"جنگ آدمها را بزرگ میکند، شبیه شعار اما حقیقت"
روز بیستوچهارم جنگ رمضان
صبح مهدیار بهزور بیدارم کرد. حدود نیم ساعت چرت زدن و غلت زدنم را تحمل کرد و آخر غرش در آمد و آشپزخانه را نشان داد. نمیدانم تاثیر بهار است یا بیخوابیهای چند شب پیش.
اولین غذای سال چهارصدوپنج را امروز برای ناهار پختم. ماکارانی که تعریف از خود نباشد، عالی شد و مهدیار جبران چند روز بدغذایی را کرد. بعد از غذا مهدیار خوابید و من در برابر خواب مقاومت کردم و رفتم حمام. از حمام که آمدم چند خط بیشتر کتاب نخوانده بودم که مهدیار بیدار شد. هنوز مشخص نکردهام امسال چندتا کتاب بخوانم. با درنظر گرفتن تمام شدن مرخصی و شروع تدریسم از اول مهر، گمان نمیکنم بتوانم چهلتا بخوانم.
کمی کارهایم را کردم و از آنجا که کرم هنوز در لبم میلولد و به لب پایین هم سرایت کرده و رسما تبدیل شده به یک تیک عصبی، باز هم خرید را انتخاب کردم. قبل از را افتادن به تجویز دکتر عمل کردم و دو کپسول آزیترومایسین500 را با هم انداختم بالا. تکرر ادرار و کلیه درد نگذاشت از خرید لذت ببرم اما سه چهار قلم دیگر از لیست خط خورد. چون خانهی ماماناینها نزدیکتر بود به فروشگاه رفتیم آنجا تا از کلیه درد نمیرم. به محض رسیدن و رها شدن از فشار مثانه چیزی از درون شروع کرد چنگ زدن به شکم و بازوهام. ضعف مثل مایعی زرد و اسیدی از قفسهی سینه میریخت توی معده. آزیترومایسینها کار خودشان را کرده بودند. یادم رفته بود به دکتر بگویم در حالت کلی بنیهی ضعیفی دارم و قبلا با روزی یکی آزیترو هم ضعف کردهام.
تا حوالی ساعت نُه آنجا ماندیم و کمی سرحالتر شدم. همینکه مهدیار سرش با مامان و بابا گرم بود و توانستم دراز بکشم کلی کمک کرد.
دیشب وقتی شرح حال را برای دکترنا مینوشتم آخرش نوشتم "چقد درد و مرض دارم من😂". احساس میکنم مقاومتم در برابر از پا درنیامدن مربوط به مسائل جنگ است. جنگ آدم را قوی میکند. مثلا امروز عصر موقع عوض کردن پوشک مهدیار صدای جنگنده آمد. دور نبود و نزدیکتر میشد. بدون کوبیدن قلب به دیوارهی سینه، همانطور که پوشک را از زیر پای مهدیار در میآوردم به مجتبی گفتم زنگ بزند اطلاعات و گزارش بدهد صدا شنیدهایم. چسب پوشک جدید را که میبستم طرف پشت خط آدرس پرسیده بود و تند قطع کرده بود.
چهلوهشت ساعت هم تمام نشده ترامپ زرت و پرت کرد که پنج روز دیگر فرصت میدهد و وسط مذاکره است. جنگ رسانهای راه انداخت. ما هنوز قدرت رسانهمان از موشکهامان عقبتر است و این بد است. گاهی مذهبی جماعت اندرخم یک کوچه میمانند که جای تاسف است. من هم مستثنی نیستم البته. ولی برای نماندن در آن خم کوچه یککارهایی میکنم. مثل انتشار همین روزنگارها که برایم سخت بود اولش.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز بیستوپنجم جنگ رمضان
"بعد از جنگ ما چهکارهایم"
مهدیار که بیدار شد دلم نیامد دیگر بخوابم با اینکه به من کاری نداشت. البته اینکه میان خواب و بیداری چشمم به عکس #رهبر_شهید روی کنسول افتاد و یکدفعه همهچیز مثل برخورد صاعقه، یکباره و سهمگین، یادم آمد هم در پریدن خواب از سرم موثر بود. ساعت حدود یازده بود. موقع تعویض پوشک متوجه شدم باید ببرمش حمام. تنهایی حمام بردنش همیشه اول یک چالش سخت است و بعد از حمام یک آخیشِ راحت.
