جمعیت تشییع کربلا چقدددر زیاد بود...
مثل اربعین بود؟ نمیدونم...
تا حالا به چشمم چنین عظمتی ندیده بودم...
تابوت آقا، با اون چیزی که تو تهران دیدیم خیلی فرق میکرد.... غرق نور.... غرق ابهت....
نمیدونم متوجه میشید چی میگم....
نمیدونم اصلا چطور بگم...
بایدم بعد از زیارت امیرالمومنین(ع) فرق کنی عزیز دلم...
بایدم تو راهِ زیارت جدّ غریبت فرق داشته باشی...
هنوز تو بُهت و شوکم.... همهچیز مثل خواب میمونه...
من اینجا چیکار میکنم...؟ این تابوتِ عزیزِ دلِ ما مردم ایرانه...؟؟ ابن عکس شماس رو دستِ این جمعیت...؟
مگه میشه..... یعنی تموم...؟
یعنی دیدار به قیامت؟؟؟
آخ عزیزِ قلبم.... آخ همه آرزوهای ما...
چقدر راحت ازمون گرفتنت.....
مداح عراقی میخوند: بویه انهبنه، یعنی بابا خونه خراب شدیم...
من واقعا با گوشت و خونام دارم حس میکنم این خونه خراب شدن رو بعد از رفتنتون...
امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه میبرند امام قبیله را
|محمد کاظم کاظمی|
●|@abootorab7
حب الحسین یجمعنا یعنی
ایران عراق بود و عراق ایران
|سید حمید رضا برقعی|
●|@abootorab7
تو صحن، روبهروی گنبد نشسته بودم. فیلمهای مراسم تدفین رو توی گوشیم میدیدم و اشک، بیاجازه، راه خودش رو پیدا میکرد. عربها بیشتر از کلمات، با زبانِ بدن حرف میزنن. با اشارهی دست، حالت اشک ریختن رو به همراهش نشون میداد؛ انگار میپرسید: «اینا چی میبینن که اینطوری گریه میکنن؟» چند لحظه بعد آروم اومد کنارم. دیدم سعی میکنه به صفحه گوشیم نگاه کنه. گوشی رو کمی به سمتش گرفتم تا شریک این دلتنگی بشه... از اول تا آخر فیلم، کنارم نشسته بود و همراه من اشک ریخت. وقتی به فیلم تشییع آقا تو صحن ارباب رسید، چهرهاش عوض شد. به عربی با شوق گفت: «ما دیشب همینجا بودیم...» بعد شروع کرد به تعریف کردن: «مثل بهشت، نه خودِ بهشت بود... انگار قیامت شده بود... انقدر گریه کرده بودیم چشمهامون ورم کرده بود. شش ساعت، همینجا، بدون آب و غذا منتظر ماندیم تا سیدالقائد برسد...»
همون موقع دخترش هایلایت استوریهاش رو باز کرد؛ یکییکی فیلمهای تشییع رو نشونم میداد...
من زیاد عربی بلد نیستم؛ اما اون لحظه، تکتک حرفهاش رو میفهمیدم. بعضی حرفها اصلاً ترجمه نمیخوان؛ وقتی زبانِ دل یکی باشه، اشک خودش مترجم میشه...
