بعضی وقتها ترسناکترین بخشِ دوست داشتن، نرسیدن نیست.
این است که یک روز وسط تمام خیالهایی که با او ساختهای بایستی و از خودت بپرسی:
اگر آنقدری که من میخواهم، او نخواهد چه؟
اگر من تمام آیندهام را کنار او دیده باشم و او فقط بخشی از مسیرش را با من تصور کرده باشد چه؟
اگر من هر خبر خوب را اول برای او نگه داشته باشم، هر موفقیت را با او جشن گرفته باشم و هر شب را با فکر او به صبح رسانده باشم، اما وزنِ این دوست داشتن در قلب او کمتر باشد چه؟
و بعد میفهمی بعضی ترسها از تنهایی نمیآیند.
از این میآیند که مبادا تمام چیزی که برای تو یک جهان بوده، برای دیگری فقط یک گوشه از دنیا بوده.
_قلمِمُرتجل
چجوری همهٔ خانومیا انقدر tea هستن؟!
فقط منم که مثل بیسکوییتمادر له شده تو شیر اَم؟!
نازنینا ما به نازِ تو جوانی دادهایم ؛ دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟!..
هدایت شده از اتاقكِزیرشیروونی.
در آغوشم بگیر و نجاتم بده، قاتلی به دنبال من است
که گاه به گاه در آینه ها میبینمش.