صبحانه را خوردیم و با هزار بازی و ادا لباسهای مهدیار را اسپری لکهبر زدم و ریختم توی ماشین. چند وقتی است ریختن لباس در ماشین لباسشویی یک روند طولانی دارد و فقط وقتی دکمهی شروع را میزنم میتوانم نفس راحت بکشم. چون مهدیار دیگر از صدای پمپاژ آب و موتور ماشین تعجب میکند و با چشمهایی گرد شده فقط تماشا میکند.
امروز نماز ظهرم را در اتاق مهدیار خواندم چون او نمیتوانست بین من و اسباببازیها یکی را انتخاب کند. بعد از نماز و کمی بازی رفتم سراغ ناهار درست کردن. برای سرگرم شدن مهدیار کمی ماش ریختم توی یک کاسه تا بازی کند. چندباری مچش را موقع خوردن ماش گرفتم و تذکر و توضیح دادم که نباید اینکار را کند. دست آخر بعد از یک اخم جدی وقتی دید فضا سنگین است از پنجره بیرون را نشان داد و توجهم را به "جوجو"ی خیالی جلب کرد. از تعجب اینکه فهمیده گاهی جوجوی بیرون را برای پیچاندن نشانش میدهم، دهانم باز مانده بود. و تعجب دوچندان برای بهکارگیری این روش حواسپرت کنی علیه خودم.
بیشترِ زمان پختن ناهار و شستن ظرفها شلوارم را گرفته بود و شبیه یک جوجه اردک دنبالم بود. اضطراب جداییاش امروز روی صد بود. اگر ساعت سهونیم خوابش نمیبرد دیگر دیوانه میشدم. حجم کارهای مجتبی راه نمیداد زود بیاید خانه. از فرصت خواب بودن مهدیار استفاده کردم و صحبتهای دیشب حاج حسین یکتا در شبکهی سه را دیدم. خدا خیر بدهد وحید یامینپور را که در صفحهاش توصیه کرده بود برنامه را. اخبار ضدونقیض و دروغ پراکنیهای رسانهها اینروزها کلافه کننده است. حرفهای حاج حسین به دلم نشست و امروز بیشتر از همیشه حس کردم من هیچم در برابر این آرمان و باید یادبگیرم بعضی چیزها را. همیشه دلم میخواست زمان جنگ زندگی میکردم. شاید شوهرم خط مقدم بود و من زنی قوی بودم که پشت جبهه همهی توانش را گذاشته بود برای انقلاب.
گاهی آدم باید ماهیت رویایش را کشف کند تا بفهمد همین حالا دارد رویایش را زندگی میکند. من برای همین هر روزم را مینویسم، برای خودم. و شاید برای دختری که سی سال دیگر همسن حالای من باشد و دلش بخواهد در زمانهی ما زندگی کند. شاید با خواندن خاطراتم کمی تنفس در این روزها را حس کند. روزهایی که بوی باروت میدهد و باران. دو روز است که قم بارانی است و امیدوارم فردا هم باشد که حسرتِ تجمع در باران به دلم نماند.
هنوز نمیتوانم تصوری از روزهای بعد از جنگ داشته باشم. نمیدانم روزهای پساجنگ چه نقشی دارم و آیا دوستش دارم یا نه. خداکند که نقشی داشته باشم، دوستداشتنی.
سهشنبه__۴فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز بیستوششم جنگ رمضان
"شاید این شبها را از روز الست نشانمان دادهاند"
ما با ساعت یازده بیدار شدن قرارداد بستهایم. از بهم خوردن ساعت خوابمان واقعا ناراحتم. از بهم خوردن برنامههایم بدم میآید و دقیقا همین بلا سرم آمده. قرار بود عید که چند روز مجتبی خانه است و بیشتر زمان دارد، صدمان را بگذاریم برای قطع شیر شب مهدیار و دورخیز کنیم برای جدا کردن جای خوابش. حالا چه؟ چون شیرم کم است تعداد دفعات بیدار شدن مهدیار دوبرابر شده، مجتبی نسبت به قبل از جنگ کمتر خانه است، مهدیار موقع خواب چند بار با کوچکترین صدایی مینشیند و میچسبد به من و میگوید "دَق". من هربار باید منشا صدا را برایش توضیح دهم تا کمی از ترس چشمهایش کم شود. مثل یک جوجه اردک میرود زیر پَروبالم و میخوابد. البته بدون شیر خوردن اصلا نمیخوابد. این در حالی است که چند ماه بود مستقل از شیر و حتی بدون بغلِ من، خودش میخوابید و من برای رسیدن به این مرحله خون دلها خورده بودم. خلاصه درمورد برنامههای مهدیار کاملا عقبگرد داشتهام.
