‹ ابر خاڪسـترۍ ›
`!
ميدونى ؛
من به دستها خيلى نگاه میكنم
غريبن اين دستها ،
همهچى رو زود لو ميدن !
پيرى اول از همه روى دستها میشينه ،
ترس روى دستها میشينه ،
وقتى عاشق ميشى ،
دستهات اول از همه عاشق میشن ...
من خستهام نمیتوانم دربارهی چیزی فکر کنم و تنها میخواهم سر بر دامنت بگذارم ، تماس دست هایت را با پیشانیام احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم .
گفتم عیبی ندارد اما عیب داشت ،
کم نه ، تا دلت بخواهد عیب داشت !
اگر عیب نداشتن را زمین بگیریم ،
فاصلهی حرفِ من با آن تا کرهی ماه بود ..
کجا ݛواست کہ از
دستِ دوسٺ هم بکشد ؟
دلۍ کہ این همہ از دستِ ݛوزگار کشید . .
‹ ابر خاڪسـترۍ ›
`!
در برابر بیمهری آدمها هیچ نمیگویم ؛
سکوت و سکوت و سکوت .
انگار که لال شده باشم ، شاید هم کور و کر ! دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصلهاش را ...
راستی ؛
اینکه در خانه ایستادهای
غربت مینوشی و خلوت میبافی
اسمش چیست ؟
درست ترین شکلِ عشق آن است که شما چگونه با یک فرد رفتار میکنید ، نه اینکه دربارهی او چه احساسی دارید .
در این دیار کہ نام و نشان زِ دݛمان نیست
هزار دࢪد به دنبالِ یک دل افتادهست ..