"اشکهای نریخته"
روز دوازدهم جنگ رمضان
تا ظهر خواب بودیم بخاطر احیای دیشب. قم فعلا آرام شده. هنوز در برابر هجوم افسردگی مقاومت میکنم. هنوز به ضجههای همسر شهیدی که اولین شب قدر در هیئت دیدم فکر میکنم. صورت بیجانش که آرام گذاشته بود روی تابوت از جلوی چشمهایم نمیرود. همینطور لبهای مثل چوب خشکیده و رنگپریدهاش وقتی به زور چند قطره آب ریختم در دهانش. دوستدارم دوباره ببینمش و از زندگیاش برایم بگوید. از عشقی بگوید که رفتنش باعث شده بود او شبیه ماهی گلی کوچکی بشود که از تنگ آب بیرون بیاندازند. راستی عجب سال تحویلی بشود امسال. چند نفر قرار است سالشان را بالای مزار شهیدشان نو کنند؟
بعد از افطار مجتبی رفت سر گوشیاش و با لحن شوکه کنندهای گفت "محسن چاووشی انگار آهنگ داده بیرون". من "محسن چاووشی انگار" را که شنیدم دلم هُری ریخت و خیال کردم شهید شده. همین یک ماه و نیم پیش بود بالای کوهخضر در ماشین نشسته بودیم، رو به شهر و چراغهای سوسو زن و پنج شش بار "علاج" را گوش دادم و اشک ریختم. جگرم از اتفاقهای دی، از دشمنیها، از نفهمیها و حیوانگریها، پارهپاره بود. آهنگ جدید را فعلا یکبار گوش دادهام و فعلا فقط بغض دارم. اشک نمیشود این لعنتی.
امشب هوا سرد بود اما دلم نیامد شرکت در تجمع قضا شود. برنامهی میدان امام افت داشته چون سپاه و بسیج وارد شدهاند و کار دیگر مردمی نیست. شعارهای حماسی نمیدادند و بیشتر گروه سرودخوان اجرا میکردند. همین باعث خستگی ملت شده بود و اکثرا با هم حرف میزدند. سیستم صوتی هم ضعیف بود. شبهای قبل که کار مردمیتر پیش میرفت بهتر بود. مهدیار خوابش میآمد و بدقلقی میکرد. میخواست بغل خودم باشد. وقتی رسیدم خانه سرما و مهدیار انگار کار خودشان را کرده بودند و دیسک کمر شدید شده بود. مچ دست و پا و لگن همه درگیر است و احتمالا دیسک گردن هم کمکشان است که شانههایم قوت ندارند.
ریحانه را بعد از مدتها در تجمع امشب دیدم. از برادر دوستش گفت که در انفجار ساختمان خبرگان شهید شده. از همسر شهید گفت که هجده ساله است و گریه نمیکرده. عکس و فیلمهای شهید با نوزاد سهماههاش را نشانم داد. به صورت زن جوان که خشک از اشک بود نگاه میکردم و از دلم گذشت چه همه اشک نریخته داریم که فعلا وقتش نیست.
چهارشنبه، ٢٠ اسفند ١۴٠۴
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"قدس خونین"
روز چهاردهم جنگ رمضان
آخرین شب قدر امسال را مهدیار پرشکوهتر از دو شب قبل برگزار کرد و تقریبا چیزی از روضه و دعا و قرآن بهسر نفهمیدم. در برابر خواب مقاومت میکرد و مدام دوست داشت برود در مهدکودک حسینیه. هم تهویهی مهدکودک بد بود و هم زمان خواب مهدیار گذشته بود. گردندرد هم ولکن نبود و مسکن اثر نداشت. نمیدانم دیسک است یا آرتروز یا همافزایی دو بزرگوار.