امروز برای اولینبار با مهدیار به گلدانهای پاگرد آب دادیم. مهدیار با ذوق صدایش را برای گلدانها که بنظرش خیلی گوگولی بودند، نازک میکرد و نازشان میکرد(البته کاملا شبیه یک پسر و توأم با شدت عمل).
برای ناهار مامان از حرم غذا گرفته بود و آمد خانهی ما. از فرصت بودنش استفاده کردم و توانستم کارهای آشپزخانه را پیش ببرم. هرچه بیشتر میگذرد مطمئنتر میشوم که به یک کمکی ماهانه نیاز دارم. دیسک گردن واقعا اذیت میکند. آشپزخانه جای عجیبی است. البته من هم کمالگرا هستم ولی نه از آنها که فکر کنید آشپزخانهام برق بزند، بهعکس؛ کمالگرایی من را به انفعال میرساند و اکثرا کلا بیخیال کار میشوم.
دم غروب مجبور شدیم برویم خرید. با اینکه برای فردا مهمان داشتم و اولویت کارهای خانه بود اما مهدیار بهانهی رفتن مامان را میگرفت. رفتیم تا هم خریدهای آشپزخانه پیش برود و هم مهدیار دوری بزند. بعد از مغرب که برگشتیم، نماز را که خواندم توی آشپزخانه بودم تا ده شب. کمی استرس گرفتم که تمام نشود کارهایم. اما غیر از آشپزخانه بقیهی خانه حدودا مرتب است.
سرِ شام مجتبی بین خبرهایی که از جنگ و توییتها میداد، گفت شرکت در تجمعها واجب عینی است. عذابوجدان گرفتم و خواستم بعد از شام برویم اما مهدیار خوابش میآمد. اگر برویم بیرون بخوابد به محض برگشتن به خانه بیدار میشود با اخلاقی حسنه. جدای از واجب بودن یا نبودنش، بدونِ حرفهای مجتبی، دلم برای آن اتمسفر تنگ شده. مهدیار هم دلش تنگ شده و غروب که لباس تنش میکردم برویم خرید مدام شعار میداد. فکر میکرد میرویم تجمع. پدیدهی عجیبی است این همنفس شدن با مردمی که نمیشناسیشان اما خیلی به تو نزدیکاند. یک اتفاق جالب که در این شبها و راهپیماییها برایم افتاده این بوده که کسی را دیدهام و بینهایت احساس کردهام که میشناسمش. هر چه فکر کردهام یادم نیامده طرف کیست. بالای ده مورد این اتفاق برایم افتاده. نمیدانم شاید این شبها، شبهایی بوده که از روز الست نشانمان دادهاند. شبهایی که میشوند سپیده و صبح ظهور از پسشان میدمد. شاید چهرههای آشنا به نوعی خویشان مناند در یک رویداد مهم.
چهارشنبه__۵فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
روز بیستوهفتم جنگ رمضان
"همین یک سر را دارم آنهم فدای تو"
صبح ساعت یازده بیدار شدم. تا صبح دوبار بهطور جدی با مهدیار سر شیر بحثمان شد و نامبرده روی تشک نشست و ضمن جیغهایی ارث پدرش را از من طلب کرد. به هیچ زبانی هم متوجه نمیشد نیم ساعت اخیر را یکبند شیر خورده و باید حداقل نگران فک خودش باشد. این شده داستان چند شب اخیر ما و گمانم شیرم دیگر سیرش نمیکند.
