ا﷽
روایتی از #میلادامامعلی(ع)
🔻چشم به راه
روز پدر بود.
تصمیم گرفتیم در این روز ویژه، به دیدار پدران ساکن خانهٔ سالمندان برویم.
وقتی وارد شدیم، حسِ غریبی داشتم. فضای داخلی، ساکت و سنگین بود. چند پدر و مادر سالخورده روی نیمکتهای حیاط زیرنوازش آفتاب نشسته بودند. با دیدن ما، چهرههایشان روشن شد؛ با لبخندهایی شیرین و چشمانی نمناک به استقبال آمدند.
کنارشان نشستیم. هرکدام دنیایی از خاطره داشتند؛ از روزهای جوانی، از فرزندانشان، از روزهای سخت و شیرین زندگی. با تمام وجود به حرفهایشان گوش دادیم. بعضی خاطرات، خنده بر لبهایمان مینشاند و بعضی دیگر، اشکها را سرازیر میکرد.
در گوشهای از سالن، پیرمردی تنها رو به پنجره نشسته بود. به سمتش رفتم. سلام کردم و او با گرمی پاسخ داد. خودش را «محمد» معرفی کرد: معلم بازنشستهای با دو پسر و چهار نوه.
آرام و با صدایی که از عمق خستگی میآمد، گفت: «بچهها را با روزی حلال بزرگ کردم، اما بعد از آن تصادف که توان راه رفتنم را گرفت، پسرانم پیشنهاد دادند به اینجا بیایم. گفتند هم مراقبت بهتری میشوم، هم خودشان راحتتر هستند.»
چشمهایش ناگهان پر از اشک شد: «اولها زیاد میآمدند… حالا چهار ماه است آنها را ندیدهام. فقط هفتهای یک بار تلفن میزنند. دلم برای بوی نوههایم، برای در آغوش گرفتنشان تنگ شده… دلم میخواهد باز هم برایشان قصه بگویم.»
سپس سرش را برگرداند تا اشکها را پنهان کند. وقتی بلند شدم تا بروم، آرام زمزمه کرد: «گاهی واقعاً دلتنگ میشوم… اما همیشه در دعاهایم آنها را یاد میکنم. امیدوارم قبل از اینکه دیر شود، بیایند و مرا ببینند.»
دیگر نتوانستم بیشتر آنجا بمانم. خداحافظی کردیم و از آنجا بیرون آمدیم. اما تمام راه بازگشت، به آن پدرها و مادرها فکر میکردم؛ به این که چگونه کسانی که یک عمر برای ما زحمت کشیدهاند و با عشق، پایههای زندگیمان را بنا نهادهاند، حالا در روزهای پیری، تنها و مشتاق یک دیدار کوتاه، منتظر نسلهایی هستند که اسیر زندگی روزمره شدهاند.
روز پدر فقط یک روز در تقویم نیست. یادآوری است که محبت به پدران و مادران، نباید هیچگاه به فراموشی سپرده شود. آنها اکنون به گرمیِ نگاهمان بیشتر از هر هدیهای نیاز دارند. شاید امروز، روز مرورِ این درسِ ساده و فراموششده باشد: «پدران ما، حتی وقتی خاطراتشان تار میشود، هنوز چشمبهراهِ ما هستند.»
#روزپدر
✍ #فاطمه_ت/اهواز
〰〰〰〰
#خطروایت_ || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽
روایتی از #مقاومت
🔻مقصد فرار
شهریور و مهر چهارصد و یک روزی دو سه بار رسانههای همراه با جنبش ززا فرار سران کشور را تیتر میزدند؛ خودشان تنها یا همراه با خانواده یا خانواده به همراه چمدانهای پر از شمش طلا. هدف سفرشان ونزوئلا بود. خبری که از زردی گذشته و رنگ مسخرهایی به خود گرفته بود.
نمیدانم چرا فکر میکردند بهترین جا برای فرار و مخفی شدن ونزوئلاست؛ شاید چون رابطه خوبی داشتیم یا سرمایه گذاری و یا تقصیر احمدی نژاد بود که مادر چاوز را در آغوش گرفت و ونزوئلا را در ذهن همه برجسته کرد.
