امشب غم زیادی وجودمو گرفته.
همهش بهخاطر توعه، انگار از وقتی که دیگه هرروز باهم حرف نمیزنیم و بغلت نکردم، بهم نگفتی دوستت دارم، چیزی رو برات تعریف نکردم و برای همیشه با چندتا جمله که نمیشه اسمشو گذاشت خداحافظی ترکم کردی مشکلات دیگهم به چشم نمیاد. وقتی بودی حتی ابرها هم قشنگتر بودن. آهنگا حس دیگهای داشتن و روزها سبز بود.
حدود شیشهفتماهه که فقط از دور دیدمت و مثل دوتا غریبه باهم رفتار کردیم ولی کاش تموم شه این همه درد نبودنت ؛ کاش بیای، بغلم کنی و بگی همش یه خواب بد بود که توش گیرافتاده بودی.
اگه برگردی بهت قول میدم که دیگه باهات لجبازی نکنم، ناراحتت نکنم، به اون دختره که ازش متنفر بودی سلام نکنم و مواظب خودم باشم. اما این قولها قبل برگشتنت واسهم پوچه-
این روزا هم با خودم لجکردم و هم مواظب خودم نیستم.
هرموقع مریض میشدی بهم میگفتی تو رازت چیه که انقدر دیر به دیر مریض میشی؟
اما الان باید بهت بگم از وقتی که نیستی بالای دهبار مریض شدم و حتی از دفعهی قبلی که سرماخوردم هنوزم بعضیوقتا گلوم درد میگیره ..
اینهمه رو نوشتم تا فقط بهت بگم که خیلی دلم برات تنگ شده، برای بوی عطرت، برای امنیت بغلت، برای خاطراتت، برای صدات، حرفات، بودنت و در آخر خودت. دوستت دارم (:
رهایش کردم ! بیآنکه برای آخرینبار در چشمهایش غرق شوم ؛ دیگر هیچچیز نمیتواند مرا از پای درآورد، من تا آخرین نفس جنگیدهام و باختم.
نادیده گرفته شدن توسط کسی که دوستش داری اونم وقتی بعد چندماه اتفاقی میبینیش واقعا مزخرفترین حسی بود که امروز میتونستم بگیرم. انتظار داشتم حداقل وقتی نگاهش کردم روشو ازم برنگردونه.
حسمالکیتی که اون یه نفر روم داره و فکر میکنه چون اون دوستم داره منم دوستش دارم🚮🚮
از دیروز ؛ ۱۲ ' ۳ ' ۴۰۴ .