چرا تا همهچیز داره خوب میشه یهو سقوط میکنم؟
انگار یه چیز سیاه منتظر وایساده تا وقتی فهمید همهچیز خوب شده منو از اون پرتگاهه که خودم اون مسیرطولانیش روتنهایی اومده بودم بندازه پایینو و با خندهی بلند بگه تو دوباره باختی..
از شدت گریه نفسی نمونده.. (:
من متوجه شدمکهجدیدا بدوناینکه متوجه بشم اخم میاد رو صورتم و چشمامکوچیکتر از حالت عادی میشه و جوری به مردمنگاه میکنم که انگار ازشون متنفرم.
درصورتیکه واقعا اینجورینیست.
همونجایی که میگه : کاشاونکهمیگهآسونهیهدیقهجامنبود.
همون دقیقا وصفِحاله
شاید تنها چیز خوشحالکنندهای که بین این همه غم هست هواییه که بلاخره تصمیم گرفته رنگ سرما و پاییز به خودش بگیره ؛
من مجنون این هوام.
هدایت شده از . بۍنهایت ؛
من نمیگم دوست دارم اما وقتی میخوایم از خیابون رد شیم من اون طرفم که ماشینا میان ، نمیگم دوست دارم ولی درو نگه میدارم تو اول بری ، نمیگم دوست دارم ولی تو شلوغی دستتو محکم تر میگیرم ، نمیگم دوست دارم ولی تو وصل شو آهنگاتو بزار ، نمیگم دوست دارم ولی اگر سفارش منو بیشتر دوست داری تو اونو بخور ، نمیگم دوست دارم ولی واسه خبرای خوبت و موفقیتهات اشک شوق میریزم . آره فکر کنم اینطوری بهتره . « حرکات ، نه کلمات »