عاشقِ اون لحظهایم که با بابا توی ماشین، وسط سیاهیِشبجادهایم من یه پتوینازك انداختم رو خودم؛ بابا برای اینکه خوابش نبره هر نیمساعت یبار یه لیوانچایی میخوره و همینطور که به کویرنامعلوم مسیر خیره میشم یه نوایِآروم از صدای ضبط میاد که نورشرق میگه : یكنفسایپیكسحریبرسرکویشکنگذری.. گوکهزهجرشبهفغانم..بهفغانم((: ایکهبهعشقتزندهمنم،گفتیازعشقتدرنزنم..مننتوانم،نتوانم..نتوانم.
بچهاجونم تروخدا خیلی بهشدت برایمن دعا کنید؛ لطفا اصلا کم نزارید تو دعا کردن برا من که بهشدت نیازمندشم((:
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی..؛ گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت واژهها گل میکنند یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست چشم می دوزم به چشمت، میشود آیا کمی دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست میروی و خانه لبریز از نبودت میشود باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست!
ویدیوی جدید کومان رو فقط برای اینکه بدونم حرفشون چیه دیدم و اینشکلیام که مرد بس کن من یه زمانی با شماها میخندیدم؛ الان حالم ازتون بهم میخوره. وطنفروشای بیچاره.
هرچقدر جلوتر میره و بیشتر حرف میزنه بیشتر بهم ثابت میشه که ازشون متنفر شدم. کاش اسم جمهوریاسلامی رو به دهن کثیفتوننیارید.
انقدر ازشون بیزار شدم که فقط تا نصفهبازور تونستم ببینم چیمیگن.