هدایت شده از خط روایت
ا﷽
روایتی از #مقاومت
🔻آنچه نمیسوزد
سفرهی نهار را میاندازم. مهدیار خودش را میرساند به سفره و هی میگوید "بَه بَه". مجتبی گوشی به دست خانه را بالا و پایین میکند و لب بالاییاش را میجود. هر چند لحظه یکبار با حرصی که سعی دارد پنهانش کند یک "عجب" میگوید. زنگ زده است به امام جماعتی که دیشب مسجدشان را در مرودشت به آتش کشیدهاند. از فعالیتهایشان میپرسد برای خبرگزاریها. بعد از چند دقیقه سکوت از حاجآقای پشت تلفن میخواهد عکس بستههای ارزاقی که پخش میکردهاند را بفرستد. لقمه را در دهان مهدیار میگذارم و پوزخند میزنم. در هیچ منطقی نمیگنجد یک عده با عنوان دفاع از وضع اقتصادی مردم، بریزند مسجدی را بسوزانند که اتفاقا کمک حال معیشت خیلیها بوده. مجتبی با تعجب میپرسد "حاجآقا یعنی بستههای معیشتی رو هم سوزوندهن؟" سرش را به چپ و راست تکان میدهد و میگوید "پس حتما عکس این رو هم بدید بهمون".
چند بار تاکید میکند زودتر عکسها را میخواهند. میگوید از نمازی که امروز در مسجد سوخته با حضور مردم خواندهاید هم حتما عکس بفرستید. یادآوری میکند شمارهای را هم بفرستند. خداحافظی میکند و مینشیند روی مبل. دست میکشد به ریشهایش و با پای راست ضرب میگیرد.
میگوید "بندهی خدا میگه هیچ کس هنوز یه تلفن نزده از اوضاع مسجد بپرسه... نه خبرنگاری نه مسئولی". خندهی کجی میزند و میگوید "اینم از رسانههای ما تو این جنگ رسانهای... بذار یه زنگ بزنم به فرمانده بسیجشون".
شماره را میگیرد و میگذارد روی بلندگو. مهدیار از سر سفره بلند میشود و میرود پی بازیاش. آقایی با لهجهای شیرین جواب میدهد. مجتبی میگوید اطلاعات از فعالیتهایشان و عکس میخواهد از پایگاه بسیج مسجد برای خبرگزاریها. فرمانده بسیج میگوید" یه فضای خوبی طراحی کرده بودیم برای مراسم یادبود شهدا... جوونا میاومدن کار میکردن و حرف میزدیم".
میگوید در این پایگاه اطلاعات پانزدههزار شهید استان فارس را حتی از دورترین روستاها جمع کرده بودند. حالا در این حادثه بخشیاش از بین رفته. آخرش حرف عکس از پایگاه سوخته که به میان میآید میگوید "سقف اونجا رو تورِ استتار زده بودیم با یه نخهای نازکی... ازش پلاک و سربند آویزون بود... خیلی قشنگ شده بود". توی ذهنم تصویر پایگاهشان را میسازم و بغضم میگیرد. فرمانده ادامه میدهد "آتیش که میزنن کل سقف و این تور هم میسوزه... فقط چهارتا قرآن کوچیک که با همون نخها آویزون بوده سالم سالم موندهن... نه سوختن و نه افتادن".
راه نفسم باز میشود و اشک در چشمهایم میجوشد.
#تا_پای_جان_برای_ایران
✍ #سپیده_سوریان
〰〰〰〰
#خطروایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
هدایت شده از فارس پلاس
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 داستان سنگی که اشک همه را در آورد
@Fars_plus
هدایت شده از بافتار
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونبهای شرافت یک ملّت
بریدهای خواندنی از نادر ابراهیمی از کتاب «با سرودخوان جنگ در خطهٔ ناموننگ»
«لانه باز ساخته خواهد شد
درخت باز کاشته خواهد شد
شرف اما اگر برود
در تاریخها مینویسند
و وقتی نوشتند
با مرکبی مینویسند که خیلی سخت پاک میشود:
با مرکب تجزیه [...]