وقتی برگشتیم خانه یک ساعت و نیم به اذان صبح مانده بود. توان بیدار ماندن نداشتم. اما تا چیزی خوردم و رفتم توی رخت خواب صداهای انفجار شروع شد. صدای جنگنده نبود و فقط انفجار و لرزش. یکیشان خیلی نزدیک بود. هیئت که بودیم ایست بازرسی اطراف شهر را زده بودند. صداها خواب را تا خود اذان صبح از سرمان پراند. به مجتبی گفتم برای راهپیمایی قدس بیدارم کند.
صبح که بیدارم کرد با التماس گفتم ده دقیقهی دیگر دوباره صدایم کند. بعد از ده دقیقه بود یا دیرتر مجتبی بیدارم کرد و خواهش کرد ما بمانیم در خانه. تکلیف دانستن راهپیمایی هم بود اما با صدای نشئه از خواب گفتم "میترسم بری بمب بزنن شهید شی... میخوام بیام". طی جملهای رک دهانم را بست و به خواب دعوتم کرد. با این گردندرد، بدخواب کردن مهدیار ریسک بود. ممکن بود بیافتد روی دندهی لج و بخواهد فقط بغل خودم باشد.
وقتی مجتبی از راهپیمایی برگشت هنوز خواب بودیم. پلک یک چشمم را به زور باز کردم و پرسیدم چه خبر. میدانستم این روز بی حادثه نمیشود. مجتبی گفت "چه جمعیتی رفتن تهران راهپیمایی... اسرائیل گفته بود میزنم ولی بازم مردم اومده بودن... یه جا نزدیک جمعیتم زد ولی ملت تکبیر گفتن و وایستادن". بعد توی خبرگزاریها پرچم خونین شهید قدس را دیدم. زنی که تنها شهید آن اصابت بود. صحنهای که همسر شهید پیکر بیجان خانمش را بغل گرفته بود قلبم را سوزاند. عذاب وجدان نرفتن به راهپیمایی هنوز رهایم نکرده.
یکی دو ساعت پیش مهدیار را که خواباندم نشستیم با مجتبی حرف زدن. داشتم شیر و خرما میخوردم که هر دومان انفجاری خیلی خیلی دور را حس کردیم. خیال کردیم خارج از شهر بوده. باز هم صدای جنگنده در کار نبود. حالا خبردار شدیم یکی از محلههای بافت قدیمی قم را زده. هر چه بوده گسترده بوده. این شده است عادتمان که هر شب قبل از خواب خبر اصابتها را چک کنیم و دعا کنیم برای کور شدن دشمن.
امروز برای اولینبار هر سه نسخهای که آقا داده بود را عمل کردم. هم فتح خواندم، هم توسل و هم دعای چهارده صحیفه. قبلا تک به تک و پراکنده خوانده بودم. خدا بخواهد دیگر ترک نمیکنم خواندنشان را.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"بَگ بَع عا"
روز پانزدهم جنگ رمضان
دیشب یک و دو نصفهشب وقتی مهدیار خواب بود و با مجتبی داشتیم پفیلا میخوردیم صدایی شنیدیم. یک لحظه مکث کردم و پرسیدم "زد؟". صدا ضعیف بود و فکر کردیم حتما از خیابان یا خانهی همسایه بوده. حدود یک ساعت بعد متوجه شدیم دروازه ری را زده. همهاش فکر کردم آدمهایی که حالا زیر آوار ماندهاند و شهید شدهاند، در آن آخرین لحظه چه میکردند. در تصور آدم نمیگنجد آن لحظه. من خیلی بهش فکر کردهام و سعی کردهام آن لحظه را برای خودم بسازم. بچه که بودم گاهی دقیقهها به آسمان زل میزدم. یکهو خیال میکردم الان است پهنهی آسمان بیافتد پایین. چون فکر میکردم آسمان مسطح است و با چیزهایی از آن بالا آویزان شده که ممکن است هر لحظه پاره بشوند. بعد از ترس تنم مور مور میشد و از حیاط میدویدم توی خانه و احتمالا توی بغل مامان. حالا هم در این پانزده روز از فکر به لحظهی اصابت، بارها تنم مور مور شده و ذهنم را دواندهام در یک آغوش امن.
