"دورت بگردم بیست و یک روزه نیستی، آوارهی خیابونا شدیم"
روز بیست و یکم جنگ رمضان
امروز درست مثل یک بچهی یتیم شده با دست صورتم را پوشاندم و هقهق گریه کردم. نمیتوانستم حتی رعایت تعجب و خواهشهای مهدیار را بکنم. مجتبی بردش توی اتاق. بالاخره این بغض مقدس باز شد. با صدا و صورت ماه آقا. توی کلیپ تکههایی از پیام تبریکهای هرسالهی آقا بود. حدود سه چهار ساعت به تحویل سال مانده بود. فکر کردم بیست و یک روز است آقا رفته و ما آوارهی خیابانها شدهایم، لحظهی شروع سال هم خانه نباشیم. اول خواستیم برویم گلزار شهدا، اما دلم نمیآمد خانوادههای شهدا را ببینم. قرار شد برویم حرم.
تا اشکها بند بیاید و مهدیار بخوابد شده بود یک ساعت به سالتحویل. مجتبی دو لقمه نان و پنیر آماده کرد و حاضر شدیم. مهدیار تازه از خواب بیدار شده بود و بدقلقی میکرد. ولی ارزشش را داشت. تندتند حاضر شدن، استرس لغو کردن اسنپ آن هم هفده دقیقه به سالتحویل، پیدا نکردن جای پارک، دویدن تا در ورودی حرم، اضطراب صف بازرسی ورودی، پیدا کردن مجتبی در شلوغی ورودی حرم؛ همه به آن لحظه میارزید. چندمتر آنطرفتر از ورودی مردم رو به قبله ایستاده بودند. رو به آسمانی که نورِ غروب و ابرها یک صحنهی سینمایی ساخته بودند. مجتبی را که پیدا کردم داشت دعای فرج علی فانی پخش میشد. چند قدم جلوتر ما هم ایستادیم و دست به آسمان بردیم. وقتی طنین نازنین آقا آمد که "یامقلبالقلوب" خواند، هقهقم بلند شد. همه گمانم گریه میکردند. همه سالی را نو میکردند در حالیکه یتیم شده بودند.
خیلی توی حرم نماندیم. شلوغ بود و مهدیار کلافه. توی ماشین آخرین افطار ماه رمضان را خوردیم و پیام رهبر را گوش دادیم. توی راه برگشت اولین نهی از منکر عمرم را انجام دادم. آن هم به یک خانم بددهن و بیادب. که البته جواب درخوری گرفت و گمانم وقتی توی صورتش داد زدم که "اینجا جمهوری اسلامیه" خوب فهمید واقعیت را، هرچند برایش تلخ باشد.
شب رفتیم برای تجمع و تشییع شهید خطیب و خانوادهشان. خوشبحالشان که خانوادگی شهید شدند. فکر نمیکردم شب اول عید باز هم اینقدر جمعیت آمده باشد.
شب که مهدیار خوابید با مجتبی فیلم #خدای_جنگ را گذاشتیم. توی جنگ دوازده روزه حدود ده دقیقهی اولش را دیده بودیم و دیگر نشده بود بقیهاش را تماشا کنیم. اختتامیهی خوبی بود برای امروز. اسم #شهید_طهرانی_مقدم و #شهید_حاجی_زاده را که ته فیلم دیدم باز هم بغضم ترکید. شعار است اما میترسم مدیون خونشان شوم.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"عکسهای گلزار شهدا کم نبودند"
روز بیستودوم جنگ رمضان
باز هم دیشب تا روشنای صبح نخوابیدم. چند چیز دست به دست هم میدهد. مهدیار، افکار، وضع جسمی. چند روزی است خبری از صدای جنگنده نیست، لااقل با وضوح بالا که قلب آدم شروع به محکم زدن کند نیست. وگرنه یکی از علتهای بیخوابیام خودشان بودند. حتی اگر با سرعت از بالای سر ما بگذرند و شهرمان را ترک کنند نمیتوانم نسبت به مقصدشان و بلایی که سرش میآید بیتفاوت باشم و دلشوره نگیرم و مدام کانال را چک نکنم.
