الرَّحـیل | میم کریـمے
از هر مسیری میرفتیم، بسته بود. سواره، پیاده، آهسته، دَواندَوان؛ انگار هیچ راهی قرار نبود به شما ختم شود. موکبهای بین راه، پذیرایی میکردند؛ اما کمتر کسی میایستاد؛ همه فقط یک مقصد داشتند. استرسِ نرسیدن، امانم را بریده بود. مداح خواند: «ای ساربان آهسته ران...» و دلم یکباره رفت کنار رقیهی سهسالهی ارباب که از کاروان جا ماند، هرچه میدوید، نمیرسید... از نرسیدن میترسیدم. چه بر دلِ عمهی سادات گذشت؟ چه بر دلِ آن سهساله گذشت؟ اشک میریختم و هدیه میکردم به عزیزی که داغ کربلا را برای ما اندکی ملموستر کرد. رسیدیم آزادی. همه منتظر بودند. در دلم گفتم: «آقاجان... من رسیدم؛ حالا نوبت شماست که خودتان را به نگاهِ محتاجم برسانید.» رسیدین؛ آن هم چه رسیدنی... دیدمتان. چند قدم بیشتر با شما فاصله نداشتم. تمام عمر آرزو داشتم همینقدر از نزدیک ببینمتان. آرزویم برآورده شد؛ اما... چه برآورده شدنی! کاش آرزو بهدل میماندم و شما را اینگونه نمیدیدم. چشمم به عمامهتان افتاد؛ به حالش غبطه خوردم. یک عمر دورِ سرتان گشت و آخر، روی پیکرتان آرام گرفت. خوش به سعادتش... کمی بالاتر از پیکرتان، نوهی کوچکتان آرام خوابیده بود؛ انگار هنوز دورِ شما میچرخید، انگار هنوز دلش نمیآمد از آغوشِ پدربزرگ جدا شود. ماشینتان باز دورِ میدان گشت. مداح گفت: «آقای ما، باز هم دارد دورِ مردمش میگردد...» و گریههامان شدت گرفت... بیاختیار راه افتادیم دنبالتان؛ شاید این بار بشود نگذاریم دورمان بگردید. مدام اعلام میکردند: «راه را باز کنید؛ بگذارید ماشین حمل پیکر عبور کند.» چه میگفتند؟ تمام جانِ ما داشت برای همیشه تهران را ترک میکرد. مگر میشد ندَویم؟ مثل بچهیتیمها، دنبالتان میآمدیم و با آستین اشک چشممان را میگرفتیم؛ میآمدیم و به التماس، به خواهش، که شاید دلتان نیاید، که شاید راضی شوید ما را با این همه دلتنگی تنها نگذارید. اما پیکرتان، به جای آنکه میدان را ترک کند، باز هم دورِ میدان گشت. نه... انگار شما هم دلتان به رفتن نبود. بارها گفته بودید مردم را دوست دارید و باز هم، پیش از رفتن، ثابتش کردید. خواستید سیر تماشایتان کنیم؛ خواستید آخرین سهمِ چشمهایمان را از شما بگیریم؛ خواستید پیش از رفتن، مرهمی بر دلتنگیِ بعد از خودتان بگذارید. اما مگر میشود دلتنگِ شما نشد؟ ما چشم که به دنیا باز کردیم، امامِمان شما بودید... با نامِ شما بزرگ شدیم، با دعای شما قد کشیدیم و همهی کودکی، نوجوانی و جوانیمان را زیر سایهی پدریِ شما گذراندیم و حالا داغِ شما، کمرِ جوانیِ نسل ما را خم کرد... اگر روزی قلبمان را بشکافند، ردِّ زخمِ شما، اولین چیزی است که به چشم میآید...
✍ م. کریمی
●|@abootorab7
حالا ما میمانیم و شهری که دیگر عطر حضور شما را ندارد...
●|@abootorab7
مثل طفلی که بچسبد به پدر وقتِ خطر؛
شهر چسبیده به تو، خون تو پاشیده به شهر...
●|@abootorab7
ما امروز این فرمایش پیامبر(ص) رو با تمام وجود درک کردیم: «مرگ یک قبیله، از مرگ یک عالم آسانتر است.»
مگر تو چند نفر بودی؟؟
که یکجهان بیتو خالیست...
●|@abootorab7
من این چند روزی که تهران بودین، صبح و ظهر و شب، خیابون به خیابون اومدم دیدارتون. آخه این اولینبار بود که بیتشریفات میشد بهتون رسید؛ بدون اینکه نگران باشم راهم میدن یا نه، بدون اینکه دلشوره داشته باشم که وقتی میرسم، شما هستی یا نه...
