15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃ستارگان هدایت🍃
ما فکر میکنیم ولایتمداری یعنی فقط اطاعت،
اما یکبار معنای ولایتمداری را از زبان سید حسن نصرالله بشنویم
🔻شهید حاج قاسم سلیمانی: درس ولایت شناسی رو ما باید بریم پیش ایشون ( شهید سید حسن نصر الله) یاد بگیریم
#سیدحسن_نصرالله
@abooabass
❤️همسرانه❤️
یه سؤال که میتونه خیلی از سوءتفاهمهای زندگی مشترک رو کم کنه!
فرض کن همسرت یه کاری انجام داده که از نظرت درست نبوده؛ مثلاً جلوی مهمونها حرفی زده که بهتر بود جور دیگهای بیان میشد
قبل از اینکه بگی «چرا این حرف رو زدی؟»، یه لحظه از خودت بپرس:
«اگه همین کار رو من انجام داده بودم، دوست داشتم همسرم چطور باهام برخورد کنه؟»
این سؤال کمک میکنه قبل از قضاوت، خودمون رو هم جای طرف مقابل بذاریم؛ نه برای اینکه هر رفتاری رو تأیید کنیم، بلکه برای اینکه حرف حسابمون رو با انصاف بیشتری بزنیم
گاهی همین چند ثانیه مکث، باعث میشه هم حرفمون رو بزنیم، هم حرمت همدیگه رو نگه داریم ❤️
@abooabass
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🌸در محضر نهجالبلاغه🌸✨
◽️وَ أَنْتُمْ بَنُو سَبِيلٍ عَلَى سَفَرٍ مِنْ دَارٍ لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ وَ قَدْ أُوذِنْتُمْ مِنْهَا بِالاِرْتِحَالِ وَ أُمِرْتُمْ فِيهَا بِالزَّادِ
مردم! شما چونان مسافران در راهيد، كه در اين دنيا فرمان كوچ داده شديد، كه دنيا خانه اصلى شما نيست و به جمع آورى زاد و توشه فرمان داده شديد
📚خطبه ۱۸۳ نهج البلاغه
@abooabass
📖🕊داستان راستان 🕊📖
📖🤲 دعای مادر
روزی پزشکی جراح و بسیار مشهور، برای شرکت در کنفرانسی علمی که به افتخار دستاوردهای پزشکی او برگزار میشد، با عجله راهی فرودگاه شد.
هنوز مدت زیادی از پرواز نگذشته بود که اعلام کردند به دلیل شرایط نامساعد جوی، رعدوبرق و آسیبدیدن یکی از موتورهای هواپیما، مجبورند در نزدیکترین فرودگاه فرود اضطراری داشته باشند.
پزشک که از این اتفاق بسیار ناراحت شده بود، بلافاصله به بخش اطلاعات فرودگاه رفت و گفت:
— من یک جراح متخصص هستم و برای رسیدن به مقصد عجله دارم. نمیتوانم شانزده ساعت در اینجا منتظر بمانم!
یکی از کارکنان گفت:
— اگر عجله دارید، میتوانید یک خودرو کرایه کنید. از اینجا تا مقصد حدود سه ساعت راه است.
پزشک پس از کمی فکر کردن، پیشنهاد را پذیرفت و با خودرویی کرایهای به راه افتاد.
اما ساعتی بعد، هوا ناگهان طوفانی شد. باران شدیدی گرفت و ادامهٔ مسیر تقریباً غیرممکن شد. پزشک که مسیر را نیز گم کرده بود، خسته و درمانده، در جادهای ناشناخته پیش میرفت تا اینکه سرانجام چشمش به کلبهای کوچک افتاد.
خودرو را کنار کلبه متوقف کرد و در زد.
صدای پیرزنی از داخل خانه آمد:
— بیا داخل فرزندم، در باز است.
پزشک وارد شد و گفت:
— اگر امکان دارد، اجازه بدهید از تلفنتان استفاده کنم.
پیرزن لبخندی زد و گفت:
— تلفن؟ اینجا نه برق داریم و نه تلفن! اما بیا استراحت کن. برای خودت چای بریز و کمی غذا بخور تا خستگیات برطرف شود.
پزشک از مهربانی او تشکر کرد و نشست.
پیرزن مشغول نماز و دعا شد. پزشک در گوشهای از اتاق، کودکی را دید که روی تختی خوابیده بود. کودک بسیار ضعیف و بیمار به نظر میرسید و پیرزن هر از گاهی در میان نماز، دستی بر سر او میکشید و حالش را بررسی میکرد.
مدتی گذشت.
پزشک که تحت تأثیر مهربانی و ایمان پیرزن قرار گرفته بود، گفت:
— مادرجان، از این همه لطف و مهربانی شما شرمندهام. امیدوارم خداوند همهٔ دعاهایتان را مستجاب کند.