روزگی دیگر دارد بهم فشار میآورد با اینکه فقط یک هفته است روزه میگیرم. دیسک همچنان اذیت میکند و باعث شده سر و وضع خانه بهم بریزد. تصمیم داشتم دیگر نگذارم جایی ریخت و پاش بشود و اوضاع از دستم در برود. اما فعلا ترمزم کشیده شده و متوقفم.
مهدیار وقتی حوصلهاش سر میرود درِ بیرون را نشان میدهد که یعنی "دَ دَ" میخواهد. این روزها وقتی اینکار را میکند میپرسم "مامان کجا بریم؟".
او مشتهای کوچکش را گره میکند و میبرد بالای سرش و میگوید "بَگ بَع عا".
میگویم "بذار بابا بیاد شب میریم میگیم مرگ بر آمریکا". و قند توی دلم آب میشود. پشتبندش نگران میشوم و برای با شرف ماندن پسرم دعا میکنم. برای خودم هم. دعا میکنم هیچوقت آنقدر حیوان نشوم که...
رها کنم، حتی نوشتن حیوانیت بعضیها اذیتم میکند.
امشب تجمع میدان امام خیلی شلوغ بود. شاید چهار برابر همیشه. انبوه مردم خیابان را بسته بود. ذوق جمعیت را میکردم که عروس عمهام آمد جلو و سلام کرد. با مادرش بود، کمی پیشمان ماندند و رفتند. وقتی رفتند به مجتبی گفتم سلامت روان یعنی این، شوهر پلیسش تهران زیر بمب و موشک است و او آمده تجمع. استادمان راست میگویند، این روزها هر کدام از ما نسخهی بروزرسانی شدهی خودمانیم. و عجب مردمی هستیم ما.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"راستی راستی وسط جنگیم"
روز شانزدهم جنگ رمضان
متوجه یک چیزی در خودم شدهام، اینکه شرایط مستقیما و شدیدا روی اعصابم تاثیر گذاشته اما بروزات را از حد معمول کمتر کرده. یکجور سرخوردگی و فروکشِ دست و پا نزدن بیخود. یک جور بلوغ زودرس. خیلی به نسخهی بروزرسانی شدهی این روزهایم فکر میکنم. نمیشود انکار کرد که من فرق کردهام. همهی اینها را در فراز و فرودهای خُلقم کشف کردهام. خُلقی که در جنگ دوازده روزه به قول تراپیستم دوباره آمده بود پایین.
هیچ حسی از نزدیکی به عید ندارم و اساس عید و دید و بازدید و... برایم مسخرهبازی شده. وقتی قرار نیست اولین کار سالَم گوش دادن به حرفهای آقا باشد. امروز عصر باران سبک و بهاری آمد. من قبلا عاشق هوای ابری بودم اما امروز کمتر حسی در من ایجاد نکرد.
گمانم دو روز میشود که قم خبری از بمب و موشک نیست. البته من به سکوت دشمن بدبینم. از صبح تا حالا بنّایی همسایهی سر کوچه سه بار من را ترسانده. طرف جوری تیرآهن را میاندازد زمین انگار موشک خورده کنارت. اما هر بار که ترسیدم ذهنم در حالت تعلیقی قرار گرفت و باورم نمیشد راستی راستی وسط جنگی به این مهمی هستیم. دلم میخواهد خیلی کارها کنم. قبلا به حال زنانی که در جنگ دفاع مقدس بودند غبطه میخوردم و دوست داشتم متعلق به آن زمان میبودم. حالا اما احساس دست بستگی میکنم. دلم میخواهد کار بیشتر و بزرگتری از دعا و شرکت در تجمعات، بکنم. اما دست و پایم بسته است. بعضیها در جنگ هم خوش روزیاند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
"راستی راستی وسط جنگیم" روز شانزدهم جنگ رمضان متوجه یک چیزی در خودم شدهام، اینکه شرایط مستقیما و
فلان فلان شدهها نصفه شبی اومدن آدم رو به این باور برسونن که راستی راستی جنگه🦦
"این مردم مبعوث شدهاند"
روز هفدهم جنگ رمضان
دیشب حدود ساعت سه درست زمانی که داشت خوابم میبرد صدای انفجار آمد. مجتبی خوابیده بود و دلم نیامد بیدارش کنم. دو انفجار اول (که نمیدانم دوتا بود یا یک هدف با دو انفجار) خودم را کنترل کردم و نترسیدم. اما بعدی که آمد وهم تنها بیدار بودن آمد سراغم و مجتبی را بیدار کردم. دو سه دقیقه گوش تیز کردیم، خبری نشد. همینکه پایم را گذاشتم توی دسشویی، دوباره زد. نسبتا نزدیک بود و خانه کمی لرزید. برای انفجار دومش که همیشه کمی ضعیفتر است پریده بودم بیرون دستشویی و کنار مهدیار بودم. همهاش میترسم من دستشویی باشم و بزند. تا حدود نیم ساعت بعد صدایی شبیه یک فن بزرگ به گوشم میرسید که خیال میکردم پهباد است. شاید هم بود.
