هشتم اردیبهشتِصفر پنج.
_تا اونموقع رمانبخونم یکدخترکوچولو نمکنذاشت!
+تسبیحرو بنداز بالا بیوفته توشحاجت روا بشی
_گیرکرد به گُله!
عیب نداره حاجاتم پرگُل و شادی میشن؛)
+وای شیرینیبرنجیا خونگیه؟
_نه بابا خریدیم.
عیبنداره تسبیح نیوفتادبالا جاشدخیل بستم=))))
آسمونموقعرفتن بوینممیداد...
جادهرو دوستدارمدمغروب اما بهشرطی که بهمقصد برسیم بعدش!*جادهتو شب دوستندارم!*
+کاشزودتر میومدیم توتمیخوردیم
×دیگه الان که شبشده میخوایمشام بخوریم؛ نخورید...