فقط صبح که مجتبی مهدیار را برد پیادهروی توانستم بخوابم که آنهم به کابوس گذشت. وقتی بیدار شدم انگشت اشارهی دست چپم چند ثانیه یکبار میپرید. و تا ساعتها این تیک عصبی با من بود. ناهار را خانهی پدرومادر مجتبی دعوت بودیم و شام را خانهی پدرومادر خودم. این شد اولین و شاید هم تنها عیددیدنیهای امسال ما.
عصر بعد از مدتها که دلم هوای گلزارشهدا را کرده بود، رفتیم آنجا. اول از همه رفتم کنار آقامهدی زینالدین. کنارش شهید جدیدی به خاک سپرده بودند. همسر و خواهرهای شهید کنار مزار نشسته بودند اما رویم نشد تبریک و تسلیت بگویم. رویم نشد بگویم سالها شبهای محرم همینجا که مزار عزیزتان است نشستم و برای اباعبدالله گریه کردم. بگویم این یک تکه زمین برای من خیلی عزیز است. بگویم همیشه برایم سوال بود آن آدم خوشبخت کیست که بعدها اینجا میخوابد. شهید سرلشکر درهباغی را که دیدم لبخند کمرنگی گوشهی لبم نشست چون همان روزهای اول عکسشان را توی کوچهمان دیده بودم. گمانم خانهی پدریشان توی کوچهمان باشد.
کمی گشتیم و شهدای دیگر را هم پیدا کردیم. عکس شهدا را بالای مزارها بصورت دستهجمعی روی بنر زده بودند. حس و حالم را نمیتوانم بنویسم وقتی خانوادههایی را دیدم که روز اول عیدشان را آمده بودند کنار عزیزشان. عزیزی که هنوز سیاهش را به تن داشتند و پای چشمهاشان گود بود از این نبودن. کم نبودند. یکیشان هم زیاد استها؛ ولی کم نبودند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"صدای ترکیدن بغضش هنوز توی گوشم است"
روز بیستوسوم جنگ رمضان
یکدفعه یک کرْم باریکی توی لب بالاییام میلولد انگار. از دیروز تا حالا حس میکنم کرم قویتر شده و بیشتر میلولد. مثلا وقتی میگویم "متنفرم از همهی کثافتای بیشرفی که به اسم اعتراض باعث شدن..."؛ کرم تا حدود چشمهایم را هم به لرزه در میآورد. چیزی مثل برقگرفتگی لبم را منقبض میکند. امروز هم دوباره مهدیار اعتراض کرد که شیر نمیآید. خواهش کردم ادامه بدهد. اگر شیرش خشک شود قطع شدن روزی بچهام را هم گردنشان میدانم. تفرت روی نفرت. خوراک و خواب مهدیار بههم ریخته و در خوشبینانهترین حالت خیال میکنم بخاطر جهش رشدی است.
امروز بعد از مدتها برای کمی بهتر شدن حالمان رفتیم خریدی که لیستش را یکماه پیش نوشته بودم. برای آشپزخانه نیاز به وسایلی داشتم. دو جا را سر زدیم و چند قلم از لیست خط خورد. سومین فروشگاه بسته بود. توی راه برگشت دلم خواست برویم امامزاده ابراهیم. خیلی وقت بود سر مزار عمهفاطی نرفته بودم. او هم مقصود بود اما بهانهی زیارتش شد شهدایی که اینروزها در گلزار امامزاده به خاک سپردند.
توی گلزار مسقّف امامزاده چشمم پی مزارهای بیسنگ بود که دیدم کنار مزاری یک خانم و یک دختر حدود دوازده ساله و یک دختربچه نشستهاند. رفتم جلو و تا آمدم بپرسم چه نسبتی با شهید دارید، خانم خم شد روی مزار را بوسید و آمد بالا و به دخترک گفت "بابا رو بوس کن بریم". انگشتهایم روی بنر عکس شهید لرزید. دخترک گرسنهاش بود و در همان یکی دو دقیقه که آنجا بودم معلوم بود گرسنگی و خستگی بهانه است، معلوم بود چرا لج میکرد و بابا را بوس نمیکرد تا بروند؛ معلوم بود درد یتیمی نشسته به جانش. چیزی بیشتر از اینکه کجا شهید شدهاند و تسلیت و التماس دعا نتوانستم بگویم. نشد بگویم چهرهتان را و اشکهایتان را فراموش نمیکنم. روی دلم ماند که بگویم بمیرم برای تحمل آن سه روزی که شهیدتان زیر آوار #ساختمان_خبرگان بود.