امروز با خبر عجیبی روبرو شدم. همان کشوری که بعضی خوش خیال به عنوان مقصدی برای فرار و مخفی شدن انتخاب کرده بودند مورد تهاجم شیطان بزرگ قرار گرفت. بمبهایش را ریخته روی سرشان؛ نیروهای دلتایش وارد کاخ ریاست جمهوری شده و رییس جمهور و خانوادهاش را اسیر کردهاند. نمیدانم چطور ممکن است. مرزبان نداشتند؟ نگهبان کاخ چه؟ مگر میشود راحت بیایند و رییس جمهور یک کشور را کت بسته با لباس خانه دستگیر کنند و بروند؟ مگر جنگل است؟ حتی جنگل هم برای خود قانون دارد. شیر گرسنه فقط یک حیوان را شکار میکند و تا وقتی سیر است سراغ شکار دیگری نمیرود.
مردک نشسته در کاخش و برای بقیه کری میخواند. همیشه گرسنه است. جنگنده هایی که با خون مردم بیچاره ساخته را هوار میکند سر کشورها و هیچکس جلودارش نیست. تا تمام منابع جهان را نگیرد دست بردار نیست. فرعون ورژن ۲۰۲۶ است.
فرعون ۲۰۲۵ به همراه نوچهش به ایران هم حمله کرد؛ آرزویی شبیه ونزوئلا داشت؛ یک شبه بیاید و کار را یکسره کند. اما نمیدانست ایران ریشه در خاک دارد، کمر خم نمیکند در برابر مصیبتها، مقاوم میایستد و مهاجم را به عقب میراند.
به پسرم گفتم امروز ارزش دفاع جانانه ما مشخص شد. با سر تاییدم کرد. سرشکسته نشدیم. با غرور از هشت سال دفاع مقدس و دوازده روز جنگ اخیر حرف میزنیم. شده رزومه وطن دوستیمان. کاش آنهایی که در خیابان دست در دست اغتشاشگران مواجب بگیر شیطان بزرگند، ماجرای امروز را با دقت بررسی کنند. اگر بررسی کنند برمیگردند خانه و سعی میکنند راهی دیگر برای نشان دادن اعتراض پیدا کنند.
۱۴۰۴/۱۰/۱۳
#خط_خیبر #تا_پای_جان_برای_ایران
#ما_فراموشکار_نیستیم
✍ #سمیه_بینا
〰〰〰〰
#خطروایت_ || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽
روایتی از #مقاومت
🔻سابقون
پرهیزگار واقعه را روی دور تند میخواند و من لب میزدم کلمات را. همانطور تند و بیحواس. ترافیک شده بود. خواستم از وقتم نهایت بهره را ببرم.
دخترم سرش را جلو آورد و پرسید: بابا، اینجا گوهردشته؟
همسرم نگاهی به آینه بغل کرد، نیم متر جلو رفت و گفت: آره بابا... میخواییم بریم آقای کباب دیگه؟
صدای وااای گفتن دختر چشمهایم را از صفحه دزدید. پرسشگرانه نگاهش کردم. گفت: آخه اینجا شلوغ شده، تو کانالا زده بود.
دوباره دکمه پلی را زدم. و شما سه دسته شدید.
صدا بوقهای ممتد حواسم را سمت خودش کشاند. چند مرد سیاهپوش ماسک زده هراسان به سمتمان آمدند. قلبم شروع به دویدن کرد. نوک انگشتانم یخ کرده بود. آهسته سرم را سمت همسرم گرداندم. او هم چشمهایش روی همان مردها ثابت ماند. دخترها با هم پچپچ کردند. گروهی دیگر از سمت چپ آمدند. باید خودم را کنترل میکردم. اصحاب میمنه و مشئمه را خواندم ولی صداها نمیگذاشتند مغزم کج فکری نکند.
گوشهی معدهام دوباره درد گرفت. دستم را رویش فشار دادم تا صدایش در نیاید. چراغهای چشمکزن از دور نمایان شدند. رودهها هم شروع به رقصیدن کردند.
خودم را وسط معرکه دیدم. تمام فیلم و عکسهای اغتشاشات جلوی صورتم رژه رفتند. کسی گوشهی مغزم زمزمه کرد: پس اون همه منم منم کردنات کو؟ مگه نگفتی برای مملکتت هرکاری میکنی؟
حالم شور و شیرین شد. دست و پاهایم شل شدند. سینهام گر گرفته بود. رسیدیم به دوربرگردان. همسرم پرسید: برگردیم؟
مثل قناری که در قفس برایش باز شده باشد داد زدم: آره بابا... کباب بخوره تو سرم...
