eitaa logo
اتاقك‌ِزیر‌شیروونی.
63 دنبال‌کننده
489 عکس
48 ویدیو
1 فایل
ستآ‌ره‌ای دور افتاده. ✰ 𝟤𝟣 : 𝟧𝟨
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه دنیا به کامم بود الان‌ مشهد داشتم زیارت‌امین‌الله می‌خوندم ؛
ء. برام عجیب بود که دیگه صحبت کردن درباره زندگیم با تو واسه‌م جالب نبود. وقتی بیشتر درباره‌ش فکر کردم دیدم دیگه وقتی از اون خیابونه رد شدم با لبخند به اون جای همیشگی‌مون‌ نگاه نکردم، صبح که داشتم میرفتم بیرون شیشه عطرتو بو نکردم تا با امید بودن تو روزم رو ادامه بدم، وقتی رفتم کافه نگفتم همون سفارش همیشگی تا یاد تو نیوفتم و تنها یه قهوه تلخ‌تر از وقتی که افتادی ته دره چشمام گرفتم و فقط با یه نگاه از میز همیشگی‌مون دور شدم‌. اینارو میگم که بدونی دیگه واسه‌م مهم نیستی؛ من شاید چندین و چندبار فکر کردم فرصت دادن واسه دوست‌داشتن دوبار‌ه‌ت به خودم میتونه منو از زمستونِ‌خشک بکشه بیرون و ببره به بهارپررنگ‌و‌لعاب اما من ترسیده بودم! از دوست‌داشتن تو، از مهم‌بودنت واسه‌م، از اینکه چجور از خودم میگذشتم به تو برسه. داستانِ افتادن تو داخل دره چشمام مثل کاغذ مچاله‌شدست، میتونی بیای بازش کنی و قصه‌رو از اول بنویسی اما هیچ‌چیز دوباره عین قبلا نمیشه‌. دیگه هیچ‌وقت مهمون بغل‌های گرم و محکم‌ هنگام خداحافظی نمیشی، دیگه تو جمع طرف‌داریت رو نمی‌کنم، دیگه سه صبح دقیقا وقتی بی‌خوابی زده به سرم و با کابوسِ‌زندگیم از خواب‌پریدم بهت تکست نمیدم تابگم: بیداری؟ بیا حرف بزنیم، حالم خوب نیست. آره..‌. تو یه روزی همه‌ی‌من بودی اما الان؟ بعید بدونم؛ دیگه عشق‌پاک تو چشمام سهم تو نیست، دیگه نگرانی هامو واسه تو خرج نمیکنم. اما بدون همیشه ته‌ِ‌تهِ‌تهِ قلبم تو یه ریشه عمیق داشتی که یه درخت سبز، بزرگ و پر‌شاخ‌و‌برگ بود که تو باغبون‌ش بودی اما یهو روزی به‌جای علفایِ‌هرز ناراحت کننده تو اون ریشه‌ رو از جا درآوردی پرت کردی ته‌دره. _ قلمِ‌مُرتجل‌
ArianfarToChi_1.mp3
زمان: حجم: 4.8M
سهمِ مَـن ستـاره شدن نیست، من فقط می‌تـونم محـو شـم، مثلِ برف. /
هدایت شده از روحِ‌من-
بماند ب یادگار از [ 1405/3/3 ] .
ء. وقتی تو را می‌بینم که اندوهت را پشت سکوتت پنهان کرده‌ای و سهمی از آن را به من نمی‌دهی، چیزی در من هم خاموش می‌شود؛ انگار زبانم گره می‌خورد و دل‌گفتن یادم می‌رود. شاید تو خیال می‌کنی نجیبانه‌تر است که غمت را نشان ندهی، شاید می‌خواهی مرا از سنگینی‌اش دور نگه داری، اما من از سکوتت چیز دیگری می‌فهمم؛ می‌فهمم که میان ما دیواری نادیدنی کشیده شده، که ما دو رهگذریم در یک خیابان مشترک، نه دو همدل در یک خانه‌ی امن. وقتی اندوهت را با من قسمت نمی‌کنی، انگار به من می‌گویی که جایی در طوفانت ندارم. و من، از ترس همین بی‌جایی، غم‌هایم را در مشت می‌فشارم و لبخند می‌زنم. اما مگر عشق، پناه بردن است؟ مگر صمیمیت، از همین اعتراف‌های لرزان آغاز می‌شود؟ اگر غم‌هایمان را از هم پنهان کنیم، آرام‌آرام سبک نمی‌شویم؛ فقط فاصله می‌گیریم و فاصله، بی‌صدا ما را از «ما» به «دو غریبه» تبدیل می‌کند. _ قلمِ‌مُرتجل‌
گندِ امشب : خالی شدن ظرفی که توش اکرلیک‌زرشکی بود رو پارچه سفیده‌ی مامان که روش حساس بود.
قاصدکا ازت خبری ندارن، به ابرا بگو که نمیای الکی نبارن.
شماره‌دوزی با پادکستای نرگث وای، اصن وای‌. انقَدَرِه حال مــی‌ده.