کسی نخواهد دانست که زیرِ هجومِ افکار چگونه هر تکهام به گوشه ای از این اتاق افتاد، و صبح بی آنکه همراهی داشته باشم خود را با زجر جمع کردم و ادامه دادم ..
هدایت شده از *
غمی که نمیتونی راجبش بگی و دهنتو بسته نگه داشته، چشاتو بیدلیل اشکی میکنه، حالت تهوع و معده دردهای الکی میاره، تپش قلب و استرس های مزخرف میاره، همهاینا هست اما چون تو نمیدونی راجبش باید چیکار کنی تصمیم میگیری دلقک درونتو پدیدار کنی و شروع کنی به قهقه های بلند که یکی اینارو ببینه فکر میکنه روانیای چیزی هستی. اما خب غمه دیگه، هرکی ی ظرفیتی داره و راجبش یکاری میکنه، منم راجبش بیاهمیت شدم و رهاش کردم تا در آیندهای دور رهام کنه، پیشمیاد بههرحال اهمیتی نمیدیم و زندگیمونو میکنیم، زندگی؟ منظورم خوندن درسهای فرداست.
یهطوری از همهجام درد داره میزنه بیرون، تبدارم و حالم خوب نیست
کسی هم خونه نیست که یهقرص حداقل بهم بده دارم کمکم به این حرف اعتقاد پیدا میکنم که خدا تصمیم گرفته تقاص همهی گناهامو امروز ازم بگیره.
برای واقعی خیلی دلم میخواد امروز برم باشگاهو ولی مامانم میگه حالت بد میشه😭
قطعا اگه این سردرد و اینحالت که نمیتونم نفس بکشم تا فردا ادامه پیدا کنه و باهاش برم مدرسه قطعا قاتل میشم، اولین مقتول هم دبیرمونه.