کربلاء
م. کریمی
●|@abootorab7
پیرمرد بود؛ از اون مداحهای قدیمی که روضه رو انگار میبینن و میخونن. با لحن قدیمی شروع کرد به خوندن روضهی علیاصغر(ع)... انگار یهدفعه روضهخونِ دلم بیدار شد. چشمهامو بستم... اولین بار نبود که به خیمهگاه میاومدم، اما این بار انگار برای من خیمهگاه، خیمهگاهِ سال شصتویک شده بود. با خودم گفتم شاید همینجایی که نشستم، جاییه که رباب(س)، خیمه به خیمه، طفل ششماههش رو بغل گرفته بود و دنبال یه جرعه آب میگشت... همینجا بود که هر کاری کرد نتونست علیاصغر(ع) رو آروم کنه... دم در همینجا بود که از لشکر دشمن اومدن عباس رو صدا زدن: «عباس کجایی... برات اماننامه آوردیم...» راستی دارالحرب کجاست؟ شاید میدونستن ما طاقت نداریم جایی که علیاکبر(ع) رو توی عبا آوردن رو ببینیم... با خودم میگفتم این خیمهگاه، بیشتر از هر جای دیگه، شاهدِ خداحافظی بوده؛ شاهدِ آخرین نگاهها... آخرین بغلها... آخرین جایی که رقیّه بابا داشت... و مگه میشه صاحب این خیمهها نگاهش از خیمهگاه برداشته باشه؟ دلم میگه هنوز هم نگاه سیدالشهدا(ع) به همینجاست... هنوز هم هر کسی با دل شکسته به این خیمهها پناه بیاره، همون نگاهِ پدرانه، نصیبش میشه...
| خیمهگاه |
م. کریمی
●|@abootorab7
+ عهه یکی عینکش رو جا گذاشته!
- عینک که چیزی نیست، اینجا خیلیها خودشون رو جا میذارن...
|صحن کربلاء المقدسه|
●|@abootorab7
ولی میدونی...؟
آقای شهید ما، بعد از یه عمر دلدادگی، شاید آخرش همونجوری به پابوسیِ ارباب رسید که همیشه آرزوشو داشت. دارم به این فکر میکنم که شاید اگه تو زمان حیاتشون به کربلا میاومدن، چون رهبرِ یه امّت بودن و چشمِ دنیا بهشون بود، هیچوقت نمیشد عبا از دوش بردارن، عمامه از سر بکنن و پریشون احوال، خودشونو بندازن تو آغوش ارباب. کربلا این دیدار رو نگه داشته بود برای روزی که نه عبا بمونه... نه عمامه؛ فقط یه پیکرِ پاره و مجروح باشی، که روی دستها وارد حرم بشه نه با پایِ خودش. اصلا حق زیارت ارباب اینجوری ادا میشه که تمامِ خودت رو پشت در بذاری، چیزی با خودت نیاری... نه مقام... نه لباس... نه حتی جان...
بعد از این همه سال، یه بار اومد... اما حسینی اومد. مگه عاشقی غیر اینه؟ اونقدر به معشوقت نزدیک بشی که رنگِ معشوق رو بگیری...
✍م. کریمی
●|@abootorab7
تو بینالحرمین با پرچم ایران عکس میگرفتیم. پشت سرمون صف گرفتن؛ میخواستن با پرچم ایران عکس بگیرن. ایران همیشه بین ملتها عزّت داشت، اما بعد از شهادت آقا، این احترام چندبرابر شده. کافیه این روزها یه سر به عراق بزنید تا با چشم خودتون ببینید مردم با اسم و پرچم ایران و عکس رهبر شهید چه برخوردی میکنن. خونی که روی زمین ریخته، هنوز میجوشه؛ دلها رو به هم گره میزنه و ملتها رو کنار هم جمع میکنه.
✍م. کریمی
●|@abootorab7
از یه خادم داشتم آدرس کفشداری رو میپرسیدم، یه خانم عرب آروم گوشهی چادرم رو گرفت و گفت: «بیا، من میبرمت، بیفت جلو» من راه میرفتم و هر بار که حتی ذرهای سمت مسیر اشتباه میرفتم، با استرس چادرم رو میکشید تا گم نشم و راه درست رو برم. حمایت معصوم علیهمالسلام هم همینطوره...؛ خیال میکنیم خودمون مسیر رو میریم، اما هر وقت بخوایم از مسیر دور بشیم، گوشهی چادرمون رو میکشن...
✍م. کریمی
●|@abootorab7
ای خفته خوش به بستر خون، دیده باز کن
احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن...
|نیر تبریزی|
●|@abootorab7