eitaa logo
ختم قران و صلوات حضرت رقیه س 🌹
342 دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
211 فایل
🌹این کانال با هدف برگزاری ختم قران صلوات، زیارات، ادعیه و اشتراک گذاری کلیپ و متون مذهبی،مداحی در قالب فیلم،عکس" به صورت شبانه روزی فعال می باشد. 🌹راه ارتباطی" 🆔️http://eitaa.com/bandekhod http://eitaa.com/joinchat/1055129624C01eb321c2f
مشاهده در ایتا
دانلود
اهمیت نماز قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله من قول الله عزوجل: تارك الصّلاة ملعون في التّوراة ملعون في الإنجيل ملعون في الزّبور ملعون في القرآن ملعون في لسان جبرئيل ملعون في لسان ميكائيل ملعون في لسان اسرافيل ملعون في لسان محمّد رسول خدا صلي الله عليه و آله از قول خداوند مي فرمايند: ترك‏ کننده نماز، ملعون است در تورات ملعون است در انجيل ملعون است در زبور ملعون است در قرآن ملعون است به زبان جبرئيل ملعون است به زبان ميكائيل ملعون است به زبان اسرافيل ملعون است به زبان محمّد..... 📚منبع : انوار الهداية صفحه 197
هدایت شده از مدح و متن اهل بیت
سلام مولاے م‍‌هربانم✋🌸 تقصیر دلم چیسٺ اگر روے تو زیباسٺ حاجٺ بہ بیان نیسٺ ڪه از روے تو پیداسٺ من ٺشنه ے یڪ لحظہ تماشاے تو هسٺم افسوس ڪه یڪ لحظہ تماشاے تو رویاسٺ
هدایت شده از مدح و متن اهل بیت
محمد زینت نام جهان است چه خوشبوتر از آن اندر دهان است نزائیده کسی همچون محمد(ص) که نور روی وی ، رنگین کمان است 🌸اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 کلید حل مشکلات اقتصادی در داخل کشور یا خارج از کشور؟ ⛔️ ...!✋  
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺جزئیات قراردادهای برجامی را منتشر کنید 🔸مهدی مهرپور سردبیر نود اقتصادی نوشت: ‏«سررسید اولین قسط هواپیماهای برجامی، دو یا سه هفته دیگر می‌رسد و به قول مدیر عامل "هما" نداریم که قسطش را بدهیم! یادش بخير! روحانی می‌گفت که قسط این هواپیماها از فروش بلیت در می‌آید! پس چی شد؟ 🔹حداقل جزئیات قراردادها را منتشر کنید، ببینیم. هیچ چیز قراردادها مشخص نیست!»‌ 
Babolharam_Mirdamad.mp3
5.92M
|⇦•خدای من خلاصم کن... تقدیم به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج امام موسی ابن جعفر علیه السلام به نفسِ سید مهدی میرداماد •✾• ┅═┄⊰༻↭༺⊱┄═┅ در رثایٺ مے‌چڪد از دیده جاےاشڪ خون این همہ بےحُرمتے چشمےندیده تاڪنون السلام اے نور حق اے آفتاب ڪاظمین السلام اے حجٺ آزرده "فے قعر السجون"
|⇦•خدای من خلاصم کن... تقدیم به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج امام موسی ابن جعفر علیه السلام به نفسِ سید مهدی میرداماد •✾• چقدر سخته که بیفتی رو پهلوت پا بذارند یه باغِ پُر از کبودی رویِ بالت بکارند خدایِ من خلاصم کن،نمیشنون صدامُ دمِ افطار یه آبی نیست که تر کنم لبامُ غل و زنجیر چه سنگینِ شکسته ساقِ پامُ حالِ من بده،منُ ببر مونسِ منه چشای تر مرهمی بذار، رو این جیگر مُردم از درد پا و کمر وای امون ای دل،امون ای دل،امون ای دل... غروبا تو این سیاه چال دلِ آدم می گیره نماز مغرب که میشه پاهام ماتم می گیره در و دیوار زندون با گریه ام دَم می گیره پریشونم،روی شونه ام جای ردّ زنجیرا مونده دَمِ آخر،همه ش میگم رضای من پس کجا مونده یه چندوقته که رو پهلوم جای ردّ چندتا پا مونده بی هوا زدن،با پا زدن هی منُ دور از چشا زدن بیشتر از روزا شبا زدن پاشدم از جا اما زدن... وای امون ای دل،امون ای دل،امون ای دل... این زندون نیمه شب ها روی خاک ها میشینم چشامُ تا که می بندم،همه اش روضه می بینم می بینم که رویِ نیزه یه سر قرآن می خونه می بینم که یه دختر رو زدن با تازیونه بمیرم که سه سالشه ولی قامت کمونه شیرخواره رو نی جلو رباب غنچه رو دیدم شده گلاب عمه رو زدند واسه ثواب
