موهامو کوتاه میکنم
چون واقعا پرت کردن خودم از پنجره کارِقشنگی نیست.
حالا هم بیاید موهایجدیدمو تبریک بگید؛
بوث🤝
اینو اینجا مینویسم چون اعصابم بشدت از این موضوع خطخطیه؛
وقتی میگم اجازه نداری باهام تماس بگیری یعنی نمیتونی، یعنی نباید.
این اصرار کردن فقط رومُخه و شمارو بیشتر از جایگاهی که میخواید دور میکنه. کی قراره متوجه بشی از ارتباط گرفتن با تو بیزارم؟!
آدم باید یاد بگیره بعضیا برایِ همیشه تو زندگیش نمیمونه، این فهمیدن برای صُلحِ با خودمه.
ء.
باد سرد بود. همون سردی لعنتیای که از یه جایی به بعد، فقط یادآوری میکنه چیزی بینتون یخ زده. ما راه میرفتیم، بیدلیل، بیهدف، فقط برای اینکه سکوت خفهمون نکنه. کسی نگفته بود باید حرف بزنیم؛ انگار توافق نانوشتهای بود که خفه بمونیم.
تو دستاتو تو جیبت فشار داده بودی و قدمهات ریتم مشخصی داشت. انگار با هر قدم، از یه چیزی فرار میکردی؛
نمیدونم از چی، ولی مطمئنم از من نبود… من که سالهاست قیدِ دنبال شدن رو زدم.
صحنه مسخره بود؛
دو نفر کنار هم،
بیهیچ جنگی،
بیهیچ آشتیای،
فقط یه جور مرگ تدریجی که کسی براش مراسم نمیگیره.
من از اون لحظهها بودم.
همون لحظههایی که مغزت داد میزنه:
حرف بزن
ولی دهنت قفل میمونه، چون میدونی تو هر مبارزهای که شروع کردی، یکی از قبل شکست خورده بود.
دلم میخواست بگم:
« کاش گذشته رو برای خودت حل میکردی، کاش هیچی ازش با خودت حمل نمیکردی، کاش حداقل من تاوان نمیدادم یا حداقل حس تاوان دادن کوفتی رو نمیگرفتم ازت، کاش اینطوری نبود که نکنه فکر میکنه منم همونم و ...
ولی نگفتم.
چون میدونستم هیچ جملهای گذشته رو نمیکشه بیرون، هیچ حرفی اون چاهی که تو توش افتادی رو پر نمیکنه،
و من؟
من فقط طنابی بودم که هی کشیدی و آخرش برید.
تو یههو مکث کردی. نه برای من. برای نفسی که کم آورده بودی.
به من نگاه نکردی.
و همین کافی بود که بفهمم:
آدم وقتی به کسی نگاه نمیکنه، یعنی سالها قبل رفته؛ فقط پاهاش دیر فهمیدن.
من قدم برداشتم، کنار تو… اما نه همراهت.
صادقانه؟
همونجا فهمیدم بعضی رابطهها نمیمیرن،
فقط صداشونو از دست میدن.
_قلمِمُرتجل