هدایت شده از روزهای مادرانه
روزی را که فهمیدم باردارم یادم هست. پایم روی زمین نبود. یک موجود زنده در شکمم بود، ولی من سبک شده بودم. از آزمایشگاهی در میدان تجریش (همانجایی که در جنگ ۱۲روزه با یک موشک رفت روی هوا) بیرون آمدم و زنگ زدم به همسرم: مامان شدم!
آدمهای توی خیابان زنی را میدیدند که صورتش برق میزند و خندهاش از این سر تا آن سر صورتش کشیده شده و به جای راه رفتن، بپر بپر میکند! پروانهها توی دلم بال میزدند و من خوشحالترین زن جهان بودم...
.
آه عزیز دلم! کدام اهریمنی تو را و پروانههای صورتی توی دلت را به زیر خاک کشید؟ شیرینترین روزهای عمرت به کدام گناه چنین خاکستری شد؟
چقدر سبک شدی مامانجان!
دیگر پایت روی زمین نیست!
بال زدی و رفتی بالای بالای بالا...
.
ألا لعنة الله علي القوم الظالمين
.
پ.ن. این برگه سونوگرافی و عروسک صورتی را امروز از زیر آوار بمباران درآوردند.
#روزهای_مادرانه
#روزهای_جنگ
روز سیام جنگ رمضان
"باران زودتر آمد یا جنگندهها زودتر گورشان را گم کردند؟"
صبح ساعت ده دقیقه به ده بیدار شدیم و طلسم ساعت یازده شکسته شد که البته من راضی نبودم و به شدت خوابم میآمد. بعد از صبحانه و بازی با مهدیار، سر ظهر دوباره خوابید. مشکل من همین است که با وجود کمبود خواب در طول روز سخت خوابم میبرد و معمولا زمانهایی که دوست دارم بخوابم مهدیار پرانرژی است. کتاب "مردی با آرزوهای دوربرد" را تمام کردم. خیلی اسم کتاب را دوست دارم و واقعا روی شخصیت اصلی نشسته. بعد هم نشستم چیزهایی برای برنامهی امسال نوشتم. دلم نیامد در مورد تعداد کتابهای هدف امسال عقبگرد داشته باشم. نوشتم چهلویک کتاب تا آخر سال.
کلی صبوری کردم تا مجتبی از سر کار بیاید. نزدیک غروب بود دیگر. آمده نیامده مهدیار را سپردم دستش و رفتم حمام. نرسیدم شام درست کنم، یک علت اصلی هم این است که همیشه نمیدانم چی درست کنم. از حمام که آمدم مهدیار شیر خورد و خوابید. خودم هم چرتکی زدم.
قرار شد برویم برای شام آش بخریم. در ذهنم بود اول میرویم آش میخوریم و بعد میرویم تجمع. اما دلم نیامد به تهدیگ تجمع برسم. وقتی رسیدیم میدان امام جمعیت جلوی بانک صادرات ایستاده بود برخلاف شبهای گذشته. نیروهای مارش نظامی را که دیدیم متوجه شدیم قرار است شهید بیاورند. یک خانمی از اقوامشان هم بود که خیلی بیتابی میکرد و مدام با ضجه چیزهایی میگفت. خالهزهرا عکس دو شهید را نشان داد و گفت "من چشمم نمیبینه ببین اون یکیام بچهست؟". تازه متوجه عکسها شدم، یک پسر چهارده ساله و یک دختر بیست ساله. سنشان را بعدا مداح گفت. از شهدای چند شب پیش پردیسان که شش خانه با خاک یکسان شده بود. خانهی این شهدا گویا درصد تخریب کمتری داشته چون پدر و مادر و یک خواهرشان زنده ماندند. به قول آن خانم که ضجه میزد چه ماندنی وقتی قرار است دستهگلهایشان بدون خداحافظی بروند زیر خاک.
مادر و پدر هنوز نمیدانند گلهایشان پرپر شده و شرایط جسمی مناسبی ندارند برای دانستن. بهشان گفتهاند بچهها در بیمارستان دیگری هستند که گویا تمام نگرانی مادر خانواده تنها و غریب ماندن بچهها در بیمارستان دیگر است.
