الرَّحـیل | میم کریـمے
سالهاست همینجام؛ میزبان آدمهاییام که هر کدام قصهای روی دل من گذاشتهاند. مثلا آن مردی که دو سال پیش فقط شب هشتم دیدمش. آمد، زیر لب چیزهایی گفت، آرام گریه کرد و انگار جوابش را گرفته باشد؛ بلند شد و رفت، بیآنکه تا آخر مجلس بماند. دیگر هم ندیدمش. یا آن جوانی که همه فکر میکردند فقط خادم هیئت است. قبل از همه میآمد، چای میریخت، پذیرایی میکرد، آخر مجلس استکانها را جمع میکرد و بعد، یک گوشه بیصدا اشک میریخت. فقط من میدانستم از خدا چه میخواهد... تا اینکه یک روز، همه فهمیدند؛ وقتی تابوتش را با همان پرچم «یا حسین» که حاج صادق از کربلا آورده بود، روبهروی منبر گذاشتند و حاج امین، روضهی شهادتش را خواند. محمدعلی را میبینی؟ همان که حالا میاندار مجلس است؟ یادش رفته وقتی سیزده ساله بود، هر وقت کوچه باز میکردند به او میگفتند: «هنوز بچهای، برو آخر صف.» اما چند دقیقه بعد، یواشکی خودش را بین سینهزنها جا میداد. نگاهش کن... عجب مردی شده. برای من هم عزادارهای حسین(ع) یک جور دیگرند. سیاهپوشهایش بوی دیگری میدهند. اشک که میریزند، انگار چیزی از دلشان را پیش من امانت میگذارند. هر سال، آخر صفر که میشود، دلم میگیرد. میدانم بساط این حسینیه جمع میشود و تا سال دیگر، از این شلوغی خبری نیست. البته روضههای هفتگی هم هست... اما محرم و صفر، چیز دیگری است. راستش... همهی این خاطرهها را گفتم تا از ترسم فرار کنم. میترسم یک روز تصمیم بگیرند عوضم کنند. مثلا حاج احمد فرش فروش دلش را به دریا بزند و همهی فرشهای حسینیه را عوض کند. مثل امسال که کربلایی اکبر همه اسباب آشپزخانه را نونوار کرد. میترسم مرا لوله کنند و بگذارند گوشهی انبار؛ جایی که دیگر خبری از اشک و روضه و «یا حسین» نباشد. همهی این سالها، هزاران نفر سرشان را روی نقشهای سرخم گذاشتهاند و زمزمه کردهاند: «وَالَّذینَ بَذَلوا مُهَجَهُم دونَ الحُسین...» هر بار که این جمله را میشنوم، دلم میلرزد... با خودم میگویم نکند من هم سهم کوچکی از این عبارت داشته باشم؟ آخر، بیبی مریم که تار و پودم را به هم میبافت، هر گرهای که میزد، اول سلامی به ارباب میداد، بعد نخ را از میان تارها رد میکرد. شاید برای همین است که گرهبهگرهام با نام حسین(ع) بسته شد و همهی عمرم خاک پای عزادارانش بودم. کسی چه میداند... شاید سرخیِ من، فقط رنگ نخهایم نباشد... این حرفها را بیخیال، تو بگو فرشی خوشعاقبتتر از من هم سراغ داری؟
✍م. کریمی
●|@abootorab7
جراح نیستم ولی هرچند وقت یهبار زخمهایی که رو قلب و روحمه رو باز میکنم، از اول براشون گریه میکنم و بعد دوباره میبندمشون.
به قول حام عسکری، خوشبختی مثل تلفن همراهه؛ همه باید داشته باشن که به آدم حال بده... تنهایی تلفن همراه داشته باشی با کی میخوای حرف بزنی؟
اربعین تو صف زیارت وایساده بودم،
حال معنوی خاصی هم نداشتم،
یهو صدای پشتسریم اومد که داشت حرف میزد: کاش امام حسین(ع) مارو حلال کنه...
و من تا ساعتها با این جمله گریه کردم.
آره آقا جون ببخش که ما خودمون رو به شما مربوط میدونیم...
ببخش که ما رو به شما میشناسن...
ببخش که از شما دَم میزنیم و شبیهتون نیستیم...
ما رو ببخش دورت بگردم...
•| *بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ نَازِحٍ مَا نَزَحَ عَنَّا* |•
جــانم به فــدای آن غایــبی که از مــا دور است،
ولــی جــدا نیست...