با مرکبی از خون سرداران و سربهداران»
🔻رسانه بافتار
🆔 @baftar_resane
هدایت شده از خط روایت
ا﷽
روایتی از #ایرانِمقاوم
🎥 روایت یک شاهد عینی
از ۱۴۰۴ به ۱۵۰۰.
سلام. ما دشمنی جانی داشتیم. من آن روز را به چشم دیدم...
جمعه ناهار دعوتش کرده بودیم. وقتی آمد مثل همیشه نبود. بهجای شوخی و خنده با صدای خشدار از دیشب میگفت. از اینکه یک سپاهی فقط یک لحظه از نیروهایشان جامانده بود و شده بود مثل فیلمهای جنگیای که همهمان دیدهایم وقتی کسی جا میماند و تانک از رویش رد میشود، همانقدر سینمایی و درام. سرش را انداخت پایین و انگار که نمیخواست غرورش هم از آن وحشیها چاقو خورده باشد با صدای زیر گفت "بیشرفا بیشتر از صدتا چاقو زده بودن بهش". بعد انگار که یادش بیاید آن جوانِ جامانده حالا خیلی جلوتر از خیلیهاست، سرش را آورد بالا "نه بابا اینا کاری نمیتونن بکنن... زود جمع میشن".
میگوید دیشب همهکار کردهاند. ماشین آتش زدهاند، قرآن و پرچم هم. میگوید برای جری کردن ما ناسزا به مقدسات میگفتند. من بغضم را پشت لعن و نفرین قایم میکنم و همزمان فکر میکنم به آن جوان که در چند لحظه بیشتر از صد چاقو خورده. به عزیزانش فکر میکنم و خورش را میریزم توی کاسه.
خودش میگوید دیگر امشب خبری نیست. وقتی میخواهد بخوابد میگوید حتما ساعت چهار بیدارش کنم. نمیخوابد. با شناختی که من از او دارم آن پهلو به پهلو شدنها و نفس عمیق کشیدنها و یاحسینهای زیرلب، خواب نیست.
وقتی میرود گردنبند حرزش را میبینم که داده بود مهدیار بازی کند. توی دلم خالی میشود. زود گوشی را برمیدارم و شمارهاش را میگیرم. میگویم قبل از اینکه برود توی شلوغیها بیاید حرزش را ببرد حتما. میگوید میآید، اما نمیآید. دیگر خطها قطع شده. شب است و باید مهدیار را بخوابانم. چشمهای مهدیار گرم شده و تکانهایش کمتر. صدای کشداری از توی کوچه میآید "مرگ بر...". مهدیار از جا میپرد. من هم. دیگر خوابمان نمیبرد. در تاریکی نشستهایم و من باز هم مالیخولیایی شدهام. مثل شبهای جنگ دوازده روزه. اینبار سگ وحشیِ ترس نزدیکتر است و صدای خرناس و حرارتش میخورد به گردنم. اینبار میدان تن به تن است و من کسی را در میدان دارم که سلاح ندارد. صدای تک نفرِ مست توی کوچه که باعث شده بود فکر کنم جمعیت اغتشاشگران به کوچهمان رسیده و خواب را از سرم پراند میآید "هاااا نبوووود؟". نگرانم مجتبی بخواهد برود دهان نجسش را خرد کند، که میخواهد.
بعد از جنگ خیلی فکر کرده بودم به آن شبها و ترسهایم. به خودم پوزخند زده بودم و شعارهایم را مرور کرده بودم. فکر میکردم اینبار اگر جنگ بشود دیگر نترسم. اما حالا در جنگی دیگر ترس ملموستر از آن است که بتوانم انکارش کنم. دوست دارم نترسم و بروم توی کوچه و انتقام چاقوها و زخمهای شب قبل را بگیرم. دیگر صدایی از توی کوچه نمیآید و مهدیار هم دوباره خوابش گرفته.
