1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فعلا بیاید به همین کلیشه ها پناه ببریم
خواهیم دید چه می شود..
تهی ؛.m4a
حجم:
3.6M
عشق را ، شعر را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
🎙_با نوای مبینا؛
لبخند روی لب هایش همچون پرنده ای نوبال ، پرکشید و رفت . دوباره در دخمه ی کوچک ذهنش تنها شده بود .زیرانداز پشمی آبی رنگی در کنار شومینه ی قدیمی انداخت و رویش نشست . دست برد به سمت دفترچه ی خاک گرفته ی خاطرات گوشه ی طاقچه و آنرا چنان لمس کرد که گویی تکه ای از وجودش را نوازش میکرد . کاغذ های کاهی ماتم زده ی دفترچه، مشتاقانه دعوتش میکرد که آن را ورق بزند ؛ اما میدانست ورق زدن همانا و غرق شدن در روزهای گذشته همان...
صدای جلز ولز آتش ، همچون مستمعی آشنا ، طلب قصه هایش را میکرد .او هم انگار دوست داشت که بگوید تمام ناگفته هایش را ،برای سرخی و زردی شعله ها . دوست داشت نفسی بگیرد و با او از بینفسی بگوید . از هرآنچه سخت و آسان بر او گذشته بود . گذشته بود ولی ردپای آهنینش هنوز بر دوشش سنگینی میکرد .از روزهایی که تمام میشد و اشکها و لبخندهایی که تمام نمیشد . از قِصه هایی که غُصه میشدند و غُصه هایی که از دل شادترین آدم های قِصه بیرون میزدند. نمی دانست چرا اما دوست داشت به صدای آرام آتش اعتماد کند . دوست داشت بگوید و آتش فقط بشنود و با سوختن جانش ،همراهی اش کند .چه همراهی جانانه ای!. پس دست برد و صفحه ی اول دفترچه زِوار دررفته را باز کرد : امروز ...
Aurora
لبخند روی لب هایش همچون پرنده ای نوبال ، پرکشید و رفت . دوباره در دخمه ی کوچک ذهنش تنها شده بود .زیر
خداروشکر نویسنده نشدیم
انواع وابسته ی وابسته را در جمله ی «دفترچه ی خاک گرفته ی خاطرات گوشه ی طاقچه » مشخص کنید !
/جهانش دیگر درخشش نداشت!در پشت تاریکی و ظلمت ، خود را به خواب زده بود و گهی خمیازه می کشید؛ دیگر حتی در اتاقک خاکستری نمناک و خاک گرفته ذهنش هم، به دنبال ردی از فروغ پر مهر آن بی مهر نمیگشت؛ خیلی وقت بود خود را پشت ابری پنهان کرده بود و گویی شرمسار بود.
خندید؛ خنده ای آراسته به درد در وجودش زبانه می کشید، دیگر حتی نمیخواست بماند و به خواسته دیگران خود را به در و دیوار بکوبد تا مبادا مانند آنها نباشد، خسته بود، آن حجم از غم در قلب کوچکش قطعا تاب نمی آورد؛ گویی میخواست سینه بدرد و ناگفته های گفتنی اش را با چند جمله عاشقانه نغمه سازد.
پرده بی رنگ و رویی که از سالها پیش روی دل ترک خورده اش کشیده بود ، خواستار رونمایی بود،رونمایی از آن همه ترک و وصله پینه،گویی نقاب تاریکی کماکم از چهره اش پایین می افتاد و در پشت آن حجم از سردی و وحشت،قلب کوچک و پراحساس خود را در آیینه چشمان دیگران به نمایش میگذاشت ؛ به خنده قاب شده در پس و پیش ذهنش نیشخندی زد، او دیگر آدم سابق نمی شد!»
-مبینا
قصه آدم بودن؟! چه قصه دردناکیه ولی
چه غصه ریشه داریه ولی
چه غم مادام و موندگاریه ولی...
خستگی، آشنا ترین واژه ی چهارچوب ذهن زنگ زده اش شده بود. چند روزی که نه ، چند سال بود «خسته» بود . خسته از زنجیر کردن خود به زندگی .خسته از تظاهر به آرامش ، خسته از تماشای آشفتگی پاره های تنش ، خسته از بی طاقتی شبانه که در پس سکوت در روز، بر سرش آوار میشد .خسته از یک تلاش برای هزاران لشکر ازدسترفته . خسته از خود را به بی خیالی زدن ها ، خسته از همه چیز ،و خسته تر ،از پایان ندادن به همه ی آنها. شاید اگر اعتقاداتِ وصله و پینه شدهاش نبود ، هرگز چنین روزهایی را در کالبد جسمانی تجربه نمی کرد . شاید اگر به چیزی ایمان نداشت ، آخرین ریسمان اتصالش را با یک چاقوی میوهخوری دستهزرد میبُرید ؛ اما این ریسمان فرق میکرد ، زلف عزیزترین کَسش بود .که او را به زندگی وصل میکرد . به راستی اگر ستاره ی آبیرنگ عشق در قلبش طلوع نمیکرد ، چه میشد ؟ اگر فرهاد قصه ی ما هیچگاه مست و مدهوش لحن شیرینش نمیشد چه ؟ چه کسی میداند بجز یگانه ی هستی؟ چه کسی ...