تابوت شهدا را از چندقدمیام بردند روی سن و بلند بلند "یاحسین" میگفتند. اسم پسر معین بود و اسم دختر مائده. هر دو خوش قیافه و به معنی واقعی کلمه دستهگل. دختر موهایش را کج ریخته بود بیرون شال و گردنش هم پیدا بود. مات به چهرهاش نگاه میکردم تا وقتی که روضهخوان از پهلوی شکستهی حضرت زهرا گفت و بغضم ترکید.
آش گیرمان نیامد و ساندویچ همبرگر خریدیم. از مغازه تا خانه هر چند دقیقه یکبار بوی همبرگر زیر دماغ مهدیار خورد و هی گفت "به". وقتی رسیدیم با عجله از پلهها آمدم بالا و تند تند زیپ کاپشنش را باز کردم تا بچهم زودتر غذا بخورد. داشتم به مهدیار میگفتم الان بابا "بَه" را میآورد که صدای "هوهو" آمد و جملاتم مقطع و آرام شد. مجتبی که رسید بالا به چشمهای نگرانم نگاه کرد و با اشاره تایید کرد که جنگنده است. یکی نبود، چندتا بودند و نزدیک و سرگردان. احتمالا چرخ میزدند تا جاسوسشان یکطوری گرا بدهد. حدود هفت هشت دقیقه چرخیدند. ما توی اتاق نشسته بودیم و ذکر میگفتیم. برای اینکه مهدیار ازم جدا نشود پا روی قوانینم گذاشتم و خارج از نوبت شیرش دادم.
باران زودتر آمد یا جنگندهها زودتر گورشان را گم کردند، نمیدانم. اما گمانم باران کورشان کرد و به هدفشان که حتما مهم بود که اینهمه لشگرکشی کرده بودند، نرسیدند.
شنبه__٩فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
هدایت شده از روایت قم
تشییع جنازه شهید غریب
بخش سوم
لبیک یا رقیه
زیر دو تابوت دختربچه را گرفتم. دختربچه که نگویم، فرشته بودند، زیبا با موهایی طلایی
لیمار و لیان
صداهایی با لهجه عربی در از بغض احساس فریاد میزد.
لبیک یا رقیه، لبیک رقیه
بغضم ترکید.
آخر این بچهها مگر چه گناهی داشتند
نامردها، از خدا بیخبرها
این روزها همهاش
عاشورا است
یکروز رقیه میبینیم.
ادامه دارد...
روز سیویکم جنگ رمضان
"یک بدیِ دوست داشتنی"
مهدیار بلند شد نشست به نق زدن برای شیر. همانطور که خواباندمش کنارم، سفیدی هوا را از پنجره دیدم. باورم نمیشد از دیشب تا روشن شدن هوا برای شیر بیدار نشده. عجیبتر اینکه حالا هم بدون شیر خوردن خوابش برد. من هم پتو را کشیدم تا روی شانه و مست خواب و خوشحالی شیر نخواستن مهدیار شدم. هنوز خوابم سنگین نشده بود که صدای محوی آمد. فکر نکردم ممکن است انفجار باشد یا چه، فقط به خوابی فکر کردم که مثل مادهی مخدر زیر پوستم خزیده بود. اما چندثانیه نگذشت که "بومب" همهجا را پر کرد و خانه لرزید. پتو را کنار زدم و به مجتبی که بیدار شده بود گفتم "زد". با سر تایید کرد و بازهم همهجا لرزید و صدا آمد، باز هم؛ باز هم؛ و باز هم. نمیدانم، نشمردم، اما زیاد بود. صدای محوِ سوت مانند موشک میآمد که منجر به انفجار میشد. هیچ دفعهای نبوده که با شنیدن صدای انفجار فکر نکنم بعدی میخورد روی خانهی ما و همیشه سعی کردم کمترین فاصله را با مهدیار و مجتبی داشته باشم.
ساعت حدود شش و بیست دقیقه بود که گوشی به دست دنبال خبر بودیم که کجا را زده. خدا خدا میکردم خسارت جانی نبوده باشد. انگار شهرک صنعتی شکوهیه بوده و همزمان پردیسان را هم زده بود. شکوهیه نزدیکمان است و پردیسان از جایی که ما هستیم دقیقا آنطرف شهر است. به دخترخالهام که پردیسان زندگی میکند پیام دادم و جویای احوالش شدم. و خوابم برد. ساعت ده که مهدیار بیدار شد پیام فاطمه آمده بود که دیشب بعد از صدای جنگندهها آمده بودند خانهی خاله خوابیده بودند.