●|@abootorab7
سلام بر آن امام غریبی که از امشب، هم یتیمِ پدر شد، هم غریبِ امت. سلام بر چشمهایی که قرنهاست در انتظارِ اذنِ ظهور مانده است...
●|@abootorab7
الرَّحـیل | میم کریـمے
دستش را که بالا گرفت، بوی حنا هنوز تازه بود. یک ساعت پیش، خاله محبوب با همان حوصلهی همیشگی، نقشهای ریز حنا را روی دستش نشانده بود و آخر کار گفته بود:
«ایشالا عروسیِ خودت دستاتو حنا ببندم.» دلش یکهو رفت سمت محمد. خواست زیر لب بگوید «ایشالا»، اما گونههایش سرخ شد. فقط خندید و گفت: «نه خاله... حالا که زوده.» آن شب، شاید ده بار خودش را توی آینه نگاه کرده بود. لباس گلدارِ خردلیاش را پوشید، شال را روی موهای مشکیاش مرتب کرد و چند تار مو را، همانطور که دوست داشت، کنار صورتش رها گذاشت. دستِ امیرعلی را گرفت و گفت: «بدو، دیرمون شد.» تا خانهی عمو راهی نبود. کوچههای گرمِ جنوب، بوی دریا و حنا میدادند. از همان سرِ کوچه، صدای نیانبان میآمد. هنوز چشمش دنبال محمد میگشت که از پشت سر صدایی آمد: «سلام دخترعمو.» جا خورد و نزدیک بود بیفتد. «وا آقا محمد! ترسیدم...» محمد زد زیر خنده. امیرعلی، با اخمِ کودکانهای که هیچوقت جدی گرفته نمیشد، خودش را بین آن دو جا داد و گوشهی پیرهن مریم را کشید و گفت: «آبجی، بیا بریم. به چی این کلهفرفری میخندی؟» بعدم هم از لج پایش را روی کفشِ واکس خوردهی محمد زد. اینبار بلندتر خندیدند. صدای خندهشان بین کِل کشیدن زنها گم شد. عروس رسیده بود. نیانبان مینواخت و دستها به شوق به هم میخورد. بچهها لابهلای مهمانها میدویدند و صدای خنده، تمام حیاط را پر کرده بود.
بعد... صدایی آمد؛ آنقدر مهیب که انگار آسمان روی خانه فروریخت. همهچیز در یک لحظه از هم پاشید. کِلها و هلهلهها، جایشان را به جیغهای از سرِ وحشت داد. صدای خندهها، زیر دود و خاک گم شد. چند دقیقه بعد، دیگر نه از نیانبان خبری بود، نه از کِلِ زنها؛ فقط آژیر ممتد آمبولانسها بود که جای موسیقیِ عروسی را گرفته بود و میان کوچههای سیریک میپیچید. دیگر کسی دست نمیزد. هیچکس نمیرقصید. فقط آدمها نام عزیزانشان را فریاد میزدند. وقتی چشم باز کرد، سقف سفیدِ بیمارستان بالای سرش بود. بازویش را باند پیچیده بودند. سرش گیج میرفت. نگاهش افتاد به دستش. حنا هنوز روی پوستش بود؛ فقط لابهلای نقشهای ظریفش، خون خشک شده بود؛ انگار کسی گلهای حنا را با رنگ دیگری کامل کرده باشد. محمد کنار تخت ایستاده بود؛ رنگش از دیوار سفیدتر و پیرهن سفیدش با لک خون و خاک رنگ گرفته بود. مریم بیجان رو به محمد صدا زد: «امیرعلی...؟» محمد چیزی نگفت. «محمد... امیرعلی کجاست؟» سکوت. نگاهش از صورت مریم گریخت و روی سرامیکهای سردِ راهرو افتاد؛ انگار جواب را آنجا جا گذاشته باشند. آن طرفِ راهرو، خاله محبوب روی صندلی فلزی نشسته بود؛ دستهای حنابستهاش را روی صورتش گذاشته بود و شانههایش میلرزید. فقط چند ساعت گذشته بود؛ اما انگار هیچکس، آدمِ چند ساعت قبل نبود.
✍ م. کریمی
● پینوشت: برداشتی آزاد از حمله جنایتکارانه آمریکا به یک مراسم عروسی در سیریک؛ شبی که چهار مهمان، بهجای بازگشت از جشن، قربانی جنگ شدند...
●|@abootorab7
هدایت شده از آنـــاشید | آنانعمتی
مرا که این همه دلخستهام، نجف بطلب...*