آقای جمهوری اسلامی،
قربون پرچم سهرنگت و اون نقش الله وسطش. امتیاز مهمهها ولی؛ برنده اصلی اونیه که وقتی تاریخ ورق میخوره، اسمش کنارِ باغیرتها ثبت شده باشه؛ کسیکه شرف و عزّت و مردمش رو با هیچچیزی معامله نکرد. من تا ابد به هموطنی با این مردم افتخار میکنم.
●|@abootorab7
حسیـــن جــــان؛
به درگاهت غبارآسا نشستم، برنمیخیزم...
●|@abootorab7
کربلایی حسین ستوده4_5877560983915863626.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
پنـــــــاه کربـــــلاء🖤✨
●|@abootorab7
علیالاصول، پسر همان پدر است؛
با همان باور «مِثلی لا یُبایِعُ مِثل یَزید».
✍م. کریمی
●|@abootorab7
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستبهدست کنید؛ برسد به همه ادمینها و رسانهدارها...
کلیدواژهای که آقا بارها و بارها به همهی کسانی که مخاطبی دارند یادآوری میکردند...
✍ م. کریمی
●|@abootorab7
چه آب را بـرســانـی، چه تشنه برگردی
تـو فَتح میکنـی آخر، تَــمـامِ دل هـا را
أبوفاضِل دَخلیک
●|@abootorab7
هر خیمه، خلوتگاهِ مناجاتِ دلی بود... مشتی خاک برداشتم و آرام از میان انگشتانم رها کردم. خاک بر خاک میریختم...خار کوچکی در انگشت سبابهام فرو رفت. قطرهای خون بر ریگهای کربوبلا چکید و در دم ناپدید شد؛ گویی زمین از همین امشب سهم خود را طلب میکرد.
به فردا فکر میکردم...به این خاکِ تشنه. به شمشیرها. به زنها و کودکها. اگر واقعاً حسین بن علی را شهید کنند چه؟ نه... مگر میشود؟ تا عباس زنده است مگر کسی جرأت میکند چشم به جان حسین بدوزد؟ اما چرا باز دلم آشوب بود...؟
در همین فکرها بودم که صدای عابس بلند شد: «جمع شوید! مولایمان سخنی دارند.» همه گرد امام جمع شدیم. دلها میتپید و نفسها در سینه حبس شده بود. امام نگاهی آمیخته به مهر بر یاران انداختند و فرمودند: «این قوم تنها با من کار دارند. من بیعتم را از شما برداشتم. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید.» سکوتی سنگین بر جمع سایه انداخته بود. عباس که از جا برخاست همه نگاهها بر قامت او گره خورد: «برویم؟ که بعد از شما زنده بمانیم؟» پس از او حبیب و دیگر یاران نیز سخن گفتند. یکی آرزوی هفتاد بار کشته شدن داشت و دیگری جانش را پیش از جان امام فدا میکرد. نگاه کردم؛ حتی چهره جوانان بنیهاشم نیز رنگ تردید نداشت. و من میان آن همه یقین، به تردید خودم فکر میکردم.
زخم دستم میسوخت. از میان خیمهها گذشتم. مشعلها در باد میلرزیدند و سایهها بر دیوار خیمهها میدویدند. صدای قرآن هنوز میآمد. صدای گریه کودکی هم. نفسم سنگین شده بود. نمیدانم چطور خودم را به خیمه عقیله بنیهاشم رساندم. همین که چشمم به زینب کبری(س) افتاد، اشکم سرازیر شد. چیزی نگفتم. سرم پایین بود. چند لحظه گذشت. بعد آرام فرمودند: «چه شده؟» خواستم جواب بدهم، نتوانستم. بغض راه گلویم را بسته بود. آخر سر گفتم: «میترسم...» همین یک کلمه. انگار همه آنچه در دلم بود در همان کلمه جا شده بود. از فردا. از برق شمشیرها. از گریه کودکانِ تشنه. از آتشی که نمیدانستم چرا مدام تصویرش در ذهنم میآمد. دستم را روی صورتم گذاشتم. «دیگران را که میبینم، انگار مطمئناند... انگار دل از دنیا بریدهاند... اما من...» سکوت کردم. شرم داشتم ادامه بدهم. «من نه چون حبیب در وفاداری شهرهام و نه چون عباس در شجاعت... گاهی با خودم میگویم اگر فردا بلا سختتر از چیزی باشد که فکر میکنم چه؟ اگر طاقت نیاورم چه؟ من از عاقبتم میترسم...»
زینبکبری(س) دستم را گرفتند. دستم میان دستهایشان گم شد. سرم را بلند کردم. اشک در چشمانشان جمع شده بود. فرمودند: «خداوند دلِ محبّان ما را به خودشان وانمیگذارد.»...
از خیمه بیرون آمدم. نگاهم بیاختیار به خیمه حسین(ع) افتاد. هنوز چراغ خیمه روشن بود. هنوز از فردا میترسیدم؛ اما هرچه در دلم میگشتم، راهی نمییافتم که مرا از صاحب آن خیمه جدا کند.
#روایت_خیال از شبِ عاشورا...
✍م. کریمی
●|@abootorab7