بعد از صبحانه و کمی بازی مهدیار دوباره خوابش گرفت. من هم کتاب "باغ کیانوش" را دست گرفتم. تمام که بشود حتما باید فیلمش را ببینم. کتاب به لحاظ تصویرسازی فوقالعاده بود و جذبم کرد، نوبت بعدی خواب مهدیار هم بکوب خواندمش. غروب بود که مهدیار بیدار شد. برنج خیس کردم و به خورش که داشت جا میافتاد سر زدم. پدرومادر مجتبی از بم میرسیدند و مهمانمان بودند. خورش را نذر امام حسین(ع) کردم. از بعدازظهر دلشورهی عجیب و آزاردهندهای افتاده بود به جانم. نمیدانم چهم بود و فقط میدانستم اگر بروم تجمع بهتر میشوم.
مهمان داشتم، همهی کارها راستوریس نشده بود، و درد داشتم. سیاتیک است گمانم که چند روز خفیف حضور داشت و امروز شدید شد. دو خط باریک شبیه لیزر، همانقدر برّنده یکدفعه از انتهای کمر میزند توی ران و میرسد به انگشت شست پا. اما باز هم دلم نیامد نرویم. یک گاباپنتین انداختم بالا. پدرومادر مجتبی حدود ده میرسیدند. زیر برنج و خورش را تا ته کم کردم و آماده شدیم برای تجمع. یک بدی تجمعها این است که آنقدر شلوغ شده که دیگر روی سکوها جایی برای نشستن پیدا نمیشود. یک بدیِ دوست داشتنی البته. شبهای اول راحت روی سکوها مینشستم به استراحت. حالا اما به ردیف پیرزن و پیرمردها که نگاه میکنم خجالت میکشم دنبال جا بگردم.
خاله راحله را دیدم که چفیه به پیشانی بسته بود و پرچم میگرداند. میگفت شبها که میآید تجمع دلش قرص میشود. دیدم پس من تنها نیستم که همهی نگرانی و دلهرههایم را میآورم بین جمعیت حلشان میکنم و آرام میشوم.
دوشنبه__١٠فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز سیودوم جنگ رمضان
"پاینده مانی و جاودان"
از صبح صدای چلیک چلیک باران میآمد. خواب توی هوای ابری و بارانی خیلی میچسبد، به شرطی که وسط جنگ نباشید و با صدای رعدوبرقها خوابِ حملهی جنگنده نبینید. واقعا صدای رعدوبرق و جنگنده شبیه هم است. فقط رعدوبرق قطع و وصلی دارد اما جنگنده مدام است و وقتی دور میشود کمکم محو میشود. اما من با وجود خوابهای آشفته باز هم خوابیدم، آنقدر که ساعت ده دقیقه به دوازده بیدار شدم. مهدیار هنوز هم خواب بود و خودم هم دوست داشتم باز هم بخوابم اما به کارهایم نمیرسیدم. ساعت سهونیم دوستم قرار بود بیاید خانهمان.
مجتبی گفته بود ظهر میآید کمکم و یکم بعد از بیدار شدنمان رسید. اگر نیامده بود هیچکار نمیتوانستم بکنم چون بدنم خالی کرده بود و کرخت شده بودم. همینطور که ظرفها را میشست اخبار را برایم میگفت. مشروح اخبار این است که ترامپ بدجور گیر کرده و هنوز جرئت حملهی زمینی را ندارد. بنظرم البته این حماقت هم از این شیطان بعید نیست که در آن صورت فقط ضایعتر میشود. مجتبی دیشب فیلم تظاهرات مردم آمریکا را نشانم داد که علیه ترامپ شعار میدادند. برایم عجیب بود که آدمهایی هستند در قلب آمریکا که حق را تشخیص میدهند و آزادهاند، آنوقت در ایران نمکبهحرامهایی هستند که تماما در برابر حق ایستادهاند و ژست آزادیخواهیشان حال آدم را به هم میزند.
دوستم آمد و میان همهی صحبتهایمان مبحث جنگ را خیلی دوست داشتم. امروز همهاش فکر میکردم من مگر دارم برای کشورم، عقیدهام و آرمانم چه میکنم. یک تجمع رفتن و یک روزنگار نوشتن که چیزی نیست. بین حرفهایمان بیشتر معتقد شدم که ما داریم کم کار میکنیم. خیلی دارم کم میگذارم و این بد است. بدترین که جبههی خودم را شناختهام و کار زیادی برای تقویتش نمیکنم.