به زور و ضرب مهدیار که میخواست بنشیند روی صندلی پلاستیکیاش و نمیتوانست بیدار شدم. یک لحظه در پایین کشیدن فتیلهی خواب یادم افتاد بعدازظهر مهمان دارم و کارهایم مانده. تا ساعت سه روی دور تند کار کردم. سرویسها و حمام را شستم، کاری که در زندگی مشترکمان شاید دو بار انجام داده بودم. اما یاد حرف دوستم افتادم که روز اول جنگ توصیه کرد به شستن سرویس برای خلاصی از فکروخیال. واقعا جواب بود.
مهمانم دوستی بود که از زمان دانشجویی هم را میشناختیم، درواقع آن زمان کراش بنده به حساب میآمد. اصفهان زندگی میکند و گاهی میآید قم منزل پدریاش. دوستم یک پسر چهاردهماهه دارد، یعنی دوماه کوچکتر از مهدیار. از دیروز به مهدیار وعدهی آمدن نینی را داده بودم و او ذوق کرده بود. البته گمانم در مواجههی حقیقی ذوقش کور شد. سهباری از دست نینی اشک ریخت، هم او یکمقدار شدیدالعمل بود و هم مهدیار زیادی مظلوم شده بود. اما شب که از مهدیار پرسیدم نینی کجاست اشاره به در کرد و خواست نینی بیاید.
امشب طلسم تجمع رفتنمان شکست و حسرت زیر باران در تجمع بودن به دلم نماند. مهدیار هم حسابی دلش تنگ شده بود. کمی که ایستادیم خسته شدم و رفتم آن طرف خیابان روی سکوهای جلوی یک گلفروشی نشستم. سرود ملی پخش کردند و قبلش مجری خواست موقع اهتزاز پرچم و پخش سرود همه احترام نظامی بگذارند. من تابهحال به این حرکت و فلسفهاش فکر نکرده بودم؛ اما امشب حس کردم معنیاش این است که با دست سرت را نشان میدهی و میگویی "همین یک سر را دارم آنهم فدای تو". بی هیچ خجالت از اول تا آخر سرود احترام نظامی گذاشتم و سرود را خواندم.
مهدیار را گذاشتیم روی زمین کمی راه برود تا خسته نشود. رفت سراغ گلدانهای گلفروشی که جلوی در گذاشته بود. مجتبی رفت تا جلوی خرابکاری را بگیرد. گلفروش روی پلهی جلوی مغازه نشسته بود و سیگار میکشید. چندبار به مجتبی گفت مهدیار را راحت بگذارد. دست آخر بلند شد، سیگارش را انداخت زمین و دولا شد روی یک سطل گل، از زیر آستین تیشرتش خالکوبیهایش بیرون زد وقتی داشت یک شاخه برای مهدیار جدا میکرد. اینروزها هرکس یکطور وطنداری میکند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
روز بیستونهم جنگ رمضان
"دو دستی تو را چسبیدهایم و رهایت نمیکنیم عزیزدل"
صبح با صدای مهیب جنگنده بیدار شدم. انگار روی پشتبام را داشتند ایزوگام میکردند و مشعلش تا ته باز بود. گوشی را برداشتم و ١١۴ را گرفتم. ساعت بالای گوشی ١١:٠۴ دقیقه را نشان میداد. شمارهی اطلاعات اشغال بود. مهدیار حسگرهایی دارد که انگار به من وصل هستند و زود بیدار شد. صدای زنی از توی کوچه آمد که با سادهدلی پرسید "صدای چیه؟". نمیدانم چرا برای این سوال ساده بغضم گرفت. دوست داشتم به آن زن بگویم این صدای #جنگنده است، همانکه تا الان هزارها جان عزیزِ هموطنمان را گرفته. این صدای چیزی است که بچههای تهران با شنیدنش میپرند توی بغل مامانشان. بغضهایم را فرو دادم و بهجای گفتن این جملهها به آن زن، به مهدیار لبخند زدم.
برای مهدیار بعد از چند روز پنکیک درست کردم. عاشق پنکیک درست کردن است چون موادش را خودش هم میزند و تنها صبحانهای که خوب میخورد همین است. مهدیار توی صندلیاش در حال گاز زدن به پنکیک بود که زنگ زدم و ماماناینها را برای شام دعوت کردم. بعد پیام دادم به دوستم و یکروز قرار گذاشتیم بیاید خانهمان. ظهر هم زنگ زدم آن یکی دوستم و قرار شد آخرهفته بیایند خانهمان، دوشنبه هم برای شام پدرومادر مجتبی را دعوت کردهایم. خلاصه این هفته را که تحلیلگرها گفته بودند سختترین هفتهی جنگ خواهد بود و احتمالا بمبارانها بیشتر میشود، من با مهمانی پر کردم.
