eitaa logo
{ اَبـْــرار }
50 دنبال‌کننده
30 عکس
6 ویدیو
0 فایل
[ابـــرار یعنی نیــکـان] اما میتواند یک آرزو هم باشد. قرار است اینجا، بنویسم. 'سپیده' >> @Sunrise212
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 شبی که توی خوابگاه بعد از ائتلاف، چمدان‌هایمان را بستیم خوب یادم است. شبیه هیچ‌کدام از چمدان بستن‌ها نبود. نه برای تعطیلات آخر هفته بود، نه بین ترم، نه عید و نه تابستان. زهرا از توی کمد فلزی دو سه وسیله انداخت توی چمدانش و گفت: "بچه‌ها دیگه رفتیم تا بعد عید." یکی سر از گوشی‌اش در آورد و گفت: "عجیبه ها... اصلا خوشحال نیستیم." صدیقه حوله‌ی صورتی‌اش را تا می‌کرد:"چون برای چیز ناراحت کننده‌ای مجبوریم بریم... قبلا برای تعطیلی می‌رفتیم، الان هم یهویی شد هم دلیلش این مریضیه‌س." آن‌شب هیچ‌کدام نمی‌دانستیم دیدارها می‌رود تا یک سال و اندی بعد. می‌رود تا چند روز از آخرین ترم و تمام. آخرین دورهمی‌مان با بچه‌های قم توی فروشگاه بین راهی بود. دور یک میز نشسته بودیم با ماسک‌هایی که هنوز باهاشان کنار نیامده بودیم. برای آب خوردن هم، دو دل می‌شدیم. معذب بودیم نزدیک هم بنشینیم. توی اتوبوس هم با اینکه هرکدام پول یک بلیط را داده بودیم اما دو سه صندلی در اختیارمان بود؛ حتی بیشتر! دیروز ریحانه که پیام داد بیاید خانه‌مان تعجب کردم. گفتم: "تو که همین یکی دو روز پیش رفته بودی برای امتحانا." وقتی گفت که اعلام کرده‌اند فعلا بروید تا شرایط بهتر شود یاد آن شبِ ائتلاف افتادم. آن‌شب که با هم‌کلاسی‌ها جلسه‌ی فوری گرفتیم در سالن خوابگاه و توافق کردیم برای حفظ جان خودمان و روان خانواده‌ها، کلاس‌ها را تعطیل کنیم تا بعد از عید. بعد از جلسه هنوز چند نفری توی راهرو به مشورت بودند و دو دل که رئیس دانشگاه اعلام کرد فعلا کلاس‌ها تعطیل است. تکلیف یک سره شد. هم خوشحال بودیم هم ناراحت. دانشجو جماعت از تعطیلی کلاس خوشحال نشود از چه بشود؟ ناراحت از چیزی که مثل بختک آرام می‌خزید به روزمرگی‌مان. ریحانه اما دیشب که آمد خوشحال نبود. حس فرار کردن داشت. می‌گفت ترس ندارد، نباید تعطیل‌مان می‌کردند. امید داشت تا یکی دو هفتهٔ دیگر صدایشان کنند برای امتحانات. وقتی گفتم مثل ما می‌شوید زمان کرونا و امتحان‌ها را آنلاین می‌گیرند، رفت توی خودش. یاد دانشجویی خودم افتادم که بیشترش پشت لپتاپ و گوشی گذشت. ما برای چه آمده بودیم؟ برای ویروسی زبان نفهم. حق داشتیم. کار عاقلانه‌ای بود. هرچند داغ روزهای با هم بودن را به دل‌هایمان گذاشت اما خوشحالیم که زنده ماندیم. دانشجوهای الان برای چه آمده‌اند؟ برای سگ هاری که قلاده پاره کرده. عاقلانه بوده یا نه را نمی‌دانم. همین‌قدر می‌دانم که دانشجوی این مملکت و معلم آینده‌ی کشور، درس و کلاسش را خاکریزی می‌بیند که نباید ترک شود. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های حماسی خود را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat
هدایت شده از خط روایت
🌱✨﷽ 〰〰〰〰〰 پنجشنبه‌ها می‌روم خانه‌ی مادربزرگم. هفته‌ی پیش بود که تقریبا همه بودند. زن‌دایی گفت می‌گویند یکشنبه جنگ می‌شود. از بین آن همه فقط دو نفر بودیم که اطمینان دادیم اسرائیل جرئتش را ندارد. بقیه انگار سایه‌ی جنگ دل‌شان را تکان داده بود. پنج صبحِ فردایش فکر می‌کردم خدا چه بد ضایعم کرد. فکر می‌کردم همه گفتندها، من خوش‌خیال بودم. به عید فردایش فکر می‌کردم که عزا شد. خیلی طولی نکشید تا منفی‌بافِ درونم را سرکوب کنم و بهش سوخت‌رسانی نکنم. گفتم هر شب برویم خانه‌ی یکی و امید بدهیم‌شان. بگوییم ایران جواب می‌دهد. بگوییم ما قدرت موشکی بالایی داریم. بگوییم خدا هست، امام زمان هست. جایی اما نرفتیم. شد دیشب، گفتم خانه‌ی