امروز به طرزعجیبی بالای دهنفر بهم پیام دادن و حالمو پرسیدن ومن اینجوری بودم که جللالخالق.
یچیزی که من تو چندوقت اخیر از خودم متوجه شدم اینه که من تایمایی که خستم، ناراحتم و یهعالمه از بدنم و مغزم کار کشیدم بهترین اوقات واسه مرتبکردناتاقمه. چون تو اون وقتی که من این احساساتو دارم دلم میخواد تنها باشم و خودمو به کاری مشغول کنم تا غرق نشم تو نشخوارفکری پس بهترین گزینه مرتبکردناتاقمه و این کار واسه من عین مرتبکردنمغزمم میمونه و خیلی جالبه ؛
دقیقا همون روزی که من تصمیم میگیرم تا ظهر بگیرم تخت بخوابم، اداره برق هم تصمیم میگیره از صبح و تو اوج گرمای ظهر برقارو قطع کنن ؛ عاالیهه عاالیی.
خودم کم غم داشتم متوجهشدم سریالی که امروز به قسمتآخرش رسیدم سدانده :)))))))))
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذسته و آدمهایگذشته نداری، دیگه میتونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی ؛ یه جور رهایی و بیاحساسی کامل، از اون به بعد با کسی جروبحث نمیکنی به همه لبخند میزنی و از همهچیز ساده میگذری.
مردم بهش میگن قویشدن اما من بهش میگم سِرشدگی.