: تا آخرین سلول صبحانه رو که خوردیم ... یکی، دو ساعت بعد اتاق ها رو تحویل دادیم و از هتل اومدیم بیرون ... تمام مدت مسیر تهران تا قم، ساندرز و مرتضی با هم حرف می زدن ... گاهی محو حرف هاشون می شدم ... گاهی هم هیچ چیز نمی فهمیدم ... بعضی از موضوعات، سنگین تر از اطلاعات کم من در مورد اسلام بود ... با وجود روشن بودن کولر ماشین ... نور خورشید از پشت شیشه، صورتم رو گرم می کرد ... چشم های خسته ام می رفت و برمی گشت ... دلم می خواست سرم رو روی شیشه بزارم و بخوابم ... اما قبل از اینکه فرصت گرم شدن پیدا کنن .. بیدار می شدم و دوباره نگاهم بین جاده و بیابان می چرخید ... خواب با من بیگانه بود ... مرتضی که من رو خطاب قرار داد حواسم از بین دشت برگشت داخل ماشین ... سرم گیج بود اما جاذبه ورود به قم، تمام اون گیجی رو پروند ... تا اون لحظه فقط دو شهر از ایران رو دیده بودم و چقدر فضای این دو متفاوت بود ... تفاوتی که برای تازه واردی مثل من، شاید محسوس تر از ساکنین اونها به نظر می رسید ... درد داشت از چشم هام شروع می شد و با هر بار چرخش مردمک به اطراف، بیشتر خودش رو نشون می داد ... این بی خوابی های مکرر و باقی مونده خستگی اون پرواز طولانی دست از سرم برنمی داشت ... و نمی گذاشت اون طور که می خواستم اطراف رو ببینم و تحلیل کنم ... دردی که با ورود به هتل، چند برابر هم شد ... حالا دیگه کوچک ترین شعاع نور تا آخرین سلول های عصبی چشم و مغزم پیش می رفت و اونها رو می سوزند ... رفتم توی اتاق ... چند دقیقه بعد، صدای در بلند شد ... به زحمت خودم رو تا جلوی در کشیدم و بازش کردم ... مرتضی بود ... بدون اینکه چیزی بگم برگشتم و ولو شدم روی تخت ... با دست راست، چشم هام رو مخفی کردم شاید نور کمتری از بین خط باریک پلک هام عبور کنه ... ـ حالت خوبه؟ ... مغزم به حدی درد می کرد که نمی تونست حتی برای یه جواب ساده سوالش رو پردازش کنه ... کمی خودم رو روی تخت جا به جا کردم ... ـ می خوای بریم دکتر؟ ... می خواستم جواب بدم ... اما حتی واکنشی به این کوچکی دردم رو چند برابر می کرد ... به هر حال چاره ای نبود ... ـ نه ... چند ساعت بخوابم درست میشه ... البته اگه بتونم ... ـ میرم دنبال دارویی که گفتی ... این رو گفت و از اتاق خارج شد ... شاید جملاتش بیشتر از این بود اما ورودی مغزم فقط همین رو دریافت کرد ... تا برگشت مرتضی ... هر ثانیه به اندازه یه عمر می گذشت ... کلید رو برده بود تا با در زدن دوباره، مجبور نشم بلند بشم ... شاید با خودش فکر می کرد ممکنه توی این فاصله هم، خوابم برده باشه ... از در که وارد شد ... بی حس و حال غلت زدم و چشم های بی رمقم بهش خیره شد ... ـ خودش رو پیدا نکردم ... اما دکتر گفت این دارو مشابه اونه ... مسکن هم گرفتم ... پرسیدم تداخل دارویی با هم نداشته باشن ... با یه لیوان آب اومد بالای سرم ... آدمی نبودم که اعتماد کنم و تا دقیق نفهمم چی توی اون قرصه بهش لب بزنم ... ولی این بار مهم نبود ... هیچی مهم نبود ... فقط می خواستم از اون حال نجات پیدا کنم ... قرص به معده نرسیده ... چند دقیقه بعد خوابم برد ... عمیقه عمیق ... بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم‌الله الرحمن الرحیم انیسِ این شب ممتد چهارده سالم شب است و گریه به حالم کند سیه چالم اگرچه رفته زِ دستم حسابِ این شبها نرفته از نظرم خاطراتِ اطفالم اُمیدِ دیدنِ رویِ رضا ندارم حیف از این دو چشمِ نحیف و دو پلکِ بی‌حالم چنان فشرده مرا در میانِ خود زنجیر که حلقه حلقه فرو رفته در پَر و بالم دوباره کعبه نِی امشب سری به من زد و رفت دوباره طعنه گرفته سراغِ احوالم به رویِ خاک مسیرِ کشیدنم پیداست شکسته می‌روم و هر دو پا به دنبالم رسیده سَندیِ شاهک ، دوباره میخندد و من بخاطرِ مادر دوباره می‌نالم حیا نمی‌کند و بعدِ زخمِ سیلیِ او به یادِ داغِ مدینه به یادِ نُه سالم
