روضهخون میگفت حضرت زینب سلاماللهعلیها بسیار رقیقالقلب بودن...
من تو این یه جمله گیر کردم؛ مصیبت کربلا رو مرور میکنم و به این فکر میکنم که همهش از دلِ یه آدمِ رقیقالقلب رد شده... روضه سنگینتر از این...؟
●|@abootorab7
- این شلنگ بزرگای حرمو دیدی؟ ازونا که بعد عاشورا با فشارِ آب صحنو میشورن؟
+ خُب؟
- دلم میخواست یه بار جلو یکیشون وایسم. هرچی آشفتگی و پریشونی و بدی توی منه رو از وجودم بشوره...
+ باشه ولی اونوقت خودتم آب میبره
- کاش ببره. اقیانوسی، دریایی چیزی...
+ فقط یه جوری کنترل کن سمت خلیج فارس نری، مینگذاریه.
- دریاهای توی داستانا که مین ندارن... کوسه و نهنگ هم ندارن. فقط آدمو آروم تو خودشون حل میکنن.
+ یعنی آخرش منفجرت کنیم یا حلت کنیم؟ تکلیف ما رو روشن کن.
- دلم نمیخواد منفجر شم... البته، اگه قول بده بعدش هیچی ازم نمونه اشکال نداره.
+ خوبی؟
- نمیدونم... حس میکنم یه بخش عظیمی از تاریخچهی زندگیم حذف شده.
+ حذف شده؟
- آره، خیال میکنم هرچی که قبل از الان بوده، خواب بوده. نه اینکه یادم نیاد؛ انگار یکی همهی صفحههای اول زندگیمو کنده انداخته دور.
+ یعنی چی؟؟
- یعنی حس میکنم یهدفعه از وسط زندگی شروع شدم... با این تفاوت که از اول بزرگ بودم. انگار هیچوقت بچه نبودم.
#آشفتهنگاری
✍م. کریمی
●|@abootorab7
دیدن ۳ دقیقه آخر بازی الجزایر - اتریش، ضعف اعصاب و روان رو بهم هدیه داد. 🎀
آرزوی برآورده نشده؟!
یه سیزدهمِ محرم، بین زنان عزادار قبیله بنیاسد، بیام تو حرمت؛ شاید اسم منم بین اونهایی که مرهمِ غربتت شدن، بنویسن...
●|@abootorab7
تو عکسهای آمادهسازی جایگاه وداع آقا، یه چیز بیشتر از همه دل آدم رو میسوزونه...
اون تابوتِ کوچیک...
همین یه تابوت، سندِ یک عمر مظلومیتِ رهبر شهید ماست، سندِ جنایتِ صهیونیسم، پهلوی و همهی حامیان و دنبالهروهاش. انگار رسمِ تاریخ اینه... هر وقت خدا بخواد مُهرِ مظلومیتِ بندهای رو به دل مردم حک کنه، ردّ پای یه طفلِ معصوم هم وسطه...
✍م. کریمی
●|@abootorab7
hazrat_ghalb.t.me-1686620896045490429_2187080497514.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
آقای غریبهای عالم...
نوکرانت هرچقدر هم تو سختی و مظلومیت شبیه شما باشن، باز هم تنها بیکفنِ عالم، شمایی...
تا ابد مصیبتِ شما، بزرگترین مصیبتِ عالمه...
●|@abootorab7
انشاءالله همه ما، به قدر توان، سهمی در ثبت وداع و تشییع تاریخی عزیزتر از جانمان خواهیم داشت؛ با عکس، فیلم، متن و هر روایتی که از دستمان برمیآید.
●|@abootorab7
یادمه اولین باری که از ته دل آرزو کردم کاش یه روز بر پیکرم نماز بخونید، اون دیدار خصوصیتون بر پیکر بیسرِ شهید حججی بود. بعدش با خودم میگفتم دختر تو مگه لیاقت شهادت داری؟! اصلاً به فرض محال شهید شی، آقا عمراََ بیان مراسمت.
بزرگتر که شدم و شما رو سر مزار شهید علیوردی دیدم، هر وقت به خیالم نور بالا میزدم با خودم میگفتم شاید حداقل موقع بازدیدای سالانهتون از مزار شهدا، سر مزار من هم بایستید، یا نمیدونم مثلا وقتی از کنارم رد میشین، اشتباهی نعلینتون رو بذارید رو سنگ مزارم؛ ولی شما حواسجمعتر ازین حرفها بودین. راستش تا بوده، من همیشه دلم میخواست یه ربطی به شما پیدا کنم؛ مثل ۲۴ تیر ماه، به وقتِ تولد شناسنامهای شما، که هرسال به همه پُزشو میدادم: «تولد من یه روز بعد آقاس».
نشد، من هیچرقمه هیـــچ ربطی به شما پیدا نکردم. انقد نشد که حالا یکشنبه قراره ما… بر شما نماز بخونیم؛ کاش حداقل این داغی که از نبودنتون تو دلم کاشتید منو یه ذره شبیه شما کنه. کاش یه روز، اگر به مرگ عادی هم رفتم، شما به استقبال و شفاعتم بیاین و بازدید پس بدید... میاین دیگه نه...؟
●|@abootorab7
عید فطر شد، چشمانتظارتون بودیم که توی مصلی، پشت سرتون نماز بخونیم. موعد نمایشگاه کتاب شد، چشمانتظار بودیم که مثل هر سال تو مصلی به غرفهها سر بزنید.
نیومدین... اما انگار دلتون نیومد این چشمانتظاریمون بیجواب بمونه؛ برای آخرین بار، قراره دو روز بیاین مصلی... این بار، برای وداع.
آخ آقاجان... چطور به دلمون بفهمونیم که این دیدار، آخرین دیدارِ ما با شما توی این دنیاست...
●|@abootorab7
خبرگزاریها تیتر زدند: «لحظه ورود پیکر رهبر شهید انقلاب به حسینیه امام خمینی(ره).»
کاش میمردیم و هیچوقت چشممان به آن کلمهی چهارحرفی نمیافتاد؛ همان کلمهای که قبل از خبرِ ورودتان جا خوش کرد...«پیکر».
●|@abootorab7