یادداشتهای اربعین ۱۴۰۵ | فرشِ خانهی پدری
هر سال، موقع برنامهریزی سفر، یک بحث همیشگی داشتیم؛ اول برویم کاظمین و سامرا یا مستقیم نجف و شروع پیادهروی؟
اربعین بود، هوا گرم بود، راه طولانی بود و همه میگفتیم باید توانمان را برای پیادهروی نگه داریم. اما امسال، از همان اول، تکلیفم روشن بود. بقیه را هم قانع کردم. نمیدانم چرا تا امسال برایم جا نیفتاده بود که آدم تا عراق بیاید و پابوسیِ پدرِ امامِ حی و حاضرش نرود؛ انگار هر بار، سفرش چیزی کم دارد.
سامرا از همیشه داغتر بود. آفتاب بیامان روی گنبدها میریخت و نفس کشیدن سخت شده بود، اما هرچه به حرم نزدیکتر میشدم، گرما بیشتر از یادم میرفت.
زیارتنامه را خواندم، دستم را به ضریح رساندم، دو رکعت نماز خواندم و بعد گوشهای روی فرشهای حرم نشستم. طبق عادتی که همیشه دارم، کف دستم را روی فرش گذاشتم و آرام زیر لب گفتم:
«من عرب نیستم؛ اما شنیدهام شما رسم دارید اگر کسی روی فرشِ خانهی پدریتان بنشیند و چیزی از شما بخواهد، بعید است دستِ رد به سینهاش بزنید...»
هنوز دستم روی فرش بود که لیلا صدایم زد: «بجنب دیگه دل بکَن دختر... دیر شد.»
از جا بلند شدم. کف دستم را یک بار دیگر روی فرش کشیدم و راه افتادم. بعضی خواهشها را باید روی فرشِ خانهی پدر جا گذاشت؛ مطمئن بودم صاحبخانه، پیش از آنکه از جا بلند شوم، شنیده بود.
●|@abootorab7
سلام بر اون امامی که مظلوم زندگی کرد
و در کمالِ مظلومیت هم به شهادت رسید...
امام حسن(ع)
●|@abootorab7
خوش به سعادتم میشد اگر حالا مشهد بودم و بعد از زیارتی کوتاه و نماز جماعت تو صحن گوهرشاد، میرفتم پای منبر سیدعلی صادقی و روضهی امین قدیم.
حسن جان...
حسابِ بیکسیام را ببین شده تکمیل
جزام هم که ندارم بگیریام تحویل
پر از تَرَک ترَک و اشتباه و تردیدم
کسی ندیده مرا آمدم ببینیدم...
ببین که یکسره دردم، بیا و مرهم باش
ببین رفیق ندارم، رفیق من هم باش...
گرفتهام چقدر پشت هم بهانهی تو
گرسنه آمدم تا مضیفخانهی تو
نه اسب دارم و مرکب، نه آشنا اینجا
نمیکند کمکم کس به جز شما اینجا...
پسرِ ارشد فاطمه(س)؛
کاش من هم جزو همسایههای شما بودم،
هر روز صف میکشیدم در خونتون
که وقتی از خونه بیرون میاید
یک نظر روی ماهتون رو ببینم...
او را علی نامیدند؛
تا ایران با حرمش
از حیث وجود نجف
محروم نماند....!
السلامعلیکیاعلیابنموسیالرضا(ع)
غمگینم، مثل اون خیمهها و تکیههایی که سالبهسال فقط واسه محرم ارباب برپا میشن و امشب همهشون جمع شدن...
الرَّحـیل | میم کریـمے
غمگینم، مثل اون خیمهها و تکیههایی که سالبهسال فقط واسه محرم ارباب برپا میشن و امشب همهشون جمع ش
مثل عَلَم و کتلهایی که دوباره به انبار برمیگردن تا محرم بعد...