ماشین دور زد و من از روی اطمینان لحظهای سرم را برگرداندم سمت چهارراه جلوتر.
چشمهایم صحنهی بهشتی دید از جوانهای سبزپوش سینه سپر کرده. آیهی بعدی پلی شد. السابقون السابقون.
دلم لرزید. بعد از سیزده روز تکرار، سابقون زمانهام را شناختم.
آیهی اولئک المقربون... نوش جانتان
سربازهای وطن
#خط_خیبر #تا_پای_جان_برای_ایران
✍ #مهتا_سلیمانی
〰〰〰〰
#خطروایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽
روایتی از #مقاومت
🔻کاش نرود...
گفت: "من هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست که دلم میخواهد رهبر بماند یا برود.ولی دیروز برای یک لحظه از دلم رد شد کاش بماند. "
گفتم: "چرا؟"
گفت: "من از اول رجب کارهامُ با دور تند انجام دادم که امسال حتما بتوانم اعتکاف شرکت کنم.یکبار نوجوانی رفتم و هنوز شیرینی معتکف شدن زیر زبانماست. وسایلم آماده بود. مامان واسم غذا گذاشت. حمام رفتم .خیلی به این سه روز خلوت نیاز داشتم. همین که گوشی را برداشتم و صفحهاش را روشن کردم دیدم برایم پیام آمده که اعتکاف ازنا کنسل شده و لطفا کسی به مسجد نرود .دلخوشیم دود شد هوا رفت.همان لحظه بود که فکر کردم اگر جمهوری اسلامی برود دیگر چه مسجدی،چه شب قدری ؟ چه ممنوعیت فروش مشروبی؟"
برای یک آن از دلم رد شد کاش جمهوری اسلامی نرود و هرچه نخاله دارد ایران، زودتر دور ریخته بشود.
#خطخیبر #تا_پای_جان_برای_ایران
#مافراموشکارنیستیم
✍ #فاطمه_نادری
〰〰〰〰
#خطروایت_ || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽
روایتی از #شهادتحضرتزینب(س)
🔻دلتنگ
گفتیم شب شهادتی کمی دلها را راهی کربلا کنیم، مادر یکی از شهدای جنگ دوازده روزه اسراییل را آوردیم که برای دخترهای معتکفمان صحبت کند. شهید از سربازان اوین بود که برای اهل بیت مداحی می کرد و مادرش در برنامه لالهخیز آن پیام به یادماندنی سید حسن نصرالله را به عربی برای رهبری خواند. می خواستیم بعد از تمام شدن صحبت هایشان مراسم روضه خوانی داشته باشیم و آخرش هم برنامه لاله خیزشان را برای بچه ها بگذاریم.بچه ها بعد از دو روز آتش سوزاندن و جان به لب کردن ما به طرز عجیبی به صحبت های مادر شهید دل دادند و در سکوت کامل تمام برنامه را گوش دادند. صحبت های مادر شهید که تمام شد با دو نفر از مربیان اعتکاف، ایشان را بردیم به خانه رساندیم و وقتی برگشتیم دعای آخر روضه بود. چراغ ها را که روشن کردیم یکی از بچه ها را آوردند در حال زار زدن که خانم من دلم برای کربلا و بین الحرمین تنگ شده. فسقلی کلاس پنجمی، طوری گریه می کرد که انگار همین حالا خدای نکرده خبر مرگ یک عزیز را به او دادهاند. من فکر کردم دلش برای مادرش تنگ شده و دارد ادا در می آورد، ولی از حرفهایش معلومه شد که راستی راستی دلتنگ بین الحرمین است. کم کم آن دو سه نفری هم که آورده بودندش از حرفهایش به گریه افتادند. یکی دلش برای مشهد تنگ شده بود. یکی برای کربلا. یکی دلش می خواست برود خانه خدا و آن دیگری زار می زد که من تا حالا هیچ کدام اینها را نرفته ام.
ما مانده بودیم و چهار پنج بچه وسط اعتکاف که زار می زدند و توجه همه را به خودشان جلب کرده بودند. فضای گریه و زاری داشت سرایت می کرد، باید کاری می کردیم.پخش کلیپ را از برنامه خارج کردیم.
شانس آوردیم که یکی از بانیهای محترم کارتن کارتن چیپس و پفک و لواشک و ... آورده بود. همه را بسته بندی کردیم و دادیم .