دیگر خوابم نبرد تا اذان صبح. بعد از آن هم اصلا عمیق و خوب نخوابیدم، با اینکه تا ظهر خواب بودم.
دیسک گردنم خیلی بهتر شده، نمیدانم معجزهی روغن سیاهدانه است یا قرصهای دکتر. به آشپزخانه و اوضاع لباسها رسیدم. برای فردا مهمان عزیزی داریم. عصر دستبهکار شدم برای پختن شیرینی. داشتم خمیر را ورز میدادم که دوباره صدای انفجار آمد. شدید نبود. مجتبی نگران مهدیار شد و رفت از طبقهی پایین، خانهی پدرش، بیاوردش بالا.
شیرینیها که پخت ریختمشان توی یک قابلمه تا بعدا شیرهاش را درست کنم و بریزم رویش. افطار خانهی مامان دعوت بودیم و باز هم دیر شده بود. تا همین الان که مینویسم هم هنوز شیره را درست نکردهام.
به مجتبی گفتم برای تنوع هم که شده امشب تجمع را برویم جایی غیر از میدان امام. با مامان اینها رفتیم بلوار صدوقی. مبعوث شدن مردم را به چشم میشد دید. ورژن ایرانی اربعین. خیابان به آن پهنا و بلندا پر از دستههایی بود که هر کدام شعار خاص خودشان را میدادند. دوست مامان موکب دارد و رفتیم سری بهشان زدیم. برای بچهها پشمک چوبی درست میکردند. به مهدیار هم دادند که اگر کمی دیگر آنجا میماندیم مهدیار دوست داشت دهتای دیگر بخورد. خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت پایین خیابان. یک موکب ساندويچ سوسیس میداد. من سوسیس دوست ندارم اما ساندویچش عجیب چسبید.
بخاطر مهدیار هیچ شبی سیر از شعارها و حضور نمیشوم. اما چارهای نیست و باید طوری باشد که اذیت نشود. این دو سه شب باید حضورمان را به اوج برسانیم. باید کرکسها بدانند این مملکت صاحب دارد. باید حیوان صفتها بدانند مردم که هستند و چه میخواهند. باید بدانند بیشرفانی مثل آنها کماند و حقیر.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"دلم میخواست برای این مردم نجیب گریه کنم"
روز هجدهم جنگ رمضان
به درجهای از عرفان رسیدهام که امروز صبح وقتی خواب بودم و صدای جنگنده را شنیدم همزمان خوابشان را میدیدم. امروز تلافی بدخوابی پریشب را کردم و آنقدر مست خواب بودم که وقتی صدای جنگنده را شنیدم خیال کردم هوهوی باد است و به خوابم ادامه دادم. در خوابم خود جنگندهها را میدیدم که توی آسمان بودند. فضای خوابم شبیه فیلمهای آخرالزمانی و خیلی خفن بود.