پیرزن لبخندی زد و گفت:
— خدا را شکر، بیشتر دعاهایم مستجاب شده است؛ فقط یک دعا مانده که هنوز به اجابت نرسیده.
پزشک پرسید:
— چه دعایی؟
پیرزن به کودک بیمار اشاره کرد و گفت:
— این بچه، نوهٔ من است. پدر و مادرش را از دست داده و به بیماری سختی مبتلا شده. پزشکان اینجا نتوانستهاند درمانش کنند.
بعد ادامه داد:
— به من گفتهاند پزشکی هست به نام دکتر ایشان که جراح بسیار توانمندی است و شاید بتواند او را درمان کند. اما او خیلی از اینجا دور است و من هم توانایی بردن این کودک را نزد او ندارم.
اشک در چشمان پیرزن جمع شد:
— از خدا خواستهام خودش راهی پیش پایم بگذارد و این کودک را تنها و گرفتار رها نکند.
پزشک با شنیدن این حرف، دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
آرام گفت:
— مادرجان... من همان دکتر ایشان هستم!
پیرزن با ناباوری به او نگاه کرد.
پزشک ادامه داد:
— حالا میفهمم چرا هواپیما مجبور به فرود اضطراری شد، چرا مجبور شدم با ماشین راه بیفتم، چرا طوفان مسیرم را تغییر داد و چرا سر از این کلبه درآوردم.
سپس با چشمانی اشکآلود گفت:
— شاید تمام این اتفاقها وسیلهای بود تا من به جایی برسم که دعای یک مادرِ گرفتار به گوشم برسد.
🤲 گاهی راه اجابت دعا، آنطور که ما تصور میکنیم باز نمیشود؛ خداوند ممکن است اسبابی را از جایی فراهم کند که حتی تصورش را هم نمیکنیم.
اما یک نکته را هم فراموش نکنیم:
دعا در کنار تلاش معنا پیدا میکند؛ انسان باید وظیفهٔ خودش را انجام دهد و نتیجه را به خدا بسپارد.
🌱 وقتی همهٔ راهها بسته به نظر میرسند، هنوز راهی هست که هرگز بسته نمیشود: راه دعا و توکل به خداوند.
@abooabass
✨ کلام معصوم
◼️رسول خدا (ص) فرمودند:
الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ يُمِيتُ القَلْب
گناه روى گناه، دل را می ميراند
📚تنبيه الخواطر ج2ص118
@abooabass
📅 آینه عبرت 🕰
📣 آیا ایادی بهائی بر ایران سلطنت میکرد یا محمد رضا پهلوی؟
🔹 این جمله فردوست در توصیف گستره نفوذ دکتر عبدالکریم ایادی به عنوان پزشک دربار است
✍️ فردوست مینویسد:
💀 در زمان حاکمیت ایادی بود که بهائی ها در مشاغل مهم قرارگرفتند و در ایران بهائی بیمار وجود نداشت .در دوران قدرت ایادی تعداد بهائی های ایران به ۳برابر رسید .
👾 ایادی جاسوس بزرگ غرب و مطلع ترین منبع اطلاعاتی سرویس های آمریکا و انگلیس در دربار و کشور بود و نفوذ با نفوذ محمدرضا مساوی بود. نخستوزیران، رؤسای ارتش، وزرا و نمایندگان مجلس، دستورات او را ابتدا بهصورت "خواهش" و اگر اجرا نمیشد، بهصورت "امر" دریافت میکردند.»
✈️ ایادی در تمام سفرهای خارجی همراه شاه بود، و مورد توجه ویژهٔ سرویسهای اطلاعاتی آمریکا و انگلیس قرار داشت.
📚 ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، فردوست، حسین. جلد ۱. انتشارات اطلاعات، ۱۴۰۲.ص۲۰۲_۲۰۴
@abooabass
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹رَهبَر شهید🌹
مواردی پیش میآید که بایستی فداکاری کرد، باید جان را بر کف دست گرفت! ....
بله آقای شهیدم! و شما این کار را به شکوهمندانهترین وجهی انجام دادید!
@abooabass
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃ستارگان هدایت🍃
آقا سید سلام ما را به سیدالشُهدا برسان
ما فرزندان مکتبی هستیم که
پیامبران آن شهیدند
امامان آن شهیدند
و رهبران آن نیز شهیدند ❤️
#سید_حسن_نصرالله
@abooabass
❤️ همسرانه ❤️
📌 همسرت کمحرفه؟!
فرض کن شب شده، کنار هم نشستید و دوباره همون سکوت همیشگیه. ازش میپرسی: «امروزت چطور بود؟» میگه: «خوب بود!»
