من فردا ۷صبح باید بیدارشم. همچنان من در حال سرکشیدن یهبطری دوغ و زدنگازاول از چهارمینخیار:
قم انقدر شهرکوچیکیه که اگه یهقمی که میشناسیش رو فقط در حد ارتباطاتش استاک کنی به چیزای دارکی میرسی. مثلا من امشب حوصلهم سررفته بود و شروع کردم به استاک کردن یه بلاگر قمی که نزدیک پنجساله میشناسمش و متوجه شدم دوستصمیمیش. دوستِصمیمیه یکی از دوستامه👺
من امروز رسما یه گریهگنده و بزرگ بودم. که درنهایت وقتی توپ با شتاب خورد تو شونهم شد یه بغض که نفس کشیدنمو خیلی خیلی سخت کرد.
واقعا هرلحظه از اینچندروز پر بود از لعنتهایِفراوان به خودم و فکر اینکه چیمیشد اصلا وجودنداشتم؟!
اتاقكِزیرشیروونی.
مشکاتِقشنگم رفته شمال و برام این
عکسای خوشگلو فرستاده😭
مهربونیش واقعا >>
امشب خیلی دوستداشتم بهجایِ ۲ساعتونیم گریهکردن تو دستشویی با سعی بر اینکه صدایی ازم در نیاد تا کسی متوجهش نشه، تو بغل یهنفر بلندبلند خودمو خالی میکردم ..
واقعا زندگیم تو اون قسمت مداحیه که میگه
منکمآوردمبهابلفضلگیر کرده و هیچجوره و به هیچروشی در نمیاد (: