𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و یک آلا چند دقیقه طول کشید تا کارهاش رو بکنه فکر کرد حامد رفته دیگه ،چون
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e|پارت نود و دو
هلیا صبح زود از خونه زد بیرون و رفت شرکت رفت تو اتاقش و
پوشه رو برداشت.
ـ بریم؟
آراد کلید ماشین رو از روی میز برداشت.
ـ بریم.
چند دقیقه بعد، توی ماشین نشسته بودن.
هلیا برگهی پارسا رو دوباره نگاه میکرد.
ـ یه چیزی عجیبه.
آراد که حواسش به خیابون بود، پرسید:
ـ چی؟
ـ اگه پارسا فقط برای یه بررسی معمولی پرونده رو میخواست، چرا درست قبلش دنبال آرشیو قراردادهای قدیمی رفته؟
آراد کمی فکر کرد.
ـ شاید چیزی توی همون آرشیو دیده.
هلیا گفت:
ـ یا دنبال چیزی میگشته که میدونسته اونجاست.
آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ تو به این احتمال فکر کردی که شاید خودش قبلاً پرونده رو دیده بوده؟
هلیا مکث کرد.
ـ آره.
ـ پس سؤال عوض میشه.
ـ چی؟
آراد گفت:
ـ چرا دوباره درخواستش کرده؟
هلیا ساکت شد.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
ـ شاید بار اول، چیزی رو پیدا نکرده.
آراد لبخند کمرنگی زد.
ـ حالا داریم درست سؤال میپرسیم.
هلیا بهش نگاه کرد.
ـ یعنی؟
ـ یعنی قبل از اینکه دنبال خود پرونده بگردیم، باید بفهمیم پارسا دقیقاً دنبال چی بوده.
هلیا سرش رو تکون داد.
ـ سامان شاید بدونه.
آراد ماشین رو جلوی ساختمونی نگه داشت.
ـ امیدوارم.
هلیا کمربندش رو باز کرد.
ـ اگه ندونه چی؟
آراد پیاده شد.
ـ اونوقت میریم سراغ نفر بعدی.
هلیا دنبالش راه افتاد.
ـ چند نفر قراره توی این پرونده دخیل باشن؟
آراد بدون اینکه برگرده گفت:
ـ امیدوارم تعدادشون کمتر از چیزیه که دارم فکر میکنم.
هلیا زیر لب گفت:
ـ من که بعید میدونم.
آراد ایستاد و نگاهش کرد.
ـ چرا؟
هلیا به پرونده توی دستش نگاه کرد.
ـ چون هرچی بیشتر میگردیم...
مکث کرد.
ـ آدمای بیشتری پیدا میشن.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e|پارت نود و دو هلیا صبح زود از خونه زد بیرون و رفت شرکت رفت تو اتاقش و پوشه رو برد
جیییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و سه
از ماشین پیاده شدند،رفتن سراغ همون خونه،خونه پارسا،اما بازهم کسی نبود،انگار که اینجا هیچ سرنخی براشون نداشت.
هلیا غمگین از اون خونه رو چرخوند و لب زد
_آراد بسه،نمیکشم:)چقدرر مثل آدم های سرگردون بگردم ،کی حقیقت روشن میشه
+هلیا،عزیزمن،تو هدف خیلی بزرگی داری،پس ناامید نشو،لطفا
_آراد،اخه...
+اخه نداریم دختر خوب،باید تا تهش بریم.
_چشم
راه افتادند به سمت شرکت
_آراد
+جونم؟
_اگه حقیقت به ضررمون باشه چی؟اگه مارو ازهم جدا کنه؟
+نترس،هیچ دلیلی ،برا جدا کردن ،و شدنمون وجود نداره،تو دیگه عضوی از منی
آراد لحظه ای به خودش اومد،از حرف خودش و اون جرئتش برا گفتن این حرف ،لب ورچید،چون از اون بعید بود گفتن همچین
حرف هایی،اون مدیر بود،مغرور بود،اما خودش هم نمیدونست،هلیا چی داشت که اون جوری اونو مجذوب و متغیرش کرده بود.
رسیدند دم شرکت،که اشکی از گونه هلیا سر خورد.
_ببینمت هلیا!!چته؟چیشد یهوو؟چیزیت شد،؟
+نه نه،فقط،دلم برا بابا تنگ شده:)))
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