انقدر این خادمه کنارم بهم گفت سرراهی دیگه حس میکنم بچه مامانبابامم نیستم 🚶🏻♂
: ۰۳٫۰۲٫۰۶
شب تولد مامان ..
درحالی که هنوز از دستت دلخوره دستشو میگیری ُمیبریش کتابخونه واسه خودت ُخودش با پول خودت واسش کتاب میگیری بعدشم میبریش ساندویچی کثیف باهم در اوج سادگی ساندویچ میخورید با کلی دنگ ُفنگ اسنپ میگیریم برمیگردیم خونه ،
درحالی که حواسش نیست گردنبندی که واسه تولدش خریده بودم میزارم جلوش و کلی ذوق میکنه و تموم ناراحتی هایی که ازت داره نیست میشه :) و کلی هم فوش ِداداشم میده که اون یادش نبوده ولی تو یادت بوده 🕯️ .