مادربزرگ بروم که ببیند همه چیز عادی‌ست و به روال قبل. نکند بترسد. از در که وارد شدم دیدم مهمان‌ها دور تا دور نشسته‌اند. یکی چای می‌آورد و یکی شیرینی. چیزی شبیه عید نوروز. یکی از مهمان‌ها می‌گفت: "قم که خوبه سر و صدایی نیست، ما بغل گوشمون پدافند می‌زد". آن یکی می‌گفت: "پسر من که آب‌بندی شده، صدا میاد پا میشه یه مامان می‌گه می‌خوابه." دختر عموی مامان خنده‌ی قهقهه‌ناکی سر داد و گفت: "چه کنیم جنگ‌زده‌ایم دیگه." آن‌هایی که فکرش را نمی‌کردم از قدرت ایران حرف می‌زدند. اسم موشک‌هایمان را می‌بردند و ویژگی‌هایش را می‌دانستند. مجری خودمان را با بزدل‌های صهیون مقایسه می‌کردند. دیشب از هر طرف وارد قضیه‌ی جنگ می‌شدند، می‌خندیدند. و گمانم گفتند که فردا برمی‌گردیم خانه‌مان. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌هایتان از جریان داشتن زندگی را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat
صبور مامان سلام؛ یادم نمی‌آید نامه‌ای را با این ویژگی‌ات شروع کرده باشم. اما حالا بیشتر از هر چیزی صبوری‌ات به چشمم می‌آید. تو این روزها صبوری می‌کنی که دندان در بیاوری. ما این روزها صبوری می‌کنیم تا دندانِ لق دنیا را بکنیم و دور بیاندازیم. بس است بوی تعفنِ پوسیدگی‌اش. درست یک هفته‌ی پیش سپیده‌ی صبح که بی‌خواب شدی به خاطر درد لثه، فهمیدیم جنگ شده. روزهای اول وقتی می‌خوابیدی غصه می‌خوردم نکند صدای دشمن حریر خوابت را آشفته کند. خیلی وقت بود به خاطر تو باید بی خبر می‌ماندم از خیلی اتفاقات. خبر از بچه‌های غزه و دیدن‌شان وجودم را پوک می‌کرد از هرچه زندگی بود. و پُر می‌کرد از مواد مذاب و سنگینِ غم. و دیگر من نمی‌توانستم مادر خوبی باشم. پس بهتر بود نبینم و نشنوم. مخصوصا بچه‌ها را. حالا جنگ کشیده شده بود به سرزمین خودمان. و من بیچاره‌ی جان و دلی بودم که بیرون از من وجود داشت و می‌تپید. اما هر طور بود خودم را جمع و جور کردم و کم کم خونِ حماسه دوید توی رگ‌هایم. دندان در بیاور و بزرگ شو. دلم می‌خواهد زودتر شبیه نامت شوی و تعبیر کنی این رویای من و بابا را. بزرگ شو مهدی‌یار من. @abrar212 °|🌱
چند روزی‌ست یک نبضی همین حوالی گردنش چشمم را گرفته. نرمی گردنش آرام بالا و پایین می‌پرد. امروز در همایش خواب که به چشم‌هایش نشست، نبض که ریتم آرام‌ و منظمی گرفت مدام در دلم این شعر زمزمه شد: راضی بودم یکم دیر بخوابی ولی سیر بخوابی... @abrar212 °|🌱
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آه از این گهواره... کاش ما آرزوهای دیگه‌مون رو هم زندگی کنیم. @abrar212 °|🌱
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 طالبی را از وسط قاچ کردم و افتادم به جان دل و روده‌اش. نگاهم به مامان و خاله و دخترخاله‌ها بود. "یکی نوشته بود پدافند و نظامی‌هامون دارن کار خودشونو می‌کنن، ما هم کار خودمونو می‌کنیم؟ صدقه می‌دیم؟ ذکر می‌گیم؟" _"آره دیگه خاله این چیزا تاثیر داره، راست می‌گه، همین آیت الکرسی اصلا" _"وای ما که دیشب یه صدایی اومد گفتیم زدن کنار خونه رو... رفتیم دیدیم از این فشفشه هواییاست که تو عروسیا میزنن... مردیم از ترس" _"الهی بگردم دیدید این معلمه رو عکس دانش‌آموزاشو نشون می‌داد گریه می‌کرد؟" .... گفتیم و گفتیم و خالی شدیم. روایت‌های خودمان، آن‌هایی که توی فضای مجازی دیده و خوانده بودیم، آنها که شنیده بودیم. خیلی حرف داشتیم برای گفتن. هر چند دقیقه یکبار" آااارهههه"،" واااای"،" خدا لعنتشون کنه" از میان‌مان شنیده می‌شد. تا اینکه رسید انفجار صدا و سیما. خاله نگران خانم چشم و ابرو مشکی بود که این روزها اخبار می‌گفت. کلیپ لحظه‌ی انفجار دانلود شد بالاخره. چند ثانیه‌ی آخر رنگ از رویمان برد و سراپا