: اشتیاق اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت ... تمام روز رو خوابیده بودم ... با یه کش و قوس حسابی به بدنم، همه عضلات رو از توی هم بیرون کشیدم و نشستم ... آسمان بیرون از پنجره هم مثل داخل اتاق تاریک شده بود ... بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم ... چقدر رفت و آمد بود، حتی توی اون خیابون باریک ... هر چقدر بیشتر به بیرون و آسمان نگاه می کردم بیشتر از دست خودم عصبانی می شدم ... با وجود اینکه اون خواب طولانی عالی بود اما ارزشش رو نداشت ... ارزش وقتی رو که از من گرفته بود ... برای کاوش و تحقیق ... برای دیدن و تحلیل کردن ... یا حتی برای حرف زدن با مرتضی ... 3 روز بیشتر قم نبودیم ... برای چند لحظه با ناراحتی سرم رو گذاشتم روی شیشه پنجره ... حتی نمی دونستم ساندرز و بقیه، الان کجان ... هر چی به مغزم فشار آوردم شماره اتاق ساندرز رو یادم نیومد ... انگار خاطرات اون چند ساعت، کلا از بایگانی ذهنم پاک شده بود ... از اتاق زدم بیرون و راه افتادم سمت پذیرش که شماره اتاق شون رو بپرسم ... به آسانسور نرسیده، دنیل از پشت صدام کرد ... باورم نمی شد ... برگشتم سمتش ... دست نورا توی دستش، اونم داشت می اومد سمت آسانسور ... ـ نگرانت شده بودیم ... حالت بهتره؟ ... لبخند خاصی صورتم رو پر کرد ... چرا؟ ... نمی دونم ... نگاهم بین اونها چرخی زد و دوباره برگشت روی دنیل ... ـ جایی می خواید برید؟ ... سریع منظورم رو فهمید ... ـ مرتضی پایینه ... نیم ساعت دیگه از هتل میریم سمت حرم برای زیارت ... حتی فرصت ندادم جمله اش تموم بشه ... ـ تا نیم ساعت دیگه منم پایینم ... منتظر بمونید ... بدون من نرید ... بدون اینکه حتی یه لحظه صبرکنم، سریع برگشتم سمت اتاق ... اصلا حواسم نبود شاید این مکالمه باید بین ما ادامه پیدا می کرد ... فقط حال خودم رو می فهمیدم که دل توی دلم نیست ... می خواستم هر چه زودتر از هتل بزنم بیرون ... اگه مجبور می شدم تا روز بعد صبر کنم، مطمئن بودم زمان از حرکت می ایستاد و دیگه هیچ مسکن و خواب آوری، نمی تونست تا فردا نجاتم بده ... سریع دوش گرفتم و لباسم رو عوض کردم ... از اتاق که اومدم بیرون، هنوز موهام کامل خشک نشده بود ... زودتر از بئاتریس ساندرز، من به لابی هتل رسیدم ... از آسانسور که خارج شدم، پیدا کردن دنیل و مرتضی کار سختی نبود ... نورا با فاصله از اونها داشت با عروسکش بازی می کرد ... و اون دو نفر هم روی مبل، غرق صحبت با هم بودن ... دنیل پاهاش رو روی هم انداخته بود ... زاویه دار نسبت به در آسانسور و ورودی، طوری نشسته بود که دخترش در مرکز نگاهش باشه ... بهشون که نزدیک شدم، مرتضی زودتر من رو دید ... از جا بلند شد و باهام دست داد ... ـ به نظر حالت خیلی از قبل بهتره ... لبخندی مملو از شادی تمام صورتم رو پر کرد ... ـ با تشکر از شما عالیم ... و صد در صد آماده که بریم بیرون ... با کمی فاصله، نشستم روی مبل جلویی اونها ... ـ می خواستیم نماز مغرب و عشا رو حرم باشیم ... اما نشد ... مثل اینکه خدا واسه شما نگه مون داشته بود ... چه اعتقاد و واژه عجیبی ... خدا ... هیچ واکنش مقابل و جبهه گیرانه ای نشون ندادم ... یکی دیگه از دلیل های اومدنم، دیدن و شنیدن همین عجایب بود ... و واکنش اشتباهی از من می تونست اونها رو قطع کنه ... چند لحظه بعد، خانم ساندرز هم به ما ملحق شد ... با یه چادر مشکی ... توی فاصله ای که من بی هوش افتاده بودم خریده بودن ... بالاخره در میان هیجان و اشتیاق غیر قابل توصیف من، راهی حرم شدیم ... بامــــاهمـــراه باشــید🌹
