گریهی مسئولین رو میبینم و حرف حاج قاسم تو گوشم میپیچه، که گفتن: «من حضرت آیتالله خامنهای را خیلی مظلوم و تنها میبینیم...»
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا گریه میکنی؟
اون فقط یه کلیپه...
●|@abootorab7
ما رسم نداشتیم که زن، تابوت بر دوش بگیرد؛
اما برای زهرای یکساله، آغوشِ یک زن لازم بود،
کودکِ ترسیده را باید به آغوش کشید نه بر دوشِ مردان...
●|@abootorab7
ماه جایش آسمان است
علتش این است اگر؛
آسمان دارد تو را بالا و بالا میکشد...
●|@abootorab7
الرَّحـیل | میم کریـمے
این راه را بارها آمدم؛ راهی که به تماشای رویِ ماه شما ختم میشد. آن روزها پاهایمان از شوقِ اقتدا، زمین را به زحمت لمس میکرد. میآمدید و با هر کلامتان جهان را برایمان دوباره قابل زیستن میکردید. سروی بودید که در طوفانها زیر سایهاش امّتتان را پناه میدادید. راه همان راه بود؛ خیابانها همان خیابانها؛ ما، دیگر آن آدمهای سابق نبودیم. ما در تمام عمرمان بر طفلِ چهاردهماهه نماز نخوانده بودیم... ما از خودمان جا ماندهایم. سیاه بر تن داریم و پاهایمان، انگار به خاکِ این مصیبت میخ شدهاند. قدم برمیداریم اما دل، راه نمیآید. هر قدم، بهانهای میتراشد برای نرسیدن؛ برای عقب انداختنِ لحظهی وداع. من زیاد مصلی آمدهام، اما حالوهوای اینجا به مصلی نمیماند، خودِ خودِ کربلاست... شهرِ کربلا، بینالحرمین... اغراق نمیکنم؛ فقط حرف و حس من نیست، هرکه وارد میشود هم میگوید: «چقدر همهجا شبیه کربلاست...». آقای من... از عاشورای مقتلِ شما، صد و اندی روز گذشته. گویی از شام به کربلا برگشتهایم... شما از آسمانِ دنیایمان پر کشیدید و حالا قرار است، آسمانِ ما را بر دوش ببرند... چه تصویر غریبی بشود، مردمی میآیند تا سقف جهانشان را تشییع کنند... شما هم دیگر امامِ دیروز نیستید. دیگر قامتتان در چشمهای زمینیِ ما جایی نمیشود. این را میشود از نفسهایی که بوی وداع میدهند، از اشکهایی که رنگِ زیارت گرفتهاند و آخرین رشتههای پیوند ما با شما هستند. روضهخوانها یکی پس از دیگری میآیند و مرثیه میخوانند. اشک هم دلی را سبک نمیکند. بعضی داغها، اشک را هم از نفس میاندازند. نماز آغاز شد، شانههایمان در ازدحامِ عاشقانِ شما به هم رسید. پیش از آنکه تکبیر بر لبها بنشیند، بغض زودتر از همه به نماز ایستاد. هقهقهای آرام، در صفوف نماز موج میزد و شانهها، بیاختیار، با هم تکان میخوردند. داغِ شما با همدردی تقسیم نمیشود، تجزیهپذیر نیست؛ هر دلی، تمام آن را یکجا بر دوش میکشد. اگرچه غم، میان همه مشترک است، اما از سهم هیچکس چیزی کم نمیشود. گویی هر یک از ما، به تنهایی، وارثِ تمام این مصیبتیم؛ هر دل، به وسعتِ یک جهان...
✍م. کریمی
●|@abootorab7
از پیکر شما جا ماندهام...
نمیدانم چرا روضهی سهسالهی ارباب، لحظهای از گوشم بیرون نمیرود...
نمیدانم به شما میرسم یا نه...
همهی راهها بسته است...
از هر دری میروم، بسته است...
انگار هیچ راهی به پیکر شما ختم نمیشود...
اما باز هم میدوم...
با همین نفسِ آبلهزدهای که هر دم، به جای آنکه مرا به شما نزدیکتر کند، قدمهایم را از شما دورتر میکند...
الرَّحـیل | میم کریـمے
از پیکر شما جا ماندهام... نمیدانم چرا روضهی سهسالهی ارباب، لحظهای از گوشم بیرون نمیرود... نمی
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم میرود..