قبل و بعد از گلزار هم خودم را درگیر شهدا و داستانشان کردم. فکر میکردم توی متن امشب از زندگی در جنگ بگویم، از زنده بودن مثل امید، از دلخوشیام موقع خرید...
اما صدای ترکیدن بغض همسر شهید و سجدهاش بر مزار همسرش نگذاشت #روزنگار امروز راه دیگری برود.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"جنگ آدمها را بزرگ میکند، شبیه شعار اما حقیقت"
روز بیستوچهارم جنگ رمضان
صبح مهدیار بهزور بیدارم کرد. حدود نیم ساعت چرت زدن و غلت زدنم را تحمل کرد و آخر غرش در آمد و آشپزخانه را نشان داد. نمیدانم تاثیر بهار است یا بیخوابیهای چند شب پیش.
اولین غذای سال چهارصدوپنج را امروز برای ناهار پختم. ماکارانی که تعریف از خود نباشد، عالی شد و مهدیار جبران چند روز بدغذایی را کرد. بعد از غذا مهدیار خوابید و من در برابر خواب مقاومت کردم و رفتم حمام. از حمام که آمدم چند خط بیشتر کتاب نخوانده بودم که مهدیار بیدار شد. هنوز مشخص نکردهام امسال چندتا کتاب بخوانم. با درنظر گرفتن تمام شدن مرخصی و شروع تدریسم از اول مهر، گمان نمیکنم بتوانم چهلتا بخوانم.
کمی کارهایم را کردم و از آنجا که کرم هنوز در لبم میلولد و به لب پایین هم سرایت کرده و رسما تبدیل شده به یک تیک عصبی، باز هم خرید را انتخاب کردم. قبل از را افتادن به تجویز دکتر عمل کردم و دو کپسول آزیترومایسین500 را با هم انداختم بالا. تکرر ادرار و کلیه درد نگذاشت از خرید لذت ببرم اما سه چهار قلم دیگر از لیست خط خورد. چون خانهی ماماناینها نزدیکتر بود به فروشگاه رفتیم آنجا تا از کلیه درد نمیرم. به محض رسیدن و رها شدن از فشار مثانه چیزی از درون شروع کرد چنگ زدن به شکم و بازوهام. ضعف مثل مایعی زرد و اسیدی از قفسهی سینه میریخت توی معده. آزیترومایسینها کار خودشان را کرده بودند. یادم رفته بود به دکتر بگویم در حالت کلی بنیهی ضعیفی دارم و قبلا با روزی یکی آزیترو هم ضعف کردهام.
تا حوالی ساعت نُه آنجا ماندیم و کمی سرحالتر شدم. همینکه مهدیار سرش با مامان و بابا گرم بود و توانستم دراز بکشم کلی کمک کرد.
دیشب وقتی شرح حال را برای دکترنا مینوشتم آخرش نوشتم "چقد درد و مرض دارم من😂". احساس میکنم مقاومتم در برابر از پا درنیامدن مربوط به مسائل جنگ است. جنگ آدم را قوی میکند. مثلا امروز عصر موقع عوض کردن پوشک مهدیار صدای جنگنده آمد. دور نبود و نزدیکتر میشد. بدون کوبیدن قلب به دیوارهی سینه، همانطور که پوشک را از زیر پای مهدیار در میآوردم به مجتبی گفتم زنگ بزند اطلاعات و گزارش بدهد صدا شنیدهایم. چسب پوشک جدید را که میبستم طرف پشت خط آدرس پرسیده بود و تند قطع کرده بود.