امشب درد سیاتیک بهتر شده بود و راحتتر بودم در تجمع. دو دقیقه به نُه رسیدیم میدان امام. قرار بود همهجای کشور سر ساعت نه سرود ملی پخش کنند. چون فردا روز جمهوری اسلامی است. سرود که پخش شد همینطور که با مهدیار و مادرمجتبی از بین جمعیت خودمان را میرساندیم جلوتر، زیرلب زمزمه میکردم "شهیدان پیچیده در گوش زمان فریادتان...". و به گمانم واقعا شهدا چیزی جز #پاینده و #جاودان ماندنِ #جمهوری_اسلامی_ایران نمیخواستند.
سهشنبه__١١فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز سیوسوم جنگ رمضان
"نسخهی عملی برای تمیز نگهداشتن خانه"
صبح وقت گرگومیش با صدای مهیب جنگنده از خواب بیدار شدم. ارتفاعش انگار زیاد بود ولی طولانی مدت و متعدد بالای سرمان بودند. میانهی خواب و بیداری مانده بودم، نه خوابم عمیق میشد و نه حال داشتم مثل روزهای اول مجتبی را بیدار کنم و بگویم که صدای جنگنده میآید. صدای انفجاری نشنیدم اما دیگر بعد از انفجارهای دور دستهایم نمیلرزد یا چیزی توی سینهام فرونمیریزد.
صبح بازهم حوالی یازده بیدار شدیم با مراسم عزاداری مهدیار بر سر شیری که نیم ساعت قبلش خورده بود ولی چون خواب بوده و یادش نبود، توی کَتش نمیرفت که شیر حقش نیست. امشب هم مهمان داشتم و به جز آماده کردن وسایل پذیرایی کاری نداشتم. برای من تمیز نگهداشتن خانه چالش بزرگی است و صاف وسط همین جنگ تصمیم گرفتهام تا حد قابل توجهی حلش کنم. حد قابل توجه هم یعنی طوری نباشد که آدم از مهمان سرزده وحشت کند. به دو نکته هم رسیدهام، اول اینکه همیشه ذهن آدم درگیر تمیزی باشد و برای کسی مثل من حتی وسواس روی نظم رواست.اصلا اینجا وسواس برای مدتی میشود یک مزیت. نکتهی دوم درواقع یک نسخهی عملی برای تمیز نگهداشتن خانه و نهادینه کردن آن است. اینکه بعد از یک تمیزکاری اساسی و پدر درآور هی تند تند مهمان دعوت کنید. بعد از هر مهمانی برای مهمانی بعد مجبور میشود کارها را به موقع انجام دهید و چون وقتش را ندارید یک آشپزخانهی ترکیده را تمیز کنید پس مثل بچهی آدم نمیگذارید آشپزخانه به آن مرحله برسد. البته این نسخهها بدون حضور موجودی دوپا که پشت سر شما راه افتاده و قصدی جز ریختوپاش ندارد، بیشتر جواب میدهد. نکتهی مهمتر این است که از نظر روحی و جسمی آنقدر قوی باشید که بعد از مهمانی آخر طغیان نکنید و کارها را به موقع انجام دهید. نه مثل من که امشب آشپزخانه را به حال خودش رها کردم.
خلاصه که ما در یک هفته پنجبار مهمان دعوت کردیم. هفتهی پنجم جنگ که انتظار میرفت سختترین روزهای جنگ باشد. شیطانِ مو زرد تهدید کرده بود زیرساختهای برق را میزند، نیروی زمینی وارد خارک میکند و هزار دروغ دیگر. بعید نیست این کارها را بکند اما برای من اهمیتی ندارد چون کم کم میخواهم به خدا و وعدههایش ایمان پیدا کنم که صادق هستند.
