در کوچهپسکوچههای شهر، جایی که آفتاب نیز از ترس سایهها، گریزپا بود، کودکی میلولید؛ چشمانی به وسعت آسمان داشت، اما جیبهایش به پوچی باد میمانست. ناگهان، سمفونی شادی کودکانهای به گوشش رسید؛ نوای دلچسب خندهها و برق شادی در نگاهشان، که هر کدام در دست، قلهای بلورین از برف را میچرخاندند. بستنی! همان رویای شیرین و رنگین تابستان که چون گُلی در دستشان شکفته بود. دل کودک، آهی از جنس حسرت کشید و نگاهش چون قایقی، بر دریای آرزو لنگر انداخت.
در میان رنگها، زنی را دید، چون فرشتهای اما سیهپوش؛ گویی او نیز در رنج نبود مادر، شریک اندوهش شده بود. آرام، چون برگی پاییزی بر سیاهی شبانهی چادرش، دستی کشید. زن، در میان هیاهوی قنادی، نگاهش کرد؛ سر خمید و انگشت تدبیرش را به نشانهی یک دانه بستنی بالا برد؛ زن پذیرفت.
چندی نگذشته بود و پسرک گمان کرد فرشته او را فراموش کرده. به آرامی دوباره گوشهی شب را گرفت و کشید. زن نیز پا تند کرد به سمت یخچالی که کمی پیش، بوم شومی بر بومش نشسته و به پُر از خالیاش پوزخند میزد.
آبید
عزیز دلمید شماها! من عمرا بچههای راهنمایی رو فراموش کنم:) همیشه به یادتونم💕
فقط من میتونم دلم براش تنگ شه 😂😤
آبید
فقط من میتونم دلم براش تنگ شه 😂😤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا