من این چند روزی که تهران بودین، صبح و ظهر و شب، خیابون به خیابون اومدم دیدارتون. آخه این اولینبار بود که بیتشریفات میشد بهتون رسید؛ بدون اینکه نگران باشم راهم میدن یا نه، بدون اینکه دلشوره داشته باشم که وقتی میرسم، شما هستی یا نه...
کاش میشد شهر به شهر هم دنبالت بیام عزیز دلم، کاش میشد بمونی، قربونت برم... از لحظهای که از بین جمعیت رفتی و دور شدی، این حسِ یتیمی توی دلم پررنگتر شده... صفحهها رو نگاه میکنم و میخونم، همهمون از بعد نماز و تشییع انقدر بیقرارتر شدیم که انگار دل تکتک مارو هم به پرِ عبات سنجاق کردی و بُردی با خودت...ما موندیم و دلی که هنوز دنبال ردّ پات میگرده و چشمی که رفتنت رو باور نمیکنه...
●|@abootorab7
آقا زیاد میومدن جمکران؛ معمولا سحرهای شنبه، یکی دو ساعت قبل اذان صبح. غیر از اون، هروقت کشور درگیر یه چالش یا بحران میشد، مطمئن بودیم آقا قراره بیاد جمکران. میومدن و بعضا تا یکی دوساعت میموندن و بعد میرفتن و غیر از چندتا خادم و سرشیفت هم کسی متوجه نمیشد. در واقع بقیهی مردم روزای بعد میفهمیدن. دوبارش رو من هم جمکران بودم ولی طبق معمول بعدش فهمیدم.
اینبار ولی من خبر دارم. تمام شهر خبر داره. حالا بیشتر از دو هفتهست که منتظریم. حالا قراره به تلافی تمام اون دفعاتی که اومدین و ما نفهمیدیم، تو کمتر از یه روز تمام حرفها و گریهها و سلام و خداحافظیهامونو به زبون بیاریم. بمونه که شما تو تابوت دارین میاین و ما خاک بر سر...
میدونم که باز اومدین برا ما و ایران دعا کنین؛ فقط کاش وقتی دعا میکنین، به امام زمان بگین که یه فکری برا حالِ ما بکنن؛ حالِ ما دیگه خیلی بده. کاش بگین این مردم توبه کردن از اینکه پشت ولیشونو خالی کنن...
✍ مسکین
دیشب فیلمهاتون رو میدیدم و گریه میکردم که چرا نمیتونم شهر به شهر دنبالتون بیام... انقدر پشت پیکرتون صداتون زدم و گفتم: «سلام منو به جدتون برسونید...». صدام رو شنیدین انگار گفتید: «پاشو دختر... پاشو، خودتم بیا.». همهجا نوشتن آقای شهید با خانواده راهی عتبات شدن... هی به دلم میگم آقا شما منو هم جزو خانوادهتون حساب کردید و با خودتون بردید...
عازم کربلام الحمدللّه...
●|@abootorab7
پیکرتون وارد عراق شد و مردم، دستهدسته دور تابوتتون حلقه زدن... چه استقبالی...
هی دارم با خودم فکر میکنم اگه با پای خودتون وارد نجف میشدین، چه قیامتی میشد عزیزِ دلم؛
انگار مردم عراق هم کم آرزوی دیدنتون رو نداشتن، ولی اولین و آخرین دیدارشون یکی شد...
شاید در دنیایی دیگر جبران بشه همهی این حسرتها...
●|@abootorab7
جمعیت تشییع کربلا چقدددر زیاد بود...
مثل اربعین بود؟ نمیدونم...
تا حالا به چشمم چنین عظمتی ندیده بودم...
تابوت آقا، با اون چیزی که تو تهران دیدیم خیلی فرق میکرد.... غرق نور.... غرق ابهت....
نمیدونم متوجه میشید چی میگم....
نمیدونم اصلا چطور بگم...
بایدم بعد از زیارت امیرالمومنین(ع) فرق کنی عزیز دلم...
بایدم تو راهِ زیارت جدّ غریبت فرق داشته باشی...
هنوز تو بُهت و شوکم.... همهچیز مثل خواب میمونه...