چهارشنبه__١٢فروردین١۴٠۵
پینوشت: وقتی داشتم متن را مینوشتم دو بار صدای تَقوتَق شلیک آمد. حالا خبر آمد که یک پهپاد زدهایم :)
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز سیوچهارم جنگ رمضان
"سیزدهبدر قدرتش بیشتر از زرت و پرت دشمن است"
امروز صبح مهدیار نمیخواست بیدار شود. یک ربع زودتر بیدار شده بودم و ساعت ١٠:۵٧ را دیده بودم و نگذاشتم دیگر بخوابد. برنامهی خواب و بیدارمان بعد از ماه رمضان دیگر درست نشد و برنگشت به روال قبل که ده شب مهدیار میخوابید. حالا هم گاهی تجمع رفتن باعث بهم خوردن خواب مهدیار میشود. فکر نمیکنم جنگ تا مهر ماه که بخواهم بروم مدرسه ادامه داشته باشد. تا آنموقع دیگر حتما میتوانم ساعت خوابش را تنظیم کنم.
مجتبی بعد از نماز ظهر از سر کار برگشت. در راه برگشت توی ترافیکِ سیزدهبدر مانده بود. میگفت خانوادههای زیادی اطراف جمکران اطراق کرده بودند و بساط جوجه بهراه بوده. به درست بودن یا نبودنش تا قبل از سیزدهبدر فکر نکرده بودم. دلم راضی نمیشد و هنوز عزای آقا روی دلم سنگینی میکند. میگویند خاک سرد است اما آقای ما هنوز... چقدر نوشتن بعضی جملهها سخت است. اما خب برای تودهنی به دشمن هم بنظر نمیآید بد باشد. اینکه مردم زرت و پرتهای دشمن به هیچجایشان نیست.
بعدازظهر دلم خواست برویم گلزار شهدا. هیچوقت فکر نمیکردم آن گوشه از گلزار که حتی مسیر آدم نمیخورد از آنجا رد شود، برایم اینقدر پرمعنی شود. اینقدر بو، حس و صداهای عجیب داشته باشد. بوی گلاب، حس بغض و صدای مادری که روی خاک جوانش میزند و میگوید "آخ مادرت بمیره".
دوباری که آنجا رفتم فقط توانستهام با بهت و به احترام عظمت غم خانوادهها عقب بایستم و با بغضم کلنجار بروم. امروز همینطور که توی محوطهی گلزار قدم میزدم تابوت یک شهید را دیدم. تابوت شهید نوجوانی که انگار یکی دو ساعت قبل به خاک سپرده بودندش. خانوادهاش رفته بودند محلات برای دیدن اقوام، او چند روز مانده بود قم و آن شب با اتوبوس رفته بود محلات. پسرعمویش زنگ میزند و دعوتش میکند خانهشان و میگوید همه اینجا هستند. او اما میخواسته برود خانهی مادربزرگش که تنها بوده. وقتش بوده آنجا رستگار شود. دیگر مطمئن شدهام شهادت اتفاقی نیست.
شب توی تجمع مهدیار را بردم برای نقاشی کشیدن، همینطور که دنبال صندلی خالی برایش میگشتم یکی پیدا کردم اما برگهای نیمهکاره جلوی صندلی خالی بود. کمی آنطرفترش دختری با کاپشن صورتی تنها ایستاده بود. بغض داشت و چشمهایش پر از اشکی بود که هنوز سرازیر نشده بودند. شاید شش ماه از مهدیار بزرگتر بود. مادرش را صدا میکرد. نشستم روی زمین تا همقدش شوم. دلداری اش دادم و خواستم بیاید بغلم اما اعتماد نکرد و اشکهایش سُر خورد روی صورت معصوم و ترسیدهاش. حدود ده دقیقهای طول کشید تا مادرش پیدایش شود. دلم برای گریههایش ریش شد. اما به محض دیدن مادرش انگار دکمهی قطع اشکها را زدند. حالت صورت و چشمهایش توی بغل مادرش کاملا فرق کرده بود. شاید کلیشهای باشد اما میخواهم بگویم، خدایا چه میشود تو پیدایمان کنی و توی بغلت حالت دلمان عوض شود.
پنجشنبه__١٣فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز سیوپنجم جنگ رمضان
"در جستجوی خلبانشان، چونان سگی پا سوخته"
صبح حوالی ساعت یازده بیدار شدیم و مهدیار را با وعدهی الان آمدن بابا ساکت کردم. مجتبی از شیف خادمی جمکران برگشته بود و برای اینکه مهدیار بیدار نشود رفته بود پایین خانهی پدرش. هیچچیز به اندازهی خانه بودن مجتبی او را خوشحال نمیکند. و من را هم، چون مهدیار همبازی دارد و وقت آزاد من بیشتر است. من از این وقت آزاد بیشتر استفادهای جز استراحت بیشتر نکردم. البته تا حد قابل توجهی کتاب هم خواندم.
