اتاقكِزیرشیروونی.
جبران نمیشوی .. حتی به گریههایِعمیق .. (:
تو مهم بود بمانی که نماندی، رفتی.. جان که باید برود سخت به من چسبیده..
برای امروز مینویسم:
ﻗﺒﻮﻟﺶ ﻛﺮدم، دﻳﮕﻪ ﻣﺎلِﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻰ.
ﺗﻤﻮﻣﺖ ﻛﺮدم؛ ﺗﻮ ﻣﻐﺰم ﻳﻪ گلوﻟﻪ ﺣﺮوﻣﺖ ﻛﺮدم.
ﻣﺸﻜﻴﺘﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪم و از ﺧﻮﻧﻪ رﻓﺘﻢ..
هدایت شده از اتاقكِزیرشیروونی.
روزی تعریف خواهم کرد
این روز ها چقدر خسته بودم
و چقدر دوام آوردم .