3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تعارف سیاسی نبود؛ از ته دل میگفت. همهُ آن روزها که میگفت «شما فرزندان منید»، شُعار نبود، داشت برای یک امّت پدری میکرد.
پدر که رفت، یتیم شدیم؛ اما مثل پسربچهای که بعد از پدر، یک شبه بزرگ میشود تا ستونِ خانه باشد، داغِ شهادت او بهانهای شد برای قد کشیدنمان؛ برای تمامقد ایستادن پایِ مادرِ وطن...
✍م. کریمی
●|@abootorab7
امروز برامون تو مدرسه جشن گرفتن، ساعت ۹صبح!
معلم جشن نمیخواد، خواب میخواد خواب.
کجای دنیا دیدین یکیو کله سحر بیدار کنن بگن پاشو میخوایم برات جشن بگیریم؟
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعوتید به صرفِ دلتنگی،
دو قطره اشک و خونِ دل...
●|@abootorab7
بعضی سایتهای فروش محصولاتِ هنری، مدلِ فروششون هم کاملاََ هنرمندانهس.
یه چیزی خریدم، موقع پرداخت چون به هزینه پست اشاره نکرده بود، گفتم لابد ارسال رایگانه. فرداش برام پیامک ماهکسش اومد:
هزینهی ارسال بهعهده گیرنده: ۱۹۸ ت
خود محصول چقد؟! ۱۷۵ ت!
الرَّحـیل | میم کریـمے
قدمهایش روی خاک تلوتلو میخورد. لباس پلنگیاش -
همان که بین همخدمتیهایش معروف بود به اینکه خطِ اتوی تیزش هندوانه قاچ میکند، زیر لایهای از خون و خاک رنگ باخته بود. نگاهش افتاد به زنی که همان حوالی روی زمین افتاده بود و پسرکش را چنان به آغوش گرفته بود انگار آخرین تکهٔ جانش را به سینه سنجاق کرده باشد؛ بیحرکت، درست مثل گنجشکهای خشکیدهٔ کنارشان. آرام خم شد و شال زن را روی پیکر بیجانشان کشید. بویی تند و خام، شبیه سیر، هنوز ته گلویش را میسوزاند. ماسک حالا روی صورت خودش بود، اما چه فایده؟ همان چند لحظه که ماسک را روی صورت کبود پیرزنی گذاشته بود، کار ریههایش را ساخت. سایهای نزدیکش شد؛ مردی با عبای عربی و قمقمهای آب. غبار سنگین مانع دیدن چهرهاش میشد، اما میان آنهمه بوی خفهکننده گاز، عطری از مشک و عود در فضا پیچید. مرد بدون هیچ ماسکی آرام ایستاده بود. قمقمه را به سمتش دراز کرد: «تشنهت نیست؟» دست لرزانش را سمت قمقمه برد، اما انگشتانش به پلاستیک سردِ شلنگِ سِرُم خورد. پلک که باز کرد، نور تند مهتابی چشمش را زد. نمیدانست چند روز است که روی تخت بیمارستان خوابیده. صدای مادرش میآمد که با لهجهٔ کُردی مویه میکرد: «رولَه… دییی ابولفضل جَواوِم دا…».. پلکی زد؛ نه خبری از غبار زرد آسمان حلبچه بود و نه بیمارستان باختران. میان ازدحام جمعیتِ امروز ایستاده بود که بویی تازه به ریههایش رسید؛ ترکیبی از تلخیِ چوب سوخته و شیرینیِ سیب. بوی عطرِ جوانِ خوشرویی بود که با کارتخوانی در دست، نزدیکش ایستاده بود.. خوشبو یا بدبو چه فرقی داشت؟ هردو به یک اندازه حلبچهی ریهاش را بمباران میکرد...
صدای هیسهیسِ کپسول اکسیژن میان سرفههای خشک و خشنش گم میشد. جوان دستپاچه جلوتر آمد: «حاجی جان… حالتون خوبه؟ پرچمتون رو بدین من، بیاین داخل موکب نفسی تازه کنید.» سرفه امانش را بریده بود. با یک دست چوب پرچمِ ایران را محکمتر در مشت فشرد و با دست دیگر پرچم زرد حزبالله را به آسفالت تکیه داد تا نیفتد. نگاه تارش از جوان گذشت و روی کتیبهٔ بزرگِ «موکب قمر بنیهاشم» قفل شد. شمایلِ روی کتیبه حالتی شبیه همان مردِ قمقمهبهدست داشت؛ همانکه هیچگاه نفهمید در خواب دیده بودش یا بیداری. نفس کم آورده بود اما از پشت قاب پلاستیکی ماسک، لبخند کمرنگی زد. با صدایی خشدار که انگار از ته چاه میآمد، بریدهبریده گفت:
«حاجی که خودتی… خوبم، فقط… تشنمه... آب داری؟»
#داستانک
✍م. کریمی
●|@abootorab7
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ کی میدونه - حسین ستوده.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
با جنگ میشه کنار بیام
با مــرگ میشه کنار بیام
با دوری از کربوبلا نه...
#ستوده
●|@abootorab7
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی قراره دوباره حرمت رو ببینم دورت بگردم...؟
شهادت که خیلی زیاده برام؛ ولی کاش اجازه بدی مرگم یه ربطی به راه و رسمِ شما داشته باشه...
●|@abootorab7
- واقعاً هر شب میرید تجمع؟!
+ آره.
- بابا هفتاد شب شدا! همهشو رفتید؟ اصلاً مگه میشه؟!
+ آره… البته به جز چند شبی که رفتیم مشهد و نبودیم… یعنی «اینجا» نبودیم، همونجا میرفتیم تجمع!
#دیالوگ
●|@abootorab7