هنوز چیزی کم بود. یکی از مربی ها بچه ها را گروه بندی کرد و لیگ حذفی صندلی بازی راه انداخت منتها چون توی مسجد بودیم و شب شهادت بود، به جای آهنگ های معمول از شورهای سینه زنی استفاده کرد. شورهایی که چون معروف بود بچه ها را با خودش همراه می کرد.
رسما مسجد رفت روی هوا.
آخر سر هم که صندلی بازی تمام شد، با همان نوا بچه ها دم گرفتند و سینه زنی پرشوری راه انداختند.
موقع سینه زنی من از دور تماشایشان می کردم و فکر می کردم از این دخترانی که در دل این شب دارند سینه میزنند و دم میزنند عقیله منم، چند مادر شهید دیگر بیرون می آید.
#اعتکاف
✍ #معتکف
〰〰〰〰
#خطروایت_ || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽
روایتی از #برگی_از_تاریخ
🔻وقتی شک پای رفتن را سنگین میکند؛ «روایت گمشدن در رسانهها»
ترافیک، وقتی آدم عجله ندارد، چیز بدی نیست.چراغهای قرمز ماشینها روی جادهی رشت–تهران کش آمده بودند، انگار ستونی از نور در تاریکی خزیده باشد. بعضی مسیرها را وقتی ترافیک سنگین است، دوست دارم؛ نه از سر بیکاری، از اینکه میشود بیشتر شنید، بیشتر فکر کرد. انگار جاده عمداً کند میشود تا چیزی را از دست ندهی.
باد زمستانی از درزهای در و پنجرهی بستهی ماشین، موذیانه خودش را میکشاند داخل. ضبط روشن بود و صدای آقای نخعی میآمد؛ فصل چهارم «روایت انسان». هرچه جلوتر میرفتیم، میدیدم روزگارمان بیشتر به آن روایت قدیمی شبیه میشود؛ انگار تاریخ حوصلهی راه تازه ندارد و ترجیح میدهد همان مسیر را برود، فقط اسمها را عوض کند. داستان حضرت موسی و قومش رسیده بود به جایی که میتوانست پایان رنج باشد:«و قوم به دروازههای سرزمین وعده داده شده رسیده بود.»
نزدیک دروازهها بودند.
آنقدر نزدیک که بوی سنگهای شهر میآمد؛ بوی دیوارهایی که قرار بود فرو بریزند، بوی خانههایی که هنوز ساخته نشده بودند اما خیالشان در سر مردم جا خوش کرده بود. سالها راه آمده بودند، سالها وعده شنیده بودند، رنج کشیده بودند، دشمن دیده بودند؛ دشمنی که چهره داشت، نام داشت، شمشیر داشت.
حالا فقط چند قدم مانده بود.
چند قدم تا تمام شدن آوارگی، چند قدم تا کنار هم ایستادن، چند قدم تا اینکه راه، سرانجام به مقصد برسد.تنها چند قدم مانده بود تا انقلابی ترین قومی که تاریخ به خودش دیده بود پا در سرزمین موعود بگذارد.مردمی که در مقابل فرعون قیام کرده بودند حالا فاصلهشان تا ساختن جامعهای آرمانی کنار پیامبرشان تنها عبور از دروازه های اریحا بود.
اما خطر، درست همانجا پیدا شد که فکر میکردند سختترین بخش راه را پشت سر گذاشتهاند.
صداها از همانجا شروع شدند.نه فریاد بود، نه اعلام رسمی؛ فقط زمزمه بود و پچپچه. صداهایی که معلوم نبود از کجا میآیند، اما همهجا بودند. شبها کنار آتش، صبحها وقت بستن توشه، لابهلای شوخیها و خستگیها. یکی میگفت شنیده، یکی قسم میخورد دیده، یکی فقط آرام میپرسید: «اگر راست باشد چه؟»هر پچپچ، مثل دانهای کوچک، ریشه میکرد و گامها را سنگینتر میکرد.
میگفتند آنطرف، در همان سرزمینی که خدا وعدهاش را داده، آدمهایی هستند که عمرشان از عمر تاریخ بیشتر است. مردی که سیل نوح تا زانوانش رسیده. دستی که از دل دریا ماهی بیرون میکشد و همانجا زیر آفتاب کبابش میکند. دروغها آنقدر بزرگ بود که عقل سالم باید پسشان میزد، اما ترس منطق ندارد؛ فقط دنبال بهانه است. شیطان همیشه کارش را بلد است؛ وقتی ایمان سست باشد، ترس را به جای عقل مینشاند.
