بچه که بودم یککلبه داشتم.
برام یک منطقهی امن بود؛ توش درسمیخوندم؛ بازیمی کردم یا هم وقتایی که ناراحتبودم بهش پناه میبردم.
امروز تویخونهتکونی تخلیهاش کردم.
برایهمیشه بهشگفتم مراقبخودش باشه؛ گفتم چقدر دوستش دارم و برام عزیز بوده.
رویدیوارهایچوبیش پر بود از علاقههای بچگیم.
مثلا تکهکاغذی که ششمابتدایی با کاغذهای بازیافتی درستکردیم؛ برگ نارنجخونهمامانجون؛ عکسهای آیدلهایی که فنشون بودم؛ بازیهام؛ کلی بوکمارکهای دستساز از سریالهای موردعلاقهام؛ فالیکه خالهم از تو اتوبوس برام خرید و پراز خاطراتم...
آبید
بچه که بودم یککلبه داشتم. برام یک منطقهی امن بود؛ توش درسمیخوندم؛ بازیمی کردم یا هم وقتایی که
انقدر قدیمیشدن که رنگهاشون رفته....
اینا برای یادگاری باقی موندن
آبید
انقدر قدیمیشدن که رنگهاشون رفته.... اینا برای یادگاری باقی موندن
امروز یکدرسبزرگ از این کوچولوها گرفتم.
اینکه میگذره و همهچیز تغییر میکنه و تو دیگه حتی یادت نمیاد خیلیچیزها رو پس هیچچیز ارزشش رو نداره:)
آبید
پیوستند به پوشهخاطرات
این پوشه رو خیلی دوستش دارم توش کلی چیزهای ظریف خاطره انگیز ریختم مثل نوشتههای دوستای دوران ابتداییم؛ تقدیرنامههام؛ یکتیکه از اولینباری که تنهایی رفتم مسافرت؛ اون بستهای که توش شناسنامهی جدیدم اومد؛ حتیآخرین شکلاتهایی که شهریور بهترین دوستم بهم داد هم نگهداشتم؛ یا ی چسب زخم و کلی خاطره:)
پوشه رو خیلی دوستشدارم بار سنگینی رو دوششه حمل خاطراتم و کلی ماجرا پشت تکتکشون:))))))
نمیدونم براینوههام از کجا شروع کنم؟ جنگ رو اول بگم یا کرونا رو؟ شایدم زلزله رو یا هم...
انقدر طولمیکشه که دیگه وقت نمیشه بهشون بگم پاشو برو دوتا چوب بیار میخوام نصیحتت کنم!
امروز که داشتیم لوسترا رو باز میکردیم داشتم به فلسفه عاشقانه این لوسترا فکر میکردم مثلا اینکه یک پسر شیشهسازی بوده که معشوقش عاشق گللاله بوده بعد مریض میشه و میمیره پسرههم به یادش توییک لاله شیشهای که خودش ساخته شمع روشن میکنه و لوستر طی تحولات صنعتی به وجود میاد🥲