چهلوهشت ساعت هم تمام نشده ترامپ زرت و پرت کرد که پنج روز دیگر فرصت میدهد و وسط مذاکره است. جنگ رسانهای راه انداخت. ما هنوز قدرت رسانهمان از موشکهامان عقبتر است و این بد است. گاهی مذهبی جماعت اندرخم یک کوچه میمانند که جای تاسف است. من هم مستثنی نیستم البته. ولی برای نماندن در آن خم کوچه یککارهایی میکنم. مثل انتشار همین روزنگارها که برایم سخت بود اولش.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز بیستوپنجم جنگ رمضان
"بعد از جنگ ما چهکارهایم"
مهدیار که بیدار شد دلم نیامد دیگر بخوابم با اینکه به من کاری نداشت. البته اینکه میان خواب و بیداری چشمم به عکس #رهبر_شهید روی کنسول افتاد و یکدفعه همهچیز مثل برخورد صاعقه، یکباره و سهمگین، یادم آمد هم در پریدن خواب از سرم موثر بود. ساعت حدود یازده بود. موقع تعویض پوشک متوجه شدم باید ببرمش حمام. تنهایی حمام بردنش همیشه اول یک چالش سخت است و بعد از حمام یک آخیشِ راحت.
صبحانه را خوردیم و با هزار بازی و ادا لباسهای مهدیار را اسپری لکهبر زدم و ریختم توی ماشین. چند وقتی است ریختن لباس در ماشین لباسشویی یک روند طولانی دارد و فقط وقتی دکمهی شروع را میزنم میتوانم نفس راحت بکشم. چون مهدیار دیگر از صدای پمپاژ آب و موتور ماشین تعجب میکند و با چشمهایی گرد شده فقط تماشا میکند.
امروز نماز ظهرم را در اتاق مهدیار خواندم چون او نمیتوانست بین من و اسباببازیها یکی را انتخاب کند. بعد از نماز و کمی بازی رفتم سراغ ناهار درست کردن. برای سرگرم شدن مهدیار کمی ماش ریختم توی یک کاسه تا بازی کند. چندباری مچش را موقع خوردن ماش گرفتم و تذکر و توضیح دادم که نباید اینکار را کند. دست آخر بعد از یک اخم جدی وقتی دید فضا سنگین است از پنجره بیرون را نشان داد و توجهم را به "جوجو"ی خیالی جلب کرد. از تعجب اینکه فهمیده گاهی جوجوی بیرون را برای پیچاندن نشانش میدهم، دهانم باز مانده بود. و تعجب دوچندان برای بهکارگیری این روش حواسپرت کنی علیه خودم.
بیشترِ زمان پختن ناهار و شستن ظرفها شلوارم را گرفته بود و شبیه یک جوجه اردک دنبالم بود. اضطراب جداییاش امروز روی صد بود. اگر ساعت سهونیم خوابش نمیبرد دیگر دیوانه میشدم. حجم کارهای مجتبی راه نمیداد زود بیاید خانه. از فرصت خواب بودن مهدیار استفاده کردم و صحبتهای دیشب حاج حسین یکتا در شبکهی سه را دیدم. خدا خیر بدهد وحید یامینپور را که در صفحهاش توصیه کرده بود برنامه را. اخبار ضدونقیض و دروغ پراکنیهای رسانهها اینروزها کلافه کننده است. حرفهای حاج حسین به دلم نشست و امروز بیشتر از همیشه حس کردم من هیچم در برابر این آرمان و باید یادبگیرم بعضی چیزها را. همیشه دلم میخواست زمان جنگ زندگی میکردم. شاید شوهرم خط مقدم بود و من زنی قوی بودم که پشت جبهه همهی توانش را گذاشته بود برای انقلاب.
گاهی آدم باید ماهیت رویایش را کشف کند تا بفهمد همین حالا دارد رویایش را زندگی میکند. من برای همین هر روزم را مینویسم، برای خودم. و شاید برای دختری که سی سال دیگر همسن حالای من باشد و دلش بخواهد در زمانهی ما زندگی کند. شاید با خواندن خاطراتم کمی تنفس در این روزها را حس کند. روزهایی که بوی باروت میدهد و باران. دو روز است که قم بارانی است و امیدوارم فردا هم باشد که حسرتِ تجمع در باران به دلم نماند.
