روبرویش ایستادم،
توهمم را میگویم.
چنان مستقل و مقتدر مینمایید که ذرهای شباهت بین خود و او نمیدیدم. دیدم که میخندد، به مشکلاتی که پشتم را در میدان زندگی خاک کردهند. تمسخر در چهرهش مشخص بود. آیا واقعا انقدر حقیر و ضعیفم؟ مشکلاتم بازیچه دست توهمِ ساخته ذهنم شدند؛ وضعیت تعجب برانگیزیاست. میگفت و میخندید؛ از ضعفم، از احساسات ناپایدار و بی اساسم، از بیارادگی و منفعل بودنم. میگفت تو من را در ذهنت ساختهای و زندگی میکنی چون میدانی که هیچ وقت به من نمیرسی. راست میگفت؛ همیشه میدانستم لقمه هایی که در خطه ذهنم برمیدارم از دهانم بزرگ تر است..
[ ۱۴۰۴/۳/۲ ساعت ۸ و ۴۲ دقیقه شب ]
هدایت شده از - وَهم -
سلامی دوباره
- وَهم - این بار اومده با ی تقدیمی جذاب دیگه
این دفعه وهم میخواد براتون فال بگیره
فال از جناب حافظِ شیرازی
اگر مایل به شرکت در این تقدیمی هستید رو این کلیک کنید و لینکهای خوشگلتون بفرستید این زیر و یک پیامم فور بزنید:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_d7jh2yf&btn=تقدیمی
اگه حس کردید بهتون بی توجهی میکنم مطمئن باشید که اینطور نیست، انقدر ذهنم درگیره که صبحا بعد از خاموش کردن آلارم نیم ساعت فکر میکنم که چرا بیدار شدم و چیکار داشتم. مرسیممنون