eitaa logo
الرَّحـیل | میم کریـمے
149 دنبال‌کننده
87 عکس
24 ویدیو
0 فایل
࿐ .«الرَّحیلُ وَشِیکٌ؛ «کوچ کردن نزدیک است ࿐ ● حیرانِ نجــــفِ حضرت ابــــوتراب ﷺ ● روایتــــگرِ ریــــزه‌نقــــش‌های ایــن جــــهان؛ از چــــشــــم‌انــــدازی کــــوچــــک... ● شاگردِ راه؛ در مشقِ طلبگی، دبیری و رسانه. ارتباط با ادمین: @mhkmi110
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بر آن امام غریبی که از امشب، هم یتیمِ پدر شد، هم غریبِ امت. سلام بر چشم‌هایی که قرن‌هاست در انتظارِ اذنِ ظهور مانده‌ است... ●|@abootorab7
دنیا و اتفاقاتش عجیبن، آدم‌ها و قصه‌هاشون عجیب‌تر...
حالا کی بهمون قول داده بود که قراره تو این دنیا بهمون خوش بگذره؟
الرَّحـیل | میم کریـمے
دستش را که بالا گرفت، بوی حنا هنوز تازه بود. یک ساعت پیش، خاله محبوب با همان حوصله‌ی همیشگی، نقش‌های ریز حنا را روی دستش نشانده بود و آخر کار گفته بود: «ایشالا عروسیِ خودت دستاتو حنا ببندم.» دلش یک‌هو رفت سمت محمد. خواست زیر لب بگوید «ایشالا»، اما گونه‌هایش سرخ شد. فقط خندید و گفت: «نه خاله... حالا که زوده.» آن شب، شاید ده بار خودش را توی آینه نگاه کرده بود. لباس گلدارِ خردلی‌اش را پوشید، شال را روی موهای مشکی‌اش مرتب کرد و چند تار مو را، همان‌طور که دوست داشت، کنار صورتش رها گذاشت. دستِ امیرعلی را گرفت و گفت: «بدو، دیرمون شد.» تا خانه‌ی عمو راهی نبود. کوچه‌های گرمِ جنوب، بوی دریا و حنا می‌دادند. از همان سرِ کوچه، صدای نی‌انبان می‌آمد. هنوز چشمش دنبال محمد می‌گشت که از پشت سر صدایی آمد: «سلام دخترعمو.» جا خورد و نزدیک بود بیفتد. «وا آقا محمد! ترسیدم...» محمد زد زیر خنده. امیرعلی، با اخمِ کودکانه‌ای که هیچ‌وقت جدی گرفته نمی‌شد، خودش را بین آن دو جا داد و گوشه‌ی پیرهن مریم را کشید و گفت: «آبجی، بیا بریم. به چی این کله‌فرفری می‌خندی؟» بعدم هم از لج پایش را روی کفشِ واکس خورده‌ی محمد زد. اینبار بلندتر خندیدند. صدای خنده‌شان بین کِل کشیدن زن‌ها گم شد. عروس رسیده بود. نی‌انبان می‌نواخت و دست‌ها به شوق به هم می‌خورد. بچه‌ها لابه‌لای مهمان‌ها می‌دویدند و صدای خنده، تمام حیاط را پر کرده بود. بعد... صدایی آمد؛ آن‌قدر مهیب که انگار آسمان روی خانه فروریخت. همه‌چیز در یک لحظه از هم پاشید. کِل‌ها و هلهله‌ها، جایشان را به جیغ‌های از سرِ وحشت داد. صدای خنده‌ها، زیر دود و خاک گم شد. چند دقیقه بعد، دیگر نه از نی‌انبان خبری بود، نه از کِلِ زن‌ها؛ فقط آژیر ممتد آمبولانس‌ها بود که جای موسیقیِ عروسی را گرفته بود و میان کوچه‌های سیریک می‌پیچید. دیگر کسی دست نمی‌زد. هیچ‌کس نمی‌رقصید. فقط آدم‌ها نام عزیزانشان را فریاد می‌زدند. وقتی چشم باز