خبرنگار گزارش کرده که احتمالاً «علیالطاهر» سقوط کرده...
«أَمَّنْ يُجِيبُ» بخوان؛ برای دلِ مضطرِ شیعیانت عزیزِ زهرا(س)... که بی دعا و نفَسِ تو، پیش از هر سرزمینی، این دلها و امیدها هستند که سقوط میکنند.
●|@abootorab7
این صندلی رو موریانه زده بود، گذاشتیمش تو حیاط و رفتیم؛ برگشتیم دیدیم شاخ و برگا دورش پیچیدن و به آغوش کشیدنش. دیگه شده جزیی از حیاط، انگار زمین به فرزند خواندگی قبولش کرده.
●|@abootorab7
هدایت شده از مالادا | مائده زارعی
یه جا تو کتابِ قیدار، قیدار میگه «هشتاد گوسفند زمین میزنی برای سلامتیِ امام خمینی که طیارهاش سالم بنشیند. آقا هشتاد ساله است، قیدار سالی یک گوسفند برای سلامتیش به عالم بدهکار بوده.»
آقا جانم کاش منم یه مال و منال یا گنجی، چیزی داشتم. فردا که تولدتونه پنجاهوهفت راس گوسفند برای سلامتیتون زمین میزدم. بعدم همه تیکههاشو از گوشت و دنبه گرفته تا دل و جیگرش رو تقسیم میکردم بین نیازمندا. به هرکدوم هم ده کیلو گوشت میدادم که تا چندماه نگران گوشت یخچالشون نباشن. کله و پاچهش رو هم میدادم تکیه آقا مرتضیعلی که یه شب تو سفرهی امام حسنمجتبی کلهپاچه بدن.
|مائده زارعی|
#کتاب
|@miimzarei
هدایت شده از آنـــاشید | آنانعمتی
•
تو اینجایی. قدرت صدایت قوت به جسم لاجانمان داده. زانوهایمان رمق تازه گرفتهاند. باز هم انگشت تهدید بلند کردهای و نسبمان را به رخ کشیدهای. کلماتت توی گوششان زده. که نحن شیعه علی ابن ابیطالب. تو اینجایی و انصار الله به توسل و تکیه به تو و اجدادت باز حماسه آفریده...
| @ianashid
وقتی به فکرت نمیرسه دنبال ثبت وقایع باشی که جایی نشر بدی، یعنی ۱۰/۱۰ داره بهت خوش میگذره.
ما طفلِ خاکباز تو هستیم یا علی(ع)؛
ما را بگو ز خاکِ نجف جستجو کنند...
●|@abootorab7
کاش انقدری بهت نزدیک بودم که همهی شب جمعههای عمرم رو میتونستم بیام دورت بگردم...
نتانیاهو ملعون گفته ما پیروز میشیم، چون گزینه دیگهای نداریم. ابله نمیدونه یه گزینه دیگه داره؛ نابود شدن توسط ایران انشاءالله.
داغی که از بیروت رسید...
دو سال پیش، همین روزها، توی محل کار، وسط یه جلسه نشسته بودیم. گوشیمو باز کردم که تقویم رو چک کنم؛ یه پیام اومد... خبر تأیید شهادت شما بود. زبونم به هیچ کلمهای باز نشد، گوشه دفترم نوشتم سید حسن شهید شد و دفترم رو گذاشتم جلوی زهرا. دوتایی همونجا، وسط جلسه، چشمامون خیس شد. مدیر که حال ما رو دید، جلسه رو متوقف کرد. برگشتیم اتاقمون و نشستیم... و اشک بود که بین ما حرف میزد. من وسط کار و زندگی روزمرهم نشسته بودم و شما، وسط میدان جنگ در بیروت، روبهروی خبیثترین آدمهای زمین ایستاده بودین. راستش ما قبلاً هم داغ دیده بودیم، اما اینبار هم داغ شما بود و هم دلنگرانی برای حال حضرت آقا... همه از رابطهی قلبی و عمیق شما با آقای عزیزمون خبر داشتن؛ برای همین، شهادت شما فقط خبر رفتن رهبر یک امّت نبود، انگار بخشی از یک رابطهی عمیق و قدیمی رو از جلوی چشممون برده بودن. بعد از حاج قاسم و شهید رئیسی، داغ شما از اون دسته مصیبتهایی بود که انگار یهباره دنیا رو روی سر آدم آوار میکنه؛ اون هشتادوسه بمبِ دوهزار تُنی، فقط روی محل اقامت شما فرود نیومد، انگار روی سر ما آوار شد... روی دل ما، روی خاطرههامون، روی خیالِ آسودهمون... سید عزیز... رزمندهی قدیمیِ هشت سال دفاع مقدس ایران، شما همیشه ثابت کردین که برای این خاک، برای این مردم، هموطنتر از خیلیها بودین...
●|@abootorab7
این حالت که از خدا سیب میخوای و هی بهت پرتقال تعارف میکنه اصلا جالب نیست. تو نمیدونی باید صبر کنی سیب برسه بهت؛ یا اینکه پرتقالت رو برداری بری...
●|@abootorab7