ولیِ قوم ایستاده بود. حرف زده بود، بارها.آرام، پیوسته و روشن گفته بود راه همین است. گفته بود خطر هست، اما ترس خطرناکتر است. گفته بود گوشها را به هر صدایی نسپارید.
اما گوشها دیگر آرام نمیگرفتند. خبر تازه میخواستند، تصویر میخواستند، چیزی که تردید را توجیه کند.نجوای شایعهها،برایشان شیرینتر بود. هیجان داشت.مردم ترس را با چاشنی شگفتی قورت میدادند.
کمکم نگاهها تغییر کرد.دیگر نگاهها پرسش داشت،مردد بودند.نه دشمن به آنها نزدیکتر شده بود، نه دروازهها دورتر؛ این بیاعتمادی بود که بین مردم و راهبرشان فاصله میانداخت. شک، بیصدا جا باز میکرد. درست همانجایی که مردم اسمش را احتیاط میگذاشتند.
منافقها از دل همین احتیاط بیرون آمدند.نه با چهرهی دشمن، با زبان آشنا. گفتند ما هم نگرانیم. گفتند ما هم دلمان میسوزد. گفتند شاید وقتش رسیده دوباره حسابوکتاب کنیم. شاید باید صبر کنیم. شاید گفتوگو بهتر از پیشرفتن باشد.شاید میشود راهی پیدا کرد که هزینهاش کمتر باشد. گفتند دشمن آنقدر قوی است که نمیشود با او درافتاد.میخواستند با گفتگو سایه جنگ را از سر قوم بردارند.خیانت را در لباس عقل پوشاندند و تردید را به اسم دلسوزی فروختند.و تردید، مثل مهمانی که کسی دعوتش نکرده باشد، وارد خیمهها شد و جا گرفت.
دروازهها همانجا ایستاده بودند.قله همانقدر نزدیک بود.اما پاها دیگر جلو نمیرفت.درون قوم، دروازهای دیگر باز شده بود؛ دروازهای که ایمان و اعتمادشان به پیامبر را به چالش میکشید.مردم گوش سپرده بودند، نه به پیامبر، که به صدای وسوسهآمیز ابلیس. و با اینکه قوم برگزیده خدا بودند از سنت الهی در امان نماندند و دچار عذاب سرگردانی شدند.
هیچ عذاب ناگهانیای نازل نشد.نه آتشی، نه صاعقهای. فقط راه گم شد.چرخیدن شروع شد. روزها شبیه هم شدند. بیابان کش آمد. وعده عقب افتاد. مردمی که تا چند قدمی شهر آمده بودند،دیر فهمیدند کسی که راه را نشان میداد، دیگر جلوتر از آنها راه نمیرود.
حکایت امروز هم همینقدر شبیه است.
ما هم نزدیکیم؛ آنقدر که قله دیده میشود، تا فتحش چیزی نمانده.اما رسانهها بیوقفه خبر میریزند، تصویر میسازند، ترس را تکثیر میکنند. شایعهها عقل را دور میزنند و مستقیم روی دل مینشینند.آدمها محتاط میشوند، حسابگر میشوند، و گاهی آنقدر تعلل میکنند که راه از یادشان میرود. و منافقها، به نام تحلیل و نگران ملت بودن، دل مردم را خالی میکنند.
ضبط هنوز روشن بود.جاده جلو میرفت.چراغها دنبالهی خود را در آسفالت میکشیدند، و من فکر کردم:تاریخ، همیشه با شمشیر تکرار نمیشود،بلکه گاهی با شایعه،با تردید،با صداهای آشنا تکرار میشود.اصلا شمشیر به دنبال شایعهها میآید.
سرگردانی در بیابان، یک سرنوشت ناگهانی نیست؛نتیجهی فاصله گرفتن از صاحب راه است.اگر دل به دل ولی ندهیم سنت الهی از ما هم دور نیست.نکند ما هم مثل بنی اسرائیل باعث تاخیر در ظهور شویم.
و گاهی تمام هشدار جهان در یک جمله خلاصه میشود:«مواظب نان به نرخ روز خور های دلسوزنما باش.»
۱۴ دی ۱۴۰۴
✍ #سایه_عباسی
〰〰〰〰
#خطروایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
@sayeh_sayeh