کرد، سقف سفیدِ بیمارستان بالای سرش بود. بازویش را باند پیچیده بودند. سرش گیج می‌رفت. نگاهش افتاد به دستش. حنا هنوز روی پوستش بود؛ فقط لابه‌لای نقش‌های ظریفش، خون خشک شده بود؛ انگار کسی گل‌های حنا را با رنگ دیگری کامل کرده باشد. محمد کنار تخت ایستاده بود؛ رنگش از دیوار سفیدتر و پیرهن سفیدش با لک خون و خاک رنگ گرفته بود. مریم بی‌جان رو به محمد صدا زد: «امیرعلی...؟» محمد چیزی نگفت. «محمد... امیرعلی کجاست؟» سکوت. نگاهش از صورت مریم گریخت و روی سرامیک‌های سردِ راهرو افتاد؛ انگار جواب را آن‌جا جا گذاشته باشند. آن طرفِ راهرو، خاله محبوب روی صندلی فلزی نشسته بود؛ دست‌های حنابسته‌اش را روی صورتش گذاشته بود و شانه‌هایش می‌لرزید. فقط چند ساعت گذشته بود؛ اما انگار هیچ‌کس، آدمِ چند ساعت قبل نبود. ✍ م. کریمی ● پی‌نوشت: برداشتی آزاد از حمله جنایتکارانه آمریکا به یک مراسم عروسی در سیریک؛ شبی که چهار مهمان، به‌جای بازگشت از جشن، قربانی جنگ شدند... ●|@abootorab7
مرا که این همه دلخسته‌ام، نجف بطلب...*
خبرنگار گزارش کرده که احتمالاً «علی‌الطاهر» سقوط کرده... «أَمَّنْ يُجِيبُ» بخوان؛ برای دلِ مضطرِ شیعیانت عزیزِ زهرا(س)... که بی‌ دعا و نفَسِ تو، پیش از هر سرزمینی، این دل‌ها و امیدها هستند که سقوط می‌کنند. ●|@abootorab7
این صندلی رو موریانه زده بود، گذاشتیمش تو حیاط و رفتیم؛ برگشتیم دیدیم شاخ و برگا دورش پیچیدن و به آغوش کشیدنش. دیگه شده جزیی از حیاط، انگار زمین به فرزند خواندگی قبولش کرده. ●|@abootorab7
هدایت شده از مالادا | مائده زارعی
یه جا تو کتابِ قیدار، قیدار میگه «هشتاد گوسفند زمین می‌زنی برای سلامتیِ امام خمینی که طیاره‌اش سالم بنشیند. آقا هشتاد ساله است، قیدار سالی یک گوسفند برای سلامتی‌ش به عالم بدهکار بوده.» آقا جانم کاش منم یه مال و منال یا گنجی، چیزی داشتم. فردا که تولدتونه پنجاه‌وهفت راس گوسفند برای سلامتی‌تون زمین می‌زدم. بعدم همه تیکه‌هاشو از گوشت و دنبه گرفته تا دل و جیگرش رو تقسیم می‌کردم بین نیازمندا. به هرکدوم هم ده کیلو گوشت میدادم که تا چندماه نگران گوشت یخچال‌شون نباشن. کله و پاچه‌ش رو هم می‌دادم تکیه آقا مرتضی‌علی که یه شب تو سفره‌ی امام‌ حسن‌‌مجتبی کله‌پاچه بدن. |مائده زارعی| |@miimzarei
• تو اینجایی. قدرت صدایت قوت به جسم لاجان‌مان داده. زانوهایمان رمق تازه گرفته‌اند. باز هم انگشت تهدید بلند کرده‌ای و نسب‌مان را به رخ کشیده‌ای. کلماتت توی گوششان زده. که نحن شیعه علی ابن ابی‌طالب. تو اینجایی و انصار الله به توسل و تکیه به تو و اجدادت باز حماسه آفریده... | @ianashid
وقتی به فکرت نمیرسه دنبال ثبت وقایع باشی که جایی نشر بدی، یعنی ۱۰/۱۰ داره بهت خوش می‌گذره.