او صبح زنگ میزند که بیاید خانهمان. پرسوجوهایم را میگذارم برای وقتی که آمد. برای مهدیار یک لولهی آلومینیومی آورده که رویش اعداد و حروف انگلیسی دارد. با ادای نارنجک لوله را میاندازد جلوی مهدیار و صدای انفجار در میآورد. مهدیار ذوق میکند و جیغ میزند. میگوید پوکهی گاز اشکآور است. میگوید این شبها حسابی دود خورده است و اشک ریخته.
لوله را از مهدیار میگیرم و نگاهش میکنم. سرد است. رویش کندگیهایی دارد که معلوم است کشیده شده روی آسفالت. انگار یک عالم زخم برداشته باشد. روی زخمها دست میکشم. فکر میکنم بعد از این دیگر نخواهم ترسید.
#مقاومت
✍ #سپیده_سوریان
〰〰〰〰
#خطروایت_ || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
قرار بود آوردههای این سفر خیلی معنویتر باشه:)
چه کنیم که فیالحال معنویت ما خلاصه شده در حالگیری از این جماعت...
#سفر_تبلیغی
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
عزیزدلم سلام؛
تو حدودا همسن مهدیار من هستی. موهایت هنوز مثل نوزادها ابریشمی است. امشب که موهای مهدیار را نوازش میکردم تا خوابش ببرد، یاد پیچ و خم موهای طلاییات افتادم. برقِ موهایت را که توی عکسها دیدم فکر کردم چه حیف که غبار بنشیند لابهلایشان. حتما اگر بخت با من آنقدر یار بود که میتوانستم بوسهای به سرت بزنم، بوی نوزاد در مشامم میپیچید؛ از همانها که وقتی سر مهدیار را میبوسم باعث میشود چندبار دیگر محکمتر ببوسمش. حتما چند دندان به رنگ برف هم درآورده بودی، از همانها که خندههایت را شیرینتر میکرده. از همانها که وقتی امشب عکست را نشان مهدیار دادم، در لبخندش پیدا شد. گوشی را از دستم گرفت و رفت دورتر ایستاد و یک " آ "ی کشیده گفت، وقتی چیزی خیلی بنظرش ناز بیاید همین را میگوید. او صفحهی گوشی را بوس کرد و من اشک ریختم. تو هم حتما بلد بودی بوس کنی، مثلا پدربزرگت را. راستی چی صدایش میکردی؟ تو هم به آقای ما میگفتی آقا یا چیزی شبیهش؟ نمیدانم شاید هم بابا صدایش میکردی. یک چیز دیگر هم قلبم را مچاله میکند وقتی عکسهایت را میبینم. آن آویز "وان یکاد" بندانگشتیات هم آنروز صبح همراهت بود؟
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
باز هم غم در لباس خشم ظاهر شده و اول از همه میگیرد به مجتبی. میگویم "کارت عروسیمونو نیومدی بفرستیم تبرکی بگیریم از آقا... رفتی دیدار آقا گفتی روم نمیشه برات تبرکی بگیرم... خودمم که کور بشم هیچوقت نشد برم ببینمشون". خودم را با حرص میکوبم به صندلی و با پا ضرب میگیرم. مهمانهای عروسی بخاطر کرونا کم بودند و چاپخانه زیر دویست کارت نمیزد برایمان. یک عالمه کارت پیچیده نشده هنوز هم گوشهی کمد افتاده. میگویم" فردا همهشونو آتیش میزنم که آینهی دق نباشن".
بغض میکنم و زیرلب میگویم "کاش یه تیکه از زیلوهای سوخته و خاکی حسینیه رو میدادن بهمون". با صدای خشدار و خسته از شعارهای تجمع میگوید "نتونستم برات تبرکی بگیرم... اما همهی ماههایی که با من زندگی کردی سر سفرهی آقا بودی".
اشکِ یخزده میآید آتش خشم را مینشاند، ضجه میزنم "دیگه آقا بهمون عیدی نمیده...".
میگوید "ولادت امام حسن یکی دو روز دیگهس".
و امروز این اسکرین را برایم میفرستد.
هیچوقت فکر نمیکردم روزی از دستشان عیدی بگیریم که عزادارشان هستیم.
#مارابهسختجانیخوداینگماننبود
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