: ۰۳٫۰۲٫۰۶
شب تولد مامان ..
درحالی که هنوز از دستت دلخوره دستشو میگیری ُمیبریش کتابخونه واسه خودت ُخودش با پول خودت واسش کتاب میگیری بعدشم میبریش ساندویچی کثیف باهم در اوج سادگی ساندویچ میخورید با کلی دنگ ُفنگ اسنپ میگیریم برمیگردیم خونه ،
درحالی که حواسش نیست گردنبندی که واسه تولدش خریده بودم میزارم جلوش و کلی ذوق میکنه و تموم ناراحتی هایی که ازت داره نیست میشه :) و کلی هم فوش ِداداشم میده که اون یادش نبوده ولی تو یادت بوده 🕯️ .
اتاقكِزیرشیروونی.
: ۰۳٫۰۲٫۰۶ شب تولد مامان .. درحالی که هنوز از دستت دلخوره دستشو میگیری ُمیبریش کتابخونه واسه خودت ُ
: ۰۳٫۰۲٫۰۷
درحالی که کلی اعصبانیای به عادت همیشگی ِبه موقع اعصبانی بودنت شروع میکنی تمیز کردن اتاق ..
جوری امروز برات پر شده بوده و کلی دعوا توش بوده (((
با آهنگ قفلیم ُبستنی قفلیم شروع میکنم به اوکی کردن دکور جدید و کلی عاشقش میشم 💘 .
بعدم با استرس و نگرانی فردا میام تو رخت ِخواب )