هدایت شده از R,h
اینکه از اینجا لباسای 𝘁𝗿𝗲𝗻𝗱 میخرم
#مفتتومن هم پُـــزه هم سبـــکِ زندگیم😎؛
𝗝𝗼𝗶𝗻𓂅 https://eitaa.com/joinchat/339281054C3f249a1bce ~ 🎀
تازه؛ ارسالِ کارای قشنگِشون #رایگان هم
هست سیسی😌✨.
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
نه پاکش نکننن اون برا گسترده بوددد چرااا پاککک کردی
عههه ببخشید فکردم فور بود🙂
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و یک
آلا چند دقیقه طول کشید تا کارهاش رو بکنه فکر کرد حامد رفته دیگه ،چون گچ گرفتن دستش عکس برداری و اینا،حسابی آلا رو خسته کرده بود چه برسه حامدو
حامد هنوز همونجا نشسته بود.
آلا آروم گفت:
ـ هنوز نرفتی؟
حامد لبخند زد.
ـ مگه نگفتم میمونم؟
آلا نگاهش کرد.
ـ فکر کردم طول کشیده، میری.
ـ نه.
ـ چرا؟
حامد کمی مکث کرد.
ـ چون، هی سعی میکردی قوی باشی.
آلا لبخند زد.
ـ تو همیشه اینطوری بودی؟
حامد خندید.
ـ چهطوری؟
ـ اینقدر...
مکث کرد.
ـ مهربون.
حامد نگاهش رو پایین انداخت.
ـ فقط با تو.
آلا چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ حامد؟
ـ هوم؟
ـ من هنوز از خیلی چیزا میترسم.
حامد دوباره دستش رو گرفت.
ـ لازم نیست همین امشب همهشون رو حل کنی.
آلا انگشتهاش رو دور دست حامد جمع کرد.
ـ پس بمون تا کمکم حلشون کنم.
حامد لبخند زد.
ـ تا هر وقت لازم باشه
این بارآلا لبخند روی صورتش موند
بیرون اتاق، آراد که منتظر حامد بود، نگاهی به ساعت انداخت.
گوشیاش را برداشت.
پیام ناشناس هنوز روی صفحه بود.
اما این بار، قبل از اینکه آن را باز کند، یک فکر از ذهنش گذشت:
پارسا دقیقاً دنبال چه چیزی بوده؟
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و یک آلا چند دقیقه طول کشید تا کارهاش رو بکنه فکر کرد حامد رفته دیگه ،چون
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e|پارت نود و دو
هلیا صبح زود از خونه زد بیرون و رفت شرکت رفت تو اتاقش و
پوشه رو برداشت.
ـ بریم؟
آراد کلید ماشین رو از روی میز برداشت.
ـ بریم.
چند دقیقه بعد، توی ماشین نشسته بودن.
هلیا برگهی پارسا رو دوباره نگاه میکرد.
ـ یه چیزی عجیبه.
آراد که حواسش به خیابون بود، پرسید:
ـ چی؟
ـ اگه پارسا فقط برای یه بررسی معمولی پرونده رو میخواست، چرا درست قبلش دنبال آرشیو قراردادهای قدیمی رفته؟
آراد کمی فکر کرد.
ـ شاید چیزی توی همون آرشیو دیده.
هلیا گفت:
ـ یا دنبال چیزی میگشته که میدونسته اونجاست.
آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ تو به این احتمال فکر کردی که شاید خودش قبلاً پرونده رو دیده بوده؟
هلیا مکث کرد.
ـ آره.
ـ پس سؤال عوض میشه.
ـ چی؟
آراد گفت:
ـ چرا دوباره درخواستش کرده؟
هلیا ساکت شد.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
ـ شاید بار اول، چیزی رو پیدا نکرده.
آراد لبخند کمرنگی زد.
ـ حالا داریم درست سؤال میپرسیم.
هلیا بهش نگاه کرد.
ـ یعنی؟
ـ یعنی قبل از اینکه دنبال خود پرونده بگردیم، باید بفهمیم پارسا دقیقاً دنبال چی بوده.
هلیا سرش رو تکون داد.
ـ سامان شاید بدونه.
آراد ماشین رو جلوی ساختمونی نگه داشت.
ـ امیدوارم.
هلیا کمربندش رو باز کرد.
ـ اگه ندونه چی؟
آراد پیاده شد.
ـ اونوقت میریم سراغ نفر بعدی.
هلیا دنبالش راه افتاد.
ـ چند نفر قراره توی این پرونده دخیل باشن؟
آراد بدون اینکه برگرده گفت:
ـ امیدوارم تعدادشون کمتر از چیزیه که دارم فکر میکنم.
هلیا زیر لب گفت:
ـ من که بعید میدونم.
آراد ایستاد و نگاهش کرد.
ـ چرا؟
هلیا به پرونده توی دستش نگاه کرد.
ـ چون هرچی بیشتر میگردیم...
مکث کرد.
ـ آدمای بیشتری پیدا میشن.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