ظهر که بیدار شدیم بعد از کمی بازی با مهدیار و ناهارش رفتم پای سینک و گاز. از ساعت دو و نیم تا هفت یکسره در آشپزخانه در حال پختوپز و بشوربساب بودم. روزهام را با حدود چهل دقیقه تاخیر باز کردم. با اینکه کمی از کارهایم را دیروز انجام داده بودم. برای شام قیمه گذاشتم. چون برنامهی آمدن مهمانها عقب افتاد و برای رفتن عجله داشتند، افطار و شام یکی میشد. ما هم از خرید حلیم برای افطار صرفنظر کردیم و به پختن سوپ برای پیشغذا تغییر برنامه دادیم که در آن حجم از کار، سخت بود.
سوپم خیلی خوب شده بود. قیمه از نظر خودم تعریفی نداشت، هرچند مهمانها خوششان آمده بود، چون در حجم کارها و حواسپرتیها زیرش را خاموش نکرده بودم و کمآب شده بود. خودم هم موقع کشیدن نبودم فکری به حالش بکنم. مهمانها آقا بودند و من کمی قبل از آمدنشان رفتم طبقهی پایین. مامان برایم افطاری آماده کرده بود.
شیرینیها را خیلی خوششان آمده بود. گفته بودم مهمان عزیز و خاصی برایم بودند و خیلی وقت بود منتظر بودم فرصت میزبانیشان دست دهد.
مهمانها که رفتند آمدم بالا و بارش سوالها شروع شد "تهدیگم خوب شده بود؟ از سوپ خوششون اومد؟ چرا دوغ کم خوردن؟ و...". من کلا میزبان بودن را دوست دارم اما با بچه سخت است. و نمیدانم کی به مهارتی در خانهداری میرسم که با یک مهمانی دادن بدنم رو به از هم گسیختگی نرود.
امشب شب مهمی بود و همینطوریاش هم ما دیر کرده بودیم برای تجمع. با مجتبی یکی یک قرص مسکن خوردیم و زدیم بیرون. ساعت خواب و بیداری مهدیار افتضاح شده و از همان ظهر که بیدار شده بود دیگر نخوابیده بود. در ماشین خوابش برد و فکر میکردم از خستگی بیهوش شود. اما به محض پیاده شدن بیدار شد. درگیر کارهای مهمانی بودن و بعد هم این بیخوابی دست به دست داد تا وقتی آمدیم خانه عالیجناب با اخلاق حسنهای به خواب رفتند.
امروز هم چند بار دیگر صدای جنگنده آمد و هربار برای تهرانیها ذکر گفتم. بیشعورهایی هم بودند (و تا این ساعت، دو و نیم نصفه شب، هنوز هستند) که ترقه میزنند. صدایش از بمب دستکم ندارد اما از اینکه جانِ زمین نمیلرزد معلوم است ترقههای چهارشنبه سوری است.
مردم امشب غوغا کردند. جمعیت چند برابر شدهی میدان امام را که دیدم توی دلم چیزی ریخت. یکجور بغضِ شادی. نگاه به صورت آدمها میکردم و دوست داشتم بنشینم همانجا روی زمین و برای نجابتشان گریه کنم. مردم امشب بدجور زدند توی دهان تفالههای پهلوی و صهیون.
آخرین خبر امشب تایید شهادت آقای #علی_لاریجانی بود. من صدایشان را خیلی دوست داشتم. همچنین صلابت رجزخوانیهایشان برای دشمن. بِأمانِ الله آقای شهید. خون شما برکت میکند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
هدایت شده از گاه گدار
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه کار خوبی زده سدخارجی برای آواز جدید محسن چاوشی
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
{ اَبـْــرار }
چه کار خوبی زده سدخارجی برای آواز جدید محسن چاوشی . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
من این کلیپ را بیشتر از یکبار نتوانستم ببینم
به دو دلیل
اول تصویر آن طفل معصوم شهید(که البته فکر میکنم شهدای دیگری هم تویش باشد)؛
دو آن عفریتههای حیوانصفت (نه، حیف حیوان است، شیطانصفت) که میرقصند...
