بچه که بودم یککلبه داشتم.
برام یک منطقهی امن بود؛ توش درسمیخوندم؛ بازیمی کردم یا هم وقتایی که ناراحتبودم بهش پناه میبردم.
امروز تویخونهتکونی تخلیهاش کردم.
برایهمیشه بهشگفتم مراقبخودش باشه؛ گفتم چقدر دوستش دارم و برام عزیز بوده.
رویدیوارهایچوبیش پر بود از علاقههای بچگیم.
مثلا تکهکاغذی که ششمابتدایی با کاغذهای بازیافتی درستکردیم؛ برگ نارنجخونهمامانجون؛ عکسهای آیدلهایی که فنشون بودم؛ بازیهام؛ کلی بوکمارکهای دستساز از سریالهای موردعلاقهام؛ فالیکه خالهم از تو اتوبوس برام خرید و پراز خاطراتم...