تو هم نمیدونی باید چه کار کنی؛ سؤال بپرسی، خودت حرف بزنی یا بیخیال گفتوگو بشی!
اگر همسرت ذاتاً کمحرفه، این سه راه رو امتحان کن:
۱. از سؤالهای کلی فاصله بگیر
بهجای «چرا حرف نمیزنی؟» یا «امروز چی کار کردی؟»، یک موضوع مشخص پیش بکش
مثلاً بگو: «امروز سر یه موضوعی موندم که چه تصمیمی بگیرم؛ تو بودی چه کار میکردی؟»
اینطوری گفتوگو از یک سؤالوجواب خشک، به تبادل نظر تبدیل میشه
۲. برای گفتوگو، زمان مشخصی داشته باشید
یک زمان مناسب انتخاب کنید؛ مثلاً ده دقیقه بعد از شام، بدون تلویزیون و گوشی
قرار بذارید هر کدوم یک اتفاق یا فکر از روزتون رو تعریف کنید. لازم نیست موضوع خاصی پیدا کنید؛ همین که این کار به عادت دونفرهتون تبدیل بشه، شروع خوبیه
۳. اگر باز هم سکوت کرد، این بار درباره خودِ سکوت حرف بزنید
نه وسط ناراحتی و نه با کنایه؛ در یک زمان آرام بگید:
«میدونم کمحرفی و نمیخوام مجبورت کنم مثل من حرف بزنی؛ ولی گفتوگو با تو برام مهمه. دوست دارم بدونم چه جوری میتونیم بیشتر با هم حرف بزنیم. تو چه مدلی راحتتری؟»
بعد واقعاً جوابش رو بشنوید و برای یک تغییر کوچک با هم به توافق برسید؛ مثلاً اینکه خودش هم هر روز یک موضوع برای گفتوگو پیش بکشه
کمحرفبودن یک ویژگیه؛ اما کافی است هر دو برای نزدیکترشدن به هم قدمی بردارید 💚
@abooabass
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🌸در محضر نهجالبلاغه🌸✨
◽️فَإِنِّي أُحَذِّرُكُمُ اَلدُّنْيَا فَإِنَّهَا حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ
من شما را از دنيا مىترسانم كه در كام شيرين است و در ديده سبز و رنگين
📚خطبه ۱۱۱ نهج البلاغه
@abooabass
📖🕊 داستان راستان
🐎مردی اسبی اصیل و بسیار زیبا داشت؛ اسبی که هر بینندهای را مجذوب خودش میکرد. بسیاری آرزوی داشتن آن را داشتند.
روزی بادیهنشینی ثروتمند پیشنهاد کرد اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد نپذیرفت. حتی حاضر نبود اسبش را با تمام شترهای او عوض کند.
بادیهنشین که دید با معامله به جایی نمیرسد، تصمیم گرفت حیلهای به کار ببرد.
روزی لباس گدایی پوشید و خودش را به بیماری زد و کنار جاده دراز کشید. میدانست صاحب اسب از آنجا عبور خواهد کرد.
کمی بعد، مرد سوار بر اسبش از راه رسید. وقتی گدای بیمار را دید، دلش به حال او سوخت. از اسب پیاده شد و پیشنهاد کرد او را نزد پزشک ببرد.
مرد گدا با ناله گفت:
«آنقدر فقیر و ناتوانم که حتی توان راه رفتن ندارم. چند روز است چیزی نخوردهام.»
مرد که باورش شده بود، به او کمک کرد تا سوار اسب شود.
اما همین که گدا روی اسب نشست، ناگهان پاهایش را به پهلوهای اسب زد و با سرعت دور شد! 🐎
مرد فهمید که فریب خورده است. با این حال فریاد زد:
«صبر کن! فقط میخواهم چیزی به تو بگویم.»
بادیهنشین کمی دورتر ایستاد و منتظر شد.
مرد گفت:
«تو اسب مرا دزدیدی و دیگر کاری از دست من برنمیآید. فقط یک خواهش دارم؛ برای هیچکس تعریف نکن که چطور مرا فریب دادی.»
بادیهنشین با تعجب پرسید:
«چرا؟ چرا نباید بگویم؟»
مرد پاسخ داد:
«چون ممکن است روزی، آدم درماندهای کنار جادهای افتاده باشد و واقعاً به کمک نیاز داشته باشد. اگر مردم داستان تو را بشنوند، دیگر به هیچ بیماری اعتماد نمیکنند و شاید به او کمک نکنند.»
بادیهنشین با شنیدن این حرف شرمنده شد. لحظهای سکوت کرد، سپس برگشت و اسب اصیل را به صاحبش پس داد. 🌿
گاهی یک حرف درست، میتواند حتی دلِ کسی را که راه نادرستی رفته، تغییر دهد.
@abooabass