کاش میشد شهر به شهر هم دنبالت بیام عزیز دلم، کاش میشد بمونی، قربونت برم... از لحظهای که از بین جمعیت رفتی و دور شدی، این حسِ یتیمی توی دلم پررنگتر شده... صفحهها رو نگاه میکنم و میخونم، همهمون از بعد نماز و تشییع انقدر بیقرارتر شدیم که انگار دل تکتک مارو هم به پرِ عبات سنجاق کردی و بُردی با خودت...ما موندیم و دلی که هنوز دنبال ردّ پات میگرده و چشمی که رفتنت رو باور نمیکنه...
●|@abootorab7
آقا زیاد میومدن جمکران؛ معمولا سحرهای شنبه، یکی دو ساعت قبل اذان صبح. غیر از اون، هروقت کشور درگیر یه چالش یا بحران میشد، مطمئن بودیم آقا قراره بیاد جمکران. میومدن و بعضا تا یکی دوساعت میموندن و بعد میرفتن و غیر از چندتا خادم و سرشیفت هم کسی متوجه نمیشد. در واقع بقیهی مردم روزای بعد میفهمیدن. دوبارش رو من هم جمکران بودم ولی طبق معمول بعدش فهمیدم.
اینبار ولی من خبر دارم. تمام شهر خبر داره. حالا بیشتر از دو هفتهست که منتظریم. حالا قراره به تلافی تمام اون دفعاتی که اومدین و ما نفهمیدیم، تو کمتر از یه روز تمام حرفها و گریهها و سلام و خداحافظیهامونو به زبون بیاریم. بمونه که شما تو تابوت دارین میاین و ما خاک بر سر...
میدونم که باز اومدین برا ما و ایران دعا کنین؛ فقط کاش وقتی دعا میکنین، به امام زمان بگین که یه فکری برا حالِ ما بکنن؛ حالِ ما دیگه خیلی بده. کاش بگین این مردم توبه کردن از اینکه پشت ولیشونو خالی کنن...
✍ مسکین
دیشب فیلمهاتون رو میدیدم و گریه میکردم که چرا نمیتونم شهر به شهر دنبالتون بیام... انقدر پشت پیکرتون صداتون زدم و گفتم: «سلام منو به جدتون برسونید...». صدام رو شنیدین انگار گفتید: «پاشو دختر... پاشو، خودتم بیا.». همهجا نوشتن آقای شهید با خانواده راهی عتبات شدن... هی به دلم میگم آقا شما منو هم جزو خانوادهتون حساب کردید و با خودتون بردید...
عازم کربلام الحمدللّه...
●|@abootorab7
پیکرتون وارد عراق شد و مردم، دستهدسته دور تابوتتون حلقه زدن... چه استقبالی...
هی دارم با خودم فکر میکنم اگه با پای خودتون وارد نجف میشدین، چه قیامتی میشد عزیزِ دلم؛
انگار مردم عراق هم کم آرزوی دیدنتون رو نداشتن، ولی اولین و آخرین دیدارشون یکی شد...
شاید در دنیایی دیگر جبران بشه همهی این حسرتها...
●|@abootorab7
جمعیت تشییع کربلا چقدددر زیاد بود...
مثل اربعین بود؟ نمیدونم...
تا حالا به چشمم چنین عظمتی ندیده بودم...
تابوت آقا، با اون چیزی که تو تهران دیدیم خیلی فرق میکرد.... غرق نور.... غرق ابهت....
نمیدونم متوجه میشید چی میگم....
نمیدونم اصلا چطور بگم...
بایدم بعد از زیارت امیرالمومنین(ع) فرق کنی عزیز دلم...
بایدم تو راهِ زیارت جدّ غریبت فرق داشته باشی...
هنوز تو بُهت و شوکم.... همهچیز مثل خواب میمونه...
من اینجا چیکار میکنم...؟ این تابوتِ عزیزِ دلِ ما مردم ایرانه...؟؟ ابن عکس شماس رو دستِ این جمعیت...؟
مگه میشه..... یعنی تموم...؟
یعنی دیدار به قیامت؟؟؟
آخ عزیزِ قلبم.... آخ همه آرزوهای ما...
چقدر راحت ازمون گرفتنت.....
مداح عراقی میخوند: بویه انهبنه، یعنی بابا خونه خراب شدیم...
من واقعا با گوشت و خونام دارم حس میکنم این خونه خراب شدن رو بعد از رفتنتون...
امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه میبرند امام قبیله را
|محمد کاظم کاظمی|
●|@abootorab7