من امروز رسما یه گریهگنده و بزرگ بودم. که درنهایت وقتی توپ با شتاب خورد تو شونهم شد یه بغض که نفس کشیدنمو خیلی خیلی سخت کرد.
واقعا هرلحظه از اینچندروز پر بود از لعنتهایِفراوان به خودم و فکر اینکه چیمیشد اصلا وجودنداشتم؟!
اتاقكِزیرشیروونی.
مشکاتِقشنگم رفته شمال و برام این
عکسای خوشگلو فرستاده😭
مهربونیش واقعا >>
امشب خیلی دوستداشتم بهجایِ ۲ساعتونیم گریهکردن تو دستشویی با سعی بر اینکه صدایی ازم در نیاد تا کسی متوجهش نشه، تو بغل یهنفر بلندبلند خودمو خالی میکردم ..
واقعا زندگیم تو اون قسمت مداحیه که میگه
منکمآوردمبهابلفضلگیر کرده و هیچجوره و به هیچروشی در نمیاد (:
هدایت شده از پرایوت سید .
ولی واقعا این روزا خیلی سخت میگذره
قبول دارین؟