هنوز نمیتوانم تصوری از روزهای بعد از جنگ داشته باشم. نمیدانم روزهای پساجنگ چه نقشی دارم و آیا دوستش دارم یا نه. خداکند که نقشی داشته باشم، دوستداشتنی.
سهشنبه__۴فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز بیستوششم جنگ رمضان
"شاید این شبها را از روز الست نشانمان دادهاند"
ما با ساعت یازده بیدار شدن قرارداد بستهایم. از بهم خوردن ساعت خوابمان واقعا ناراحتم. از بهم خوردن برنامههایم بدم میآید و دقیقا همین بلا سرم آمده. قرار بود عید که چند روز مجتبی خانه است و بیشتر زمان دارد، صدمان را بگذاریم برای قطع شیر شب مهدیار و دورخیز کنیم برای جدا کردن جای خوابش. حالا چه؟ چون شیرم کم است تعداد دفعات بیدار شدن مهدیار دوبرابر شده، مجتبی نسبت به قبل از جنگ کمتر خانه است، مهدیار موقع خواب چند بار با کوچکترین صدایی مینشیند و میچسبد به من و میگوید "دَق". من هربار باید منشا صدا را برایش توضیح دهم تا کمی از ترس چشمهایش کم شود. مثل یک جوجه اردک میرود زیر پَروبالم و میخوابد. البته بدون شیر خوردن اصلا نمیخوابد. این در حالی است که چند ماه بود مستقل از شیر و حتی بدون بغلِ من، خودش میخوابید و من برای رسیدن به این مرحله خون دلها خورده بودم. خلاصه درمورد برنامههای مهدیار کاملا عقبگرد داشتهام.
امروز برای اولینبار با مهدیار به گلدانهای پاگرد آب دادیم. مهدیار با ذوق صدایش را برای گلدانها که بنظرش خیلی گوگولی بودند، نازک میکرد و نازشان میکرد(البته کاملا شبیه یک پسر و توأم با شدت عمل).
برای ناهار مامان از حرم غذا گرفته بود و آمد خانهی ما. از فرصت بودنش استفاده کردم و توانستم کارهای آشپزخانه را پیش ببرم. هرچه بیشتر میگذرد مطمئنتر میشوم که به یک کمکی ماهانه نیاز دارم. دیسک گردن واقعا اذیت میکند. آشپزخانه جای عجیبی است. البته من هم کمالگرا هستم ولی نه از آنها که فکر کنید آشپزخانهام برق بزند، بهعکس؛ کمالگرایی من را به انفعال میرساند و اکثرا کلا بیخیال کار میشوم.
دم غروب مجبور شدیم برویم خرید. با اینکه برای فردا مهمان داشتم و اولویت کارهای خانه بود اما مهدیار بهانهی رفتن مامان را میگرفت. رفتیم تا هم خریدهای آشپزخانه پیش برود و هم مهدیار دوری بزند. بعد از مغرب که برگشتیم، نماز را که خواندم توی آشپزخانه بودم تا ده شب. کمی استرس گرفتم که تمام نشود کارهایم. اما غیر از آشپزخانه بقیهی خانه حدودا مرتب است.
سرِ شام مجتبی بین خبرهایی که از جنگ و توییتها میداد، گفت شرکت در تجمعها واجب عینی است. عذابوجدان گرفتم و خواستم بعد از شام برویم اما مهدیار خوابش میآمد. اگر برویم بیرون بخوابد به محض برگشتن به خانه بیدار میشود با اخلاقی حسنه. جدای از واجب بودن یا نبودنش، بدونِ حرفهای مجتبی، دلم برای آن اتمسفر تنگ شده. مهدیار هم دلش تنگ شده و غروب که لباس تنش میکردم برویم خرید مدام شعار میداد. فکر میکرد میرویم تجمع. پدیدهی عجیبی است این همنفس شدن با مردمی که نمیشناسیشان اما خیلی به تو نزدیکاند. یک اتفاق جالب که در این شبها و راهپیماییها برایم افتاده این بوده که کسی را دیدهام و بینهایت احساس کردهام که میشناسمش. هر چه فکر کردهام یادم نیامده طرف کیست. بالای ده مورد این اتفاق برایم افتاده. نمیدانم شاید این شبها، شبهایی بوده که از روز الست نشانمان دادهاند. شبهایی که میشوند سپیده و صبح ظهور از پسشان میدمد. شاید چهرههای آشنا به نوعی خویشان مناند در یک رویداد مهم.