مهدیار حدود ساعت سه بعدازظهر خوابید و من کتاب گرفتم دستم. کتابچه است درواقع که چون خیلی دوستش دارم از قصد طولش میدهم. "مردی با آرزوهای دوربُرد" در مورد #شهید_حسن_طهرانیمقدم ، پدر موشکی ایران، است. مردی که محصول زحمتهایش را حالا ما برداشت میکنیم و بین عددهای پیشروندهی موجهای #وعده_صادق کیف میکنیم و غرور وجودمان را پر میکند. خیلی شگفتانگیز است. داشتم فکر میکردم حاج حسن میتوانست اینقدر بلندپرواز نباشد و به یک روتین فرماندهی بسنده میکرد، اما نکرد و حالا این روزها اثرش دنیا را تکان داده، این روزهایی که خودش نیست. من از ایشان فقط آن صدا را شنیدهام که موقع پرتاب موشک میگویند "خدایا میدانیم که قادر مطلق تویی" و به طرز عجیبی این صدا ملکوتی است و اولینبار که شنیدم بدون اینکه صاحبش را بشناسم دلم را لرزاند.
شام را از سر شب آماده کردم و برنج را که گذاشتم دم بکشد همگی آماده شدیم برای تجمع. امشب قصد کرده بودم مهدیار را ببرم سر میز نقاشی بچهها چون دیشب موقع برگشت با حسرت نگاهشان کرده بود. نشاندمش روی صندلی و یک برگه که رویش نقشهی ایران را کشیده بودند و قبلا بچهای رنگش کرده بود را گذاشتم جلویش و مداد را دادم دستش. یکی هم خودش برداشت و دو دستی شروع به خطخطی کرد. به نقشِ ایران و دستهای مهدیار که نگاه کردم از دلم گذشت "دو دستی تو را چسبیدهایم و رهایت نمیکنیم عزیزدل".
شنبه__٨فروردین١۴٠۵
پینوشت: موقع نوشتن از شهید طهرانی مقدم صدای انفجار دوری آمد. همه چیز این روزها در شگفتانگیزترین حالت خود قرار دارد.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
هدایت شده از روزهای مادرانه
روزی را که فهمیدم باردارم یادم هست. پایم روی زمین نبود. یک موجود زنده در شکمم بود، ولی من سبک شده بودم. از آزمایشگاهی در میدان تجریش (همانجایی که در جنگ ۱۲روزه با یک موشک رفت روی هوا) بیرون آمدم و زنگ زدم به همسرم: مامان شدم!
آدمهای توی خیابان زنی را میدیدند که صورتش برق میزند و خندهاش از این سر تا آن سر صورتش کشیده شده و به جای راه رفتن، بپر بپر میکند! پروانهها توی دلم بال میزدند و من خوشحالترین زن جهان بودم...
.
آه عزیز دلم! کدام اهریمنی تو را و پروانههای صورتی توی دلت را به زیر خاک کشید؟ شیرینترین روزهای عمرت به کدام گناه چنین خاکستری شد؟
چقدر سبک شدی مامانجان!
دیگر پایت روی زمین نیست!
بال زدی و رفتی بالای بالای بالا...
.
ألا لعنة الله علي القوم الظالمين
.
پ.ن. این برگه سونوگرافی و عروسک صورتی را امروز از زیر آوار بمباران درآوردند.
#روزهای_مادرانه
#روزهای_جنگ
روز سیام جنگ رمضان
"باران زودتر آمد یا جنگندهها زودتر گورشان را گم کردند؟"
صبح ساعت ده دقیقه به ده بیدار شدیم و طلسم ساعت یازده شکسته شد که البته من راضی نبودم و به شدت خوابم میآمد. بعد از صبحانه و بازی با مهدیار، سر ظهر دوباره خوابید. مشکل من همین است که با وجود کمبود خواب در طول روز سخت خوابم میبرد و معمولا زمانهایی که دوست دارم بخوابم مهدیار پرانرژی است. کتاب "مردی با آرزوهای دوربرد" را تمام کردم. خیلی اسم کتاب را دوست دارم و واقعا روی شخصیت اصلی نشسته. بعد هم نشستم چیزهایی برای برنامهی امسال نوشتم. دلم نیامد در مورد تعداد کتابهای هدف امسال عقبگرد داشته باشم. نوشتم چهلویک کتاب تا آخر سال.