شمشیر داغ و خشم ما اینروزها دو دم است...
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"دلم برای لاریجانی سوخت"
روز نوزدهم جنگ رمضان
حساب روزها از دستم خارج شده. حتی درست نمیدانم سالتحویل چه روز و ساعتی است. اهمیتی هم ندارد؛ وقتی قرار نیست اولین کارِ سالم گوش دادن به صدای قشنگ آقا و دیدن روی ماهش باشد. همین روزهای جنگ را هم هرشب از روی یادداشت شب قبل نگاه میکنم و روزشمار را میزنم. چقدر سالهای قبل این روزها درحال بدوبدو بودم و برایم مهم بود موقع سالتحویل مرتب و آراسته باشم. امسال قصد کرده بودم حتما سفرهی هفتسین بیاندازم. میگویند باید زندگی عادی کرد اما نمیشود. آدم برای عادیترینها هم باید دل و دماغ داشته باشد.
صبح نمیدانم چرا به دلم افتاده بود آتشبس شده. همهاش میترسیدم چشم باز کنم و این خبر را ببینم یا بشنوم. کمالگرایی من به توقعاتم از جنگ هم سرایت کرده.
امروز بعد از یکی دو روز درگیر مهمانی بودن نشستم به خواندن کتاب. چهلمی است. انشاالله تمام میشود تا پایان سال. مجموعه داستان کوتاهی که از قصد دستش گرفتم تا درگیر داستان بشوم و کمی حال و هوایم عوض شود. اما اشتباه کردم. کتاب بعدی را حتما متناسب با احوال جنگ و حماسی انتخاب میکنم.
افطار را خانهی مادر و پدر مجتبی دعوت بودیم. از کمی قبل افطار تا کمی بعد سرگیجهی شدیدی گرفتم. امروز هم مهدیار دوبار اعتراض کرد که هرچه مِک میزند شیر نمیآید. گمانم بدنم زیادی کمآب شده. شاید هم برای خستگی و کم خوردن دیروز است. فردا سعی میکنم بیشتر استراحت کنم تا اوضاعم روبراه شود.
بعد از افطار و نماز و رسیدگی به مهدیار رفتیم میدان امام برای وداع با #شهید_علی_لاریجانی. حدود یک ساعت منتظر بودیم تا پیکر شهید و پسر شهیدش را آوردند. دلم خون است برای همسر شهید لاریجانی. مجتبی مهدیار را گرفت تا بروم نزدیک به جایگاه تابوتها. رفتم جلو اما خیلی نه؛ جایی میان مردم و با فاصله از جایگاه ایستادم به تماشا.
تماشا دارد عاقبت به این زیبایی. مداح به نقل از همسر شهید میگفت شهید دو سه روز قبل از شهادت، امیرالمؤمنین را در خواب دیدهاند که بغلشان کرده. شاید اگر آقا بودند میگفتند "دلم برای لاریجانی سوخت". من کمی، فقط کمی، از اشکهای قضا شده بعد از شهادت آقا را هم ریختم. همیشه به دلم میماند که برای آقا نشد آنطور که باید وسط مردم زار بزنم و صورت بخراشم. ما کمی بعد از شنیدن خبر باید از برازجان میآمدیم قم. و ای کاش میتوانستم به اندازهی وسعت و بلندای جادهها اشک بریزم.
امروز بعد از ظهر حدود ساعت سه و نیم صدای جنگنده آمد و بعد هم انفجاری نسبتا نزدیک. حالا هم که داشتم این متن را مینوشتم کمی صدای جنگنده آمد و بنظرم قدری بوی باروت. چون تنها بودم و مهدیار هم خواب بود قلبم به سینه میکوبید. بعد دیگر صداها قطع شد و مجتبی هم رسید. ولی بوی باروت بنظرم واقعی بود چون ته گلویم میسوزد، مثل آن روز که خیابان کناری را زدند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