما″ باشد؟
خانمِ جوان میتوانم از شما بپرسم که گوشوارههای شما قهرمانِ کدام جنگاند که مدالِ افتخارِ گوش شما را به گردن آویختند؟(:
و پرتو های نورِ خورشید از کدام سازمان و ارگان، جوازِ تابش بر گونههای استخوانیِ برجسته و سرخ شدهی شما را گرفتهاند؟
خانمِ جوان لباسِ شما را کدام خیاط از کدام پارچه دوخته، که این چنین شما را بغل کرده؟
بر کدام سطحِ نامنظمی تکیه داده اید؟
از چه جنسی؟ در چه شکلی؟
خانمِ جوان میتوانم بپرسم از کدام راه آمده اید؟
از کدامین راه میروید؟
به چه طولی؟
در چه عرضی؟
کدام راه را برگزینم که بهترین منظرهی چشمانِ شما باشد؟
با که بجنگم که قهرمانِ جنگ شما باشم؟
چه ساعتی از روز با پَرتؤان نور بر گونههایتان تابم؟
پارچهی کدام خیاط شوم که به لباسی در خورِ شأن حضور شما تبدیل شوم؟
بر کدام سطح نامنظم تکیه بزنم که زمانِ انتظارتان سریعتر گام بردارد...؟
خانمِ
جوان...؟!(:
هدایت شده از - 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای بچه ها ، وای از این فیلم :)))))))))) هنوز غمم گینه به خاطر سناریوش ، به خاطر سرنوشت شخصیتاش ، به خاطر همه چیش :)))💔 ایکاش تموم نمیشد اصلا
- the worst of evil
همیشه وقتی بچه بودم دلم میخواست از این کوکیها درست کنم انگار که بخشی از وجودم از همون موقع بهش نیاز داشت تا اینکه امتحانشون کردم🥲
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بعد از شهادت زهـرا، امشب علی اول بار است که پس از سالها بالاخره لبخند زده. طفل قنداقپیچ را به آغوش کشیده؛ در گوشش اذان زمزمه کرده؛ گلویش را بوییده و بازوهایش را بوسیده. زنان بنیکلاب شنیدهاند. آمدهاند به خوشباش. آمدهاند به دیدن طفل. به دستهای سپید مرمریناش که نقل گعدههای قبیله شده. زنان بنیکلاب برایش بازوبند آوردهاند. زنان بنیکلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن امالبنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاهچشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ گونه. زنان بنیکلاب پچپچ میکنند. امالبنین بیاهمیت، میخندد. رسم عرب است که دستهای نوزاد را حنا بگذارند. برای امان از گرمای بادیه. گذاشتهاند. دستهای پسرک سرخ سرخ است. سرخ حنا. دستهای پسرک خضاب شده. زنان بنیکلاب شورچشماند. پچپچه میکنند و به گوشه چشم نگاهش میکنند و زیرلب، وردهای تاریک میپراکنند. دیدی چه دستهای سرخی داشت. دیدی چه گلوی برفگونهای. بازوان علی بود گویی. چشمهای ابوطالب انگار. زنان بنیکلاب میروند. پسر میزایند. یک به یک. پشت به پشت. به بغض علی. به حسادت عباس. پسران قد کشیدند و مرد شدند. لشکری شدند. لشکر بزرگ قبیله. به عراق رفتند. آخرالامر مردی از همین بنی کلاب در عراق، راه آب به عباس بست. شمر نام. گفت که به گلویش آب نرسد. گفت که چشمان سیاهش تاریک شود. گفت که بازوهای مرمریناش را بیاورید که سالها فخر طایفه ماست. پسرک حالا کنار شط افتاد. پسران زنان بنیکلاب بالای سرش پچپچه میکنند. چه گلوی برفگونهای. چه دستان سرخ خضاب شدهای...
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110