چهارشنبه__۵فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
روز بیستوهفتم جنگ رمضان
"همین یک سر را دارم آنهم فدای تو"
صبح ساعت یازده بیدار شدم. تا صبح دوبار بهطور جدی با مهدیار سر شیر بحثمان شد و نامبرده روی تشک نشست و ضمن جیغهایی ارث پدرش را از من طلب کرد. به هیچ زبانی هم متوجه نمیشد نیم ساعت اخیر را یکبند شیر خورده و باید حداقل نگران فک خودش باشد. این شده داستان چند شب اخیر ما و گمانم شیرم دیگر سیرش نمیکند.
به زور و ضرب مهدیار که میخواست بنشیند روی صندلی پلاستیکیاش و نمیتوانست بیدار شدم. یک لحظه در پایین کشیدن فتیلهی خواب یادم افتاد بعدازظهر مهمان دارم و کارهایم مانده. تا ساعت سه روی دور تند کار کردم. سرویسها و حمام را شستم، کاری که در زندگی مشترکمان شاید دو بار انجام داده بودم. اما یاد حرف دوستم افتادم که روز اول جنگ توصیه کرد به شستن سرویس برای خلاصی از فکروخیال. واقعا جواب بود.
مهمانم دوستی بود که از زمان دانشجویی هم را میشناختیم، درواقع آن زمان کراش بنده به حساب میآمد. اصفهان زندگی میکند و گاهی میآید قم منزل پدریاش. دوستم یک پسر چهاردهماهه دارد، یعنی دوماه کوچکتر از مهدیار. از دیروز به مهدیار وعدهی آمدن نینی را داده بودم و او ذوق کرده بود. البته گمانم در مواجههی حقیقی ذوقش کور شد. سهباری از دست نینی اشک ریخت، هم او یکمقدار شدیدالعمل بود و هم مهدیار زیادی مظلوم شده بود. اما شب که از مهدیار پرسیدم نینی کجاست اشاره به در کرد و خواست نینی بیاید.
امشب طلسم تجمع رفتنمان شکست و حسرت زیر باران در تجمع بودن به دلم نماند. مهدیار هم حسابی دلش تنگ شده بود. کمی که ایستادیم خسته شدم و رفتم آن طرف خیابان روی سکوهای جلوی یک گلفروشی نشستم. سرود ملی پخش کردند و قبلش مجری خواست موقع اهتزاز پرچم و پخش سرود همه احترام نظامی بگذارند. من تابهحال به این حرکت و فلسفهاش فکر نکرده بودم؛ اما امشب حس کردم معنیاش این است که با دست سرت را نشان میدهی و میگویی "همین یک سر را دارم آنهم فدای تو". بی هیچ خجالت از اول تا آخر سرود احترام نظامی گذاشتم و سرود را خواندم.