کلی صبوری کردم تا مجتبی از سر کار بیاید. نزدیک غروب بود دیگر. آمده نیامده مهدیار را سپردم دستش و رفتم حمام. نرسیدم شام درست کنم، یک علت اصلی هم این است که همیشه نمیدانم چی درست کنم. از حمام که آمدم مهدیار شیر خورد و خوابید. خودم هم چرتکی زدم.
قرار شد برویم برای شام آش بخریم. در ذهنم بود اول میرویم آش میخوریم و بعد میرویم تجمع. اما دلم نیامد به تهدیگ تجمع برسم. وقتی رسیدیم میدان امام جمعیت جلوی بانک صادرات ایستاده بود برخلاف شبهای گذشته. نیروهای مارش نظامی را که دیدیم متوجه شدیم قرار است شهید بیاورند. یک خانمی از اقوامشان هم بود که خیلی بیتابی میکرد و مدام با ضجه چیزهایی میگفت. خالهزهرا عکس دو شهید را نشان داد و گفت "من چشمم نمیبینه ببین اون یکیام بچهست؟". تازه متوجه عکسها شدم، یک پسر چهارده ساله و یک دختر بیست ساله. سنشان را بعدا مداح گفت. از شهدای چند شب پیش پردیسان که شش خانه با خاک یکسان شده بود. خانهی این شهدا گویا درصد تخریب کمتری داشته چون پدر و مادر و یک خواهرشان زنده ماندند. به قول آن خانم که ضجه میزد چه ماندنی وقتی قرار است دستهگلهایشان بدون خداحافظی بروند زیر خاک.
مادر و پدر هنوز نمیدانند گلهایشان پرپر شده و شرایط جسمی مناسبی ندارند برای دانستن. بهشان گفتهاند بچهها در بیمارستان دیگری هستند که گویا تمام نگرانی مادر خانواده تنها و غریب ماندن بچهها در بیمارستان دیگر است.
تابوت شهدا را از چندقدمیام بردند روی سن و بلند بلند "یاحسین" میگفتند. اسم پسر معین بود و اسم دختر مائده. هر دو خوش قیافه و به معنی واقعی کلمه دستهگل. دختر موهایش را کج ریخته بود بیرون شال و گردنش هم پیدا بود. مات به چهرهاش نگاه میکردم تا وقتی که روضهخوان از پهلوی شکستهی حضرت زهرا گفت و بغضم ترکید.
آش گیرمان نیامد و ساندویچ همبرگر خریدیم. از مغازه تا خانه هر چند دقیقه یکبار بوی همبرگر زیر دماغ مهدیار خورد و هی گفت "به". وقتی رسیدیم با عجله از پلهها آمدم بالا و تند تند زیپ کاپشنش را باز کردم تا بچهم زودتر غذا بخورد. داشتم به مهدیار میگفتم الان بابا "بَه" را میآورد که صدای "هوهو" آمد و جملاتم مقطع و آرام شد. مجتبی که رسید بالا به چشمهای نگرانم نگاه کرد و با اشاره تایید کرد که جنگنده است. یکی نبود، چندتا بودند و نزدیک و سرگردان. احتمالا چرخ میزدند تا جاسوسشان یکطوری گرا بدهد. حدود هفت هشت دقیقه چرخیدند. ما توی اتاق نشسته بودیم و ذکر میگفتیم. برای اینکه مهدیار ازم جدا نشود پا روی قوانینم گذاشتم و خارج از نوبت شیرش دادم.
باران زودتر آمد یا جنگندهها زودتر گورشان را گم کردند، نمیدانم. اما گمانم باران کورشان کرد و به هدفشان که حتما مهم بود که اینهمه لشگرکشی کرده بودند، نرسیدند.
شنبه__٩فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