من اینجا چیکار میکنم...؟ این تابوتِ عزیزِ دلِ ما مردم ایرانه...؟؟ ابن عکس شماس رو دستِ این جمعیت...؟
مگه میشه..... یعنی تموم...؟
یعنی دیدار به قیامت؟؟؟
آخ عزیزِ قلبم.... آخ همه آرزوهای ما...
چقدر راحت ازمون گرفتنت.....
مداح عراقی میخوند: بویه انهبنه، یعنی بابا خونه خراب شدیم...
من واقعا با گوشت و خونام دارم حس میکنم این خونه خراب شدن رو بعد از رفتنتون...
امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه میبرند امام قبیله را
|محمد کاظم کاظمی|
●|@abootorab7
حب الحسین یجمعنا یعنی
ایران عراق بود و عراق ایران
|سید حمید رضا برقعی|
●|@abootorab7
تو صحن، روبهروی گنبد نشسته بودم. فیلمهای مراسم تدفین رو توی گوشیم میدیدم و اشک، بیاجازه، راه خودش رو پیدا میکرد. عربها بیشتر از کلمات، با زبانِ بدن حرف میزنن. با اشارهی دست، حالت اشک ریختن رو به همراهش نشون میداد؛ انگار میپرسید: «اینا چی میبینن که اینطوری گریه میکنن؟» چند لحظه بعد آروم اومد کنارم. دیدم سعی میکنه به صفحه گوشیم نگاه کنه. گوشی رو کمی به سمتش گرفتم تا شریک این دلتنگی بشه... از اول تا آخر فیلم، کنارم نشسته بود و همراه من اشک ریخت. وقتی به فیلم تشییع آقا تو صحن ارباب رسید، چهرهاش عوض شد. به عربی با شوق گفت: «ما دیشب همینجا بودیم...» بعد شروع کرد به تعریف کردن: «مثل بهشت، نه خودِ بهشت بود... انگار قیامت شده بود... انقدر گریه کرده بودیم چشمهامون ورم کرده بود. شش ساعت، همینجا، بدون آب و غذا منتظر ماندیم تا سیدالقائد برسد...»
همون موقع دخترش هایلایت استوریهاش رو باز کرد؛ یکییکی فیلمهای تشییع رو نشونم میداد...
من زیاد عربی بلد نیستم؛ اما اون لحظه، تکتک حرفهاش رو میفهمیدم. بعضی حرفها اصلاً ترجمه نمیخوان؛ وقتی زبانِ دل یکی باشه، اشک خودش مترجم میشه...
کربلاء
م. کریمی
●|@abootorab7
پیرمرد بود؛ از اون مداحهای قدیمی که روضه رو انگار میبینن و میخونن. با لحن قدیمی شروع کرد به خوندن روضهی علیاصغر(ع)... انگار یهدفعه روضهخونِ دلم بیدار شد. چشمهامو بستم... اولین بار نبود که به خیمهگاه میاومدم، اما این بار انگار برای من خیمهگاه، خیمهگاهِ سال شصتویک شده بود. با خودم گفتم شاید همینجایی که نشستم، جاییه که رباب(س)، خیمه به خیمه، طفل ششماههش رو بغل گرفته بود و دنبال یه جرعه آب میگشت... همینجا بود که هر کاری کرد نتونست علیاصغر(ع) رو آروم کنه... دم در همینجا بود که از لشکر دشمن اومدن عباس رو صدا زدن: «عباس کجایی... برات اماننامه آوردیم...» راستی دارالحرب کجاست؟ شاید میدونستن ما طاقت نداریم جایی که علیاکبر(ع) رو توی عبا آوردن رو ببینیم... با خودم میگفتم این خیمهگاه، بیشتر از هر جای دیگه، شاهدِ خداحافظی بوده؛ شاهدِ آخرین نگاهها... آخرین بغلها... آخرین جایی که رقیّه بابا داشت... و مگه میشه صاحب این خیمهها نگاهش از خیمهگاه برداشته باشه؟ دلم میگه هنوز هم نگاه سیدالشهدا(ع) به همینجاست... هنوز هم هر کسی با دل شکسته به این خیمهها پناه بیاره، همون نگاهِ پدرانه، نصیبش میشه...
| خیمهگاه |
م. کریمی
●|@abootorab7
+ عهه یکی عینکش رو جا گذاشته!
- عینک که چیزی نیست، اینجا خیلیها خودشون رو جا میذارن...
|صحن کربلاء المقدسه|
●|@abootorab7