"مهمونی خیلی بی نظیری شده، درست میگم؟"
لبخندی روی لبانش مینشیند و با چند ضربه چنگال به لیوان شیشه ای توجه ها ا به خودش جلب میکند، شانه فرد کناری اش را اهرمی میکند تا بلند شود و در مکانی که دید خوبی به تمام میهمانان داشته باشه میایستد.
"خیلی خب خیلی خب، گوشتون با منه؟"
به آرامی میخندد و ادامه میدهد
"به تشکر باید از همهٔ شما بکنم که درخواست و دعوت من رو برای این مهمانی چای خوری قبول کردید، از صمیم قلب خوشحالم که این دفعه مثل قبلا رفتار نکردید و اومدید."
لبخندی پهن و شادی مرند و به خانواده اش اشاره میکند
" همینطور خیلی از مادر،پدر و خواهرم تشک-...اوه مادر، مگه بهت نگفتم تمام مدت لبخند بزن؟"
با خشم و سرم قدم های سریع اش را به سمت مادرش میبرد
"باید دوباره لب هات رو بدوزم"
با نخ سوزن دوباره جای لبخند را میدوزد و کتش را صاف میکند که صدای ناله خواهرش نظرش را جلب میکند
"آه خواهر، میلی به چای نداری؟ تو که همیشه از چشم های بابا خوشت میومد!"
شقیقه هایش را مالش میدهد و نفس کلافهاش را بیرون میدهد، با لگدی خواهرش را زمین میزند
"لعنت به شماها، تاحالا شده با میل من کاری رو انجام بدید؟ اهمیتی نداره، به هرحال هنوز عمه به مهمونی نیومده، میرم دنبال اون"