یه هو بهم ریختم و همه گفتن
سر یه چیز کوچیک چقدر سریع ناراحت شد !
اما خب کسی نمیدونست که
من در حال تحمل کردن چه حجمی از فشار بودم و زندگی و مشکلاتم چه بار روانی رو دوشم گذاشته بودن ، آدم گاهی جوری لبریزه که با وجود همه صبوریش هر اتفاقی میفته میتونه اونو سرریز کنه .
یه وقتایی اینقدر پری که دیگه نمیتونی تو خودت بریزی (:
در آغوشم بگیر و نجاتم بده، قاتلی به دنبال من است
که گاه به گاه در آینه ها میبینمش.
فقط خدا میدونه که اینروزا بیستوچهاری دلمپیش امامرضاست ..
تنها چیزی که اینروزا میتونه پناه دلِخستم و ذهنِپرفکرم بشه یه آغوش تو کنج صحن حرمِ بابارضاست :))
هیچکس از من بابت رفتاری که باهام کردن عذرخواهی نکرد !
فقط منو بهخاطر واکنشم سرزنش کردن.
من الان جایِ اینکه با گلودرد و لرز زیر سهلایه پتو باشم باید میرفتم هیئت عشق میکردم😭
این رسمش نیستتتت.