: مسیرهای جهانی ناخودآگاه خنده ام گرفت ... - پيدا کردن جواب از دهن اونها ... يعني بايد به آدم هايي که اعتماد کنم که براي رسيدن به هدف ... هر چیزی رو توجیح می کنن ... به مردم خودشون دروغ ميگن و حقيقت رو مخفي مي کنن ... وقتي همه چيز محرمانه است ... چطور مي تونم باور کنم چيزي که دارم مي شنوم حقيقته؟ ... من سال هاست که حرف هاي اونها رو شنيدم ... و نه تنها اين حرف ها کوچک ترين کمکي به حل سوال هاي ذهن من نمي کنه ... که اونها رو عميق تر و سخت تر مي کنه ... به حدي که گاهي بين شون گم ميشم ... و حتي نمي تونم سر و ته ماجرا رو پيدا کنم ... از طرفي سوال دومت خيلي خنده داره ... اگه اون مرد واقعا وجود داشته باشه ... و قرار باشه جامعه رو به سمت رهبري واحد مديريت کنه ... چطور مي تونه با کسي ارتباط نداشته باشه؟ ... جامعه جهاني چطور مي تونه به سمت هدف و آماده سازي براي شکل گيري جامعه واحد و یکپارچه با سيستمي که اون مرد مي خواد حرکت کنه ... اما هيچ رهبري فکري اي براي سوق دادن مسير به سمت ظهور و آماده سازی برای بازگشت اون وجود نداشته باشه؟ ... اگر اون مرد واقعيت داشته باشه و اين هدف، حقيقت ... قطعا افرادي هستن که بدون شک باهاش ارتباط دارن ... و الا باور به شکل گيري اين آماده سازي يه حماقت و دروغ بزرگه ... اون هم در مقیاس بزرگ جهان با آدم هایی که نود در صدشون حتی نمی تونن دو روز دیگه شون رو مدیریت کنن ... پس با در نظر گرفتن وجود این فرد، قطعا اين افراد هم وجود دارن ... من وقتي توي رفتارها و جريان هايي که دولت ها در تمام اين سال ها اون رو مديريت کردن دقت کردم ... متوجه شدم يکي از بزرگ ترين اهداف شون ... جلوگيري و بهم زدن اين رهبري فکري واحد جهاني هست ... حالا از ابعاد مختلف ... البته مطمئنم چيزهايي که پيدا کردم خيلي کور و سطحي هست ... چون من نه سياستمدارم ... نه تخصصي در اين زمينه ها دارم ... اما در واقعيت داشتن چيزهايي که پيدا کردم شک ندارم ... به حدي که مطمئنم اگه نتونن براي جلوگيري از اين حرکت ... مسيرهاي فکري رو قطع کنن ... به زودي يه جنگ اسلامي بزرگ توي دنيا اتفاق مي افته؟ ... بدون اينکه پلک بزنه داشت گوش مي کرد ... سکوت من، سکوت اون رو عميق تر کرد ... تا به حال هيچ کسي اينقدر دقيق به حرف هام گوش نکرده بود ... کمي خودش رو روي تخت جا به جا کرد ... گوشه لبش رو گزيد و بعد با زبان ترش کرد ... و من، مثل بچه ها منتظر کوچک ترين واکنشش بودم ... مثل بچه اي که منتظره تا بهش بگن آفرين، مساله هات رو درست حل کردي ... بعد از چند دقيقه سرش رو بالا آورد ... - منظورت از اون مسيرهاي فکري چيه؟ ... متعجب، مثل فنر از روي تخت، پایین پريدم ... و با دست به سمت راست اتاق اشاره کردم ... - چطور نمي دوني؟ ... دو تاشون الان توي اون اتاق کنارين ... و اون با چشم هاي متحير، عميق در فکر فرو رفته بود ... هر چقدر هم اين سفر براي من سخت بود ... هر چقدر هم که ورود به حيطه هاي مقدس اسلام براي انساني مثل من ممنوع ... من کسي نبودم که از سختي فرار کنم ... اين انتخاب من بود ... و در هيچ انتخابي، مسير ساده اي وجود نداره ... در انتخاب ها، فقط انتخاب سختي مسيرها فرق مي کنه ... دوستي داشتم که مي گفت ... زندگي فقط در رحم مادر ساده است ... اما اون هم اشتباه مي کرد ... زندگي هيچ وقت ساده نيست ... حتي براي نوزاد بي دفاعي که در اون محيط امن ... آماج حمله احساسات و افکاري ميشه که مادرش با اونها سر و کار داره ... بي دفاعي که در مقابل جبر مطلق مادر قرار مي گيره ... بامــــاهمـــراه باشــید🌹