برای ناهار چیزی درست نکرده بودم. مهدیار هم خوابش میآمد و بدقلقی میکرد پس رفتیم تا دوری بزنیم و چیزی بخوریم. وقتی برگشتیم مجتبی گوشی بهدست مسرت بخشترین خبر این روزها را داد، اینکه یک F35 زدهایم و اینبار سقوط کرده. قسمت جالب خبر اینکه خلبان ایجکت کرده. ماجرا هر چه جلوتر میرفت فانتزیتر میشد. خلبان کجاست؟ من جغرافیام خوب نیست و فقط میدانم در محدودهی قوم غیور لُرها افتاده. چند هلیکوپتر هم آمدند دنبال خلبان، یا خلبانهایشان، که تا آنجا که خبر دارم یکیاش را با برنو زدند مردم کهکیلویهوبویراحمد. چه جایزهها که برای زنده گیر آوردن خلبان نگذاشتند. البته بنظرم این وجههی طنز دارد.
من از اخبار خیلی دورم این روزها و سوال تکرار شوندهام از مجتبی این است: "از جنگ چه خبر؟". دور بودنم بخاطر مهدیار است بیشتر، تلوزیونمان که کلا وصل نیست بخاطر مهدیار گوشی هم آنقدرها نمیتوانم و نمیخواهم دست بگیرم. اما امروز بیشتر گوشی بهدست بودم تا از خلبان خبر بگیرم. هفتادتا زیارت عاشورا نذر کردم بگیریمش. نه اینکه خودش مهم باشد، دوست ندارم رسانههای آنور شروع کنند روایت قهرمانانه ساختن.
خلاصه آمریکاییها مثل سگ پاسوخته دنبال خلبانشان بودند که یک جنگندهی A10 هم زدیم. نمیدانم اولین تیر امروز را کی در کرده بود که دستش خوب بوده و امروز خوب دَشت کردیم.
هنوز اخبار دقیقی از خلبان در دست نیست و سرنوشتش فعلا توی سیفون است. شیطان مو زرد هم امشب گفته ما سی و چند روز است با یکی از قویترین کشورهای جهان داریم میجنگیم. سخنرانیهای این نخاله بسته به نوع و میزان مسکراتی که خورده فرق میکند. اما امشبی نمیدانم چه بوده که جرئت گفتن حقیقت را به او داده.
امشب سر شام دوبار مجبور شدم بخاطر صدای جنگندهها مهدیار را از توی صندلی غذایش دربیاورم و بگیرمش توی بغلم. صدای هوهوی جنگنده نزدیک میشد و من با ولع بیشتری قاشق پر از استانبولی به دهانم میگذاشتم. چند دقیقهی قبل هم موقع شروع متن صداهای مهیبی آمد که فکر کردیم صدای شلیک موشک است. با صدای تیکوتیک دانههای باران روی شیروانی کاشف به عمل آمد رعد و برق بوده. همین حالا هم باد شدید، خیلی شدیدی میوزد. "خدایا، ایشالا که خیره".
جمعه__١۴فروردین١۴٠۵
پینوشت: حقیقتا دارم سعی میکنم از صدای طوفان و بورانی که خدا راه انداخته به خودم مسلط باشم :)
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز سیوهشتم جنگ
دارو دادن به مهدیار این روزها برایم شده سختترین کار دنیا. تا مرز دیوانگی میروم چون نمیخواهم شدت عمل به خرج بدهم و نسبت به دارو خوردن برایش تروما درست کنم. بزرگ کردن بچه سختترین کار دنیاست. مخصوصا وقتی خودت و بچه مریض باشید. مخصوصا تر وقتی که جنگ باشد و یک دیوانهی پدوفیل هر روز یکجور حرصت را دربیاورد و خطونشانهای الکی بکشد برای کشورت. در مصاحبهی امروزش هم که به وضوح اعلام کرد اینکه جرئت کرده پاچه بگیرد بخاطر یکسری احمق داخلی است. همانها که هشتگ ترامپ بزن راه انداخته بودند. در حیرتم اینها چطور میخواهند جواب بدهند، حتی جواب یک آهِ بچهی شهید را نمیتوانند بدهند، چه برسد به جوابِ اینهمه خون.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