تشویش شدیم. کلیپ بعدی زودتر دانلود شد. اخبار گوی محبوبِ خاله، همان که برایش آیت الکرسی خواندیم و غصه‌ی خانواده‌اش را خوردیم، آمده بود جلوی دوربین. غصه و دلشوره و الهی بمیرم‌ها، جایش را داد به دمش گرم و ماشاالله. این قاب از جنگی که روز چهارمش بود، خیلی واقعی بود. برای منی که دیر اتفاقات را هضم و باور می‌کنم، حکم کپسول باورپذیریِ یکباره را داشت. شبش را یادم نمی‌آید. حتما بی‌خواب شده بودم. صبحش اما همه‌اش دلم می‌خواست تلفن را بردارم و به یکی زنگ بزنم و حرف بزنیم؛ یا بگویم اصلا بلند شود بیاید خانه‌مان. از جنگ بگوییم. از صداهایی که می‌شنیدیم و نمی‌شنیدیم در دل شب. بلکه امواج متلاطم دلم آرام بگیرند. من حالا می‌فهمم چرا زمان جنگ زن‌ها جمع می‌شدند دور هم به ترشی و مربا درست کردن. شاید رزمنده‌ها به دستپخت زنان نیاز داشتند، که داشتند. اما یقین دارم میان ریز ریز کردن میوه‌ها و بخار شیرین مربا و تندی سرکه و پر شدن ظرف‌ها، این دل‌های زن‌ها بود که خالی می‌شد از کفِ رخت چرک‌هایی که تویش شسته بودند. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های حماسی خود را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat
{ اَبـْــرار }
امشب همه‌اش مضطرب بودم. با اینکه می‌دانستم قصه به کجا می‌رسد. راستش امشب فکر می‌کنم برای اولین‌بار، مچاله شدن قلبم را حس کردم. @abrar212 °|🌱
هدایت شده از [ هُرنو ]
بعد از اینکه خبر آمدنتان رسید، فال گرفتم... تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز سوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِر لبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت که از تو دردِ دل ای جان، نمی‌رسد به عِلاج چرا همی‌شکنی جانِ من ز سنگدلی؟ دلِ ضعیف که باشد، به نازکی چو زُجاج لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان است قدِ تو سرو و میان موی و بَر، به هیئت عاج فِتاد در دلِ حافظ هوایِ چون تو شَهی کمینه ذرهٔ خاکِ درِ تو بودی کاج پانوشت: چه کسی فکر می‌کرد شب عاشورای حسینی پای محمد نوری و تورج نگهبان و محمد سریر به بیت رهبری باز شود؟ چه کسی فکر می‌کرد در این عزیزترین شب شیعه یک مرجع تقلید از مداح اهل بیت بخواهد که از "ایران" بخواند؟ اینجا ایران است... 🇮🇷 خدایا از عمر من کم کن و به عمر این مرد اضافه کن. ❤️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
{ اَبـْــرار }
بی‌خواب شده‌ام. پوشک مهدیار را عوض کرده‌ام و احتمال نم دادن به صفر میل می‌کند. شیرش را خورده و یک‌بار دیگر بعد از این سه روزِ عذاب‌آور ثابت کرده که خودش می‌تواند به طور نیمه مستقل به خواب برود. عکسی که از وقتی به دنیا آمده در پی شکارش بودم را در نور افکت گونه‌ی اول صبح، از انگشت‌های شکل قلب شده‌مان گرفته‌ام. داستان کوتاه دیشب را تمام کرده‌ام. اما بی‌خواب شده‌ام. همیشه همین‌طور بوده‌ام. بدخواب. سخت به خواب می‌رفتم و اگر میانه‌هایش بیدار می‌شدم دوباره سخت می‌خوابیدم. به صدا و حرکات و دمای‌محیط حساس. از آن‌هایی‌‌ام که صدبار پتو را رویم می‌کشم و کنار می‌زنم و دست و پاهایم را به نوبت بیرون پتو می‌گذارم. تا دو سه بار بالشت را زیر و رو نکنم و ارتفاع مناسب را پیدا نکنم خوابم نمی‌برد. این همه تشریفات را هوس‌های نیمه شب و اشتهای صبح مهدیار به هم زده. همه‌ی حساسیت هایم را بی اعتبار کرده و گاهی در وضعی غریب خوابم می‌برد. مثلا دست دراز کرده برای ضربه زدن به پشت مهدیار و چانه بر زمین. یا یک دست زیر بدن جامانده در کشیدگی ناشی از پیدا کردن پستانک مهدیار. یا حتی نشسته. اما باز هم گاهی بی‌خوابی طوری سر و کله‌اش پیدا می‌شود که انگار نه انگار من مادر شده‌ام. :) @abrar212 °|🌱