مهدیار را گذاشتیم روی زمین کمی راه برود تا خسته نشود. رفت سراغ گلدانهای گلفروشی که جلوی در گذاشته بود. مجتبی رفت تا جلوی خرابکاری را بگیرد. گلفروش روی پلهی جلوی مغازه نشسته بود و سیگار میکشید. چندبار به مجتبی گفت مهدیار را راحت بگذارد. دست آخر بلند شد، سیگارش را انداخت زمین و دولا شد روی یک سطل گل، از زیر آستین تیشرتش خالکوبیهایش بیرون زد وقتی داشت یک شاخه برای مهدیار جدا میکرد. اینروزها هرکس یکطور وطنداری میکند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
روز بیستونهم جنگ رمضان
"دو دستی تو را چسبیدهایم و رهایت نمیکنیم عزیزدل"
صبح با صدای مهیب جنگنده بیدار شدم. انگار روی پشتبام را داشتند ایزوگام میکردند و مشعلش تا ته باز بود. گوشی را برداشتم و ١١۴ را گرفتم. ساعت بالای گوشی ١١:٠۴ دقیقه را نشان میداد. شمارهی اطلاعات اشغال بود. مهدیار حسگرهایی دارد که انگار به من وصل هستند و زود بیدار شد. صدای زنی از توی کوچه آمد که با سادهدلی پرسید "صدای چیه؟". نمیدانم چرا برای این سوال ساده بغضم گرفت. دوست داشتم به آن زن بگویم این صدای #جنگنده است، همانکه تا الان هزارها جان عزیزِ هموطنمان را گرفته. این صدای چیزی است که بچههای تهران با شنیدنش میپرند توی بغل مامانشان. بغضهایم را فرو دادم و بهجای گفتن این جملهها به آن زن، به مهدیار لبخند زدم.
برای مهدیار بعد از چند روز پنکیک درست کردم. عاشق پنکیک درست کردن است چون موادش را خودش هم میزند و تنها صبحانهای که خوب میخورد همین است. مهدیار توی صندلیاش در حال گاز زدن به پنکیک بود که زنگ زدم و ماماناینها را برای شام دعوت کردم. بعد پیام دادم به دوستم و یکروز قرار گذاشتیم بیاید خانهمان. ظهر هم زنگ زدم آن یکی دوستم و قرار شد آخرهفته بیایند خانهمان، دوشنبه هم برای شام پدرومادر مجتبی را دعوت کردهایم. خلاصه این هفته را که تحلیلگرها گفته بودند سختترین هفتهی جنگ خواهد بود و احتمالا بمبارانها بیشتر میشود، من با مهمانی پر کردم.
مهدیار حدود ساعت سه بعدازظهر خوابید و من کتاب گرفتم دستم. کتابچه است درواقع که چون خیلی دوستش دارم از قصد طولش میدهم. "مردی با آرزوهای دوربُرد" در مورد #شهید_حسن_طهرانیمقدم ، پدر موشکی ایران، است. مردی که محصول زحمتهایش را حالا ما برداشت میکنیم و بین عددهای پیشروندهی موجهای #وعده_صادق کیف میکنیم و غرور وجودمان را پر میکند. خیلی شگفتانگیز است. داشتم فکر میکردم حاج حسن میتوانست اینقدر بلندپرواز نباشد و به یک روتین فرماندهی بسنده میکرد، اما نکرد و حالا این روزها اثرش دنیا را تکان داده، این روزهایی که خودش نیست. من از ایشان فقط آن صدا را شنیدهام که موقع پرتاب موشک میگویند "خدایا میدانیم که قادر مطلق تویی" و به طرز عجیبی این صدا ملکوتی است و اولینبار که شنیدم بدون اینکه صاحبش را بشناسم دلم را لرزاند.
شام را از سر شب آماده کردم و برنج را که گذاشتم دم بکشد همگی آماده شدیم برای تجمع. امشب قصد کرده بودم مهدیار را ببرم سر میز نقاشی بچهها چون دیشب موقع برگشت با حسرت نگاهشان کرده بود. نشاندمش روی صندلی و یک برگه که رویش نقشهی ایران را کشیده بودند و قبلا بچهای رنگش کرده بود را گذاشتم جلویش و مداد را دادم دستش. یکی هم خودش برداشت و دو دستی شروع به خطخطی کرد. به نقشِ ایران و دستهای مهدیار که نگاه کردم از دلم گذشت "دو دستی تو را چسبیدهایم و رهایت نمیکنیم عزیزدل".
شنبه__٨فروردین١۴٠۵
پینوشت: موقع نوشتن از شهید طهرانی مقدم صدای انفجار دوری آمد. همه چیز این روزها در شگفتانگیزترین حالت خود قرار دارد.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