eitaa logo
آبید
38 دنبال‌کننده
191 عکس
9 ویدیو
0 فایل
و اما ما کسانی مبتلا به تکرار یک چرخه به طور مداوم:)🌱 تلگراف‌خونه‌امون: https://harfeto.timefriend.net/17786178333715
مشاهده در ایتا
دانلود
Little Forest.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای بچه ها ، وای از این فیلم :)))))))))) هنوز غمم گینه به خاطر سناریوش ، به خاطر سرنوشت شخصیتاش ، به خاطر همه چیش :)))💔 ایکاش تموم نمیشد اصلا - the worst of evil
همیشه وقتی بچه بودم دلم می‌خواست از این کوکی‌ها درست کنم انگار که بخشی از وجودم از همون موقع بهش نیاز داشت تا اینکه امتحانشون کردم🥲
587.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مارا به حالی سبز، و همیشه سبز، برگردان.🌱
بعد از شهادت زهـرا، امشب علی اول بار است که پس از سال‌ها بالاخره لبخند زده. طفل قنداق‌پیچ را به آغوش کشیده؛ در گوشش اذان زمزمه کرده؛ گلویش را بوییده و بازوهایش را بوسیده. زنان بنی‌کلاب شنیده‌اند. آمده‌اند به خوش‌باش. آمده‌اند به دیدن طفل. به دست‌های سپید مرمرین‌اش که نقل گعده‌های قبیله شده. زنان بنی‌کلاب برایش بازوبند آورده‌اند. زنان بنی‌کلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن ام‌البنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاه‌چشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ‌ گونه. زنان بنی‌کلاب پچ‌پچ میکنند. ام‌البنین بی‌اهمیت، میخندد. رسم عرب است که دست‌های نوزاد را حنا بگذارند. برای امان از گرمای بادیه. گذاشته‌اند. دست‌های پسرک سرخ سرخ است. سرخ حنا. دست‌های پسرک خضاب شده. زنان بنی‌کلاب شورچشم‌اند. پچ‌پچه میکنند و ‌به‌ گوشه چشم نگاهش میکنند و زیرلب، وردهای تاریک می‌‌پراکنند. دیدی چه دست‌های سرخی داشت. دیدی چه گلوی برف‌گونه‌ای. بازوان علی بود گویی. چشم‌های ابوطالب انگار. زنان بنی‌کلاب می‌روند. پسر می‌زایند. یک به یک. پشت به پشت. به بغض علی. به حسادت عباس. پسران قد کشیدند و مرد شدند. لشکری شدند. لشکر بزرگ قبیله. به عراق رفتند. آخرالامر مردی از همین بنی کلاب در عراق، راه آب به عباس بست. شمر نام. گفت که به گلویش آب نرسد. گفت که چشمان سیاهش تاریک شود. گفت که بازوهای مرمرین‌اش را بیاورید که سال‌ها فخر طایفه ماست. پسرک حالا کنار شط افتاد. پسران زنان بنی‌کلاب بالای سرش پچ‌پچه میکنند. چه گلوی برف‌گونه‌ای. چه دستان سرخ خضاب شده‌ای... «مهدی مولایی» https://eitaa.com/m_molaie110
:)
هدایت شده از هامون♡°
عادت داشت تمرینات و کارهاشو بنویسه و هرروز ببینشون((: احتمالا اخرین خط نادر ابراهیمی و برنامه اش((:
کلاسمون بعد امتحانات نوبت‌اول منجمد شده‌بود. نگاه‌ها سرد، دلا، تیره و رنگ بچه‌ها عین گچ دیوار شده‌بود...