هدایت شده از . بۍنهایت ؛
من نمیگم دوست دارم اما وقتی میخوایم از خیابون رد شیم من اون طرفم که ماشینا میان ، نمیگم دوست دارم ولی درو نگه میدارم تو اول بری ، نمیگم دوست دارم ولی تو شلوغی دستتو محکم تر میگیرم ، نمیگم دوست دارم ولی تو وصل شو آهنگاتو بزار ، نمیگم دوست دارم ولی اگر سفارش منو بیشتر دوست داری تو اونو بخور ، نمیگم دوست دارم ولی واسه خبرای خوبت و موفقیتهات اشک شوق میریزم . آره فکر کنم اینطوری بهتره . « حرکات ، نه کلمات »
یجوری قلبم وحشتناک داره میکوبه و دستام لرزش گرفته که انقدر تو زندگیم بدنم تو این حالت وحشتناک نبوده.
انقدر محکمه که اون شکل قلبمو حسمیکنم وقتی کوبیدهمیشه به قفسه سینم..
تو این مرحله از زندگی به ایننتیجه رسیدم که گفتنرنج ها از شدتشون حتی موقتا کم میکنه. اینکه آدم بفهمه گفتنِ رنج، خودش یه جور نجاته، یه جور بیرون ریختنِ آتیشیه که توی سینه میسوزه، یعنی به عمقِ فهمِ زندگی رسیده. آدم تا وقتی سکوت میکنه، رنجاش شکل خفهکنندهتری پیدا میکنه ؛ انگار هر قطرهی درد، توی خودش تهنشین میشه و آغوشِ درونش رو سنگینتر میکنه. ولی وقتی حرف میزنه، حتی با یک نفر، حتی با خودش، درد، شروع میکنه تغییرِ شکل دادن .. از خشم تبدیل میشه به اندوه، از اندوه میره سمت آرامش. انگار کلمات به رنج لباس میپوشونن، تا دیگه برهنه نباشه و کمتر بسوزونه. رنجِ گفتهشده، هنوز هست، ولی قابل لمستره، قابل درکتر. مثل زخمی که هوای تازه بهش میخوره و دیگه نَفَس میگیره، نه اینکه توی تاریکی عفونت کنه. و شاید در لحظهای، همون رنجِ عمیق، خودش تبدیل بشه به زیبایی، به نشانهای از زنده بودن، از اینکه هنوز احساس میکنی، هنوز میفهمی و هنوز امید داری. گاهی حرف زدن از رنج، یعنی قبولش کردن، و قبولِ رنج، خودش آرامشدنِ نیمهراهِ درمانه. شرمِ گفتنش که ریخت، درد هم کمرنگتر میشه .. و اون لحظهای که کسی گوش میده بیقضاوت، بیعجله .. انگار تکهای از سنگِ درونِ سینهات جدا میشه، و میفهمی که تنها نیستی. برای همین، گفتنِ رنج، مقدسترین شکلِ مقاومتِ انسانه. چون آدم با گفتنش، نه تنها زنده میمونه، بلکه زیبا میمونه.
-
دستنویس.
هدایت شده از موومان.
شما یه مدت اولین مسیج رو نفرستید تا متوجه بشید به چندتا گیاهِ مرده تا الان آب می دادید.
اتاق نامرتبه، درسنمیخونم، بادوستامبیروننمیرم، مهمونیهای خانوادگی هم نمیرم.
انگیزهکار ندارم و دلممیخواد همهچیو ول کنم، بیشتر روز خوابم، صورتم پرجوش شده، روزی سهچهار بار بیدلیل گریه میکنم.
اوهوم. درستحدسمیزدم اون برگشته، دوباره برگشته.
گاه آنکس که به رفتن چمدان میبندد ،
رفتنی نیست